مهریان خور آسانی
 
 
رمزگشایی اندیشه ایرانی مهری خراسانی
 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۸۸ساعت 12:19  توسط هفتواد  | 

...باری یاران مهری را پوشیده نمانده است که آنچه آوردیم و بی چیزی نبوده است از نبشته ی شیر خراسانی عطار نیو شاپوری، پهلوان هفت شهر مهر(عشق ) است از تذکره الاولیاء آن گرمدل آتشین سخن و بد نیست اگر بدانیم که آنجای که مولای روم گوید:

         عطار روح بود سنایی دو چشم او       ما از پی سنایی و عطار آمدیم

او پدر و مادر اثیری ی(معنوی، آتشی) خود را بازگفته است که در آن عطار را جان(روح) دانسته که مادر اثیری ی اوست و سنایی را چشم جان یا خرد شمرده که پدر اثیری ی اوست و بدین بیت رمزی ی  فردوسی ی توسی، آگاه یا نیآگاه گذر کرده که گوید:

      خرد چشم جان است چون بنگری           تو بی چشم شادان جهان نسپَری

این پیران نیک خراسانی ی مهری هریک در گذرگاهی از زمان آتش مهری را روشن نگه داشته و سپس به دیگری داده و خود به سرنوشت پیوسته اند و ویژه آنکه آنان هریک به چشمه های پیش از خود اشاره کرده و حق استادی را گزارده اند چنانکه اندیشه ی مهری ی خردومند مدارا مدار از شهید بلخی و بوشکور بلخی و رودکی به کسایی و فردوسی رسید و سپس در ناصر خسرو بگونه ای فروزان شد و پس از او سنایی آن آتش را گرفت و به وادی ي دیگر برد و سپس تر عطار هفت خوان مهری ی آن را تباری دیگر داد تا مولای روم آتشش را از شمس(مهر) تبریزی گرفت و سرود چونان نی هفت بندی:

آتش عشق(مهر) است کاندر نی فتاد...

و کتخ که از ناصرخسرو شاعر شمشیر، شیعی ی پاک و مهری ی خراسانی و نبشته های نثری و فلسفی ی او به رمز اندیشه ی جان و خرد حکیم فرزانه ی توس رسید در کمتر جایی دید که سراینده ای از همان دوره ها ناصرخسروی غریب مهجور زندانی را شناسانده باشد و به نیکی نام برده باشد جز که این پیر نیو شاپوری، عطار در یکی دو جای به گونه ای تیز بینانه به آن سیمرغ تبعیدی از تبار همان سرایندگانی که با رودکی به آشوب قرمطی کشی دچار گردیدند، اشاره کرده است و مرا تردیدی نیست که پیش از قرمطی کشی ی(قرمط باید معرب شده ی یک واژه ی پارسی باشد و آن کارمرد است، کار در پارسی جنگ را گویند وکارمرد همان مردکار، مرد جنگی و دلیر و از دید برخی دهشت آور، است. بهرروی واژه ای پارسی مهری بوده و کار در پاره ی نخستش هست) محمودغزنوی در پایان سالهای زندگی رودکی و شهید بلخی اندیشمندانی از این دسته را کور و مهجور و شکنجه کردند و نوشته ها و سروده های آنان را از دستی(به عمد) تباه کردند و این رمز آن است که چرا از آن همه سراینده ی بزرگ کمتر سرودی بر جای مانده و آنچه مانده نیز سترگ و درخشان است و آتش آن گمشده ها نیز در سرایندگان  سپسین گرفت چه گرفتنی باری اگر من ناصر خسرو را نشناخته بودم و نخوانده بودم چه می دانستم جان و خرد چیست؟ چرا که دانشومند(حکیم) فرزانه ی توس بس پوشیده و گذری گفته و رفته است و ناصرخسرو در زادالمسافرین، خوان الاخوان، جامع الحکمتین، وجه دین وگشایش و رهایش آنرا به روشنی در لابه لای واژگانی دیگر چون نفس کل و عقل کل، اساس و ناطق، بیم و امید، شمشیر و قرآن، مادر و پدر و همین جان و خرد بازگفته است و درودی صد هزاران بار جاویدان بر آن مرد نستوه و مبارز پاک اندیشه ی مهری ی خراسانی.

 اکنون بر این جایگاه کیوان تهمتن خراسانی ی مهری نیز در یک لخت سرود مانند به گونه ی مولوی و همه ی مردان آبا شناس خراسانی پدر و مادر اثیری ی خود را که او را رهگشا به این مراد شدند چنین بشناساند:

       میمِ سرشک روح  بُد  امّید چشم او        کی خنده از سرشکِ امید آمده به رو

و نیز جایی دیگر برای امید مهری ی خراسانی چنین گفته ام:

   چاوشی خــوان پادشاه  فصلهای شاعــران      کآنچه تنها او سراید خوب  باشد دوستان

   نکته اش این بود کز شاعر به معنی ی تمام      کهنه یا نو هر چه آید خوب باشد دوستان

   مـادر پیــرزمین را گـر سر زاییدن  است       تا پسر چون او بزاید خوب  باشد دوستان

و چون از ناصرخسرو وارزش نثرهای خردمندانه ی او گفتم که همچون بیشتر نوشته های اندیشه ای و فلسفی ی ایرانی به غارت جهودان رومی و دیگران رفته است این را بگویم که اگرچه تا پیش از کتخ مهری اینگونه کسی را به چشم نیامده بود لیکن جان و خرد به همین گونه ی رمزی و کلیدی در شاهنامه، در چندین چکامه ی شیوای ناصرخسرو در پیکان سخن نشسته است از شمار آنکه گوید:

     جــان و خرد از امــر خــدایند و نهـــانند      پیـــدا نتوان کـــرد مرین جفــت نهان را.

     بالای هفــــت چرخ مـــدوّر دو گـوهـرند      کز نـور هــردو،عالم و آدم منــوّرند...

     ناصرغـلام و چاکر آن کس که این بگفت     جان و خرد رونده بر این چرخ اخضرند.

و این سخن آغازین را با یک سرود مهری ی کمی سنگین و نا آشنا پایان می­دهیم:

صبح وطـن به شام غریبــان چسان دهـم        دست شهـــم چگونه به پـــای خـسان دهــم

 چـون شیرطــوس یارد فردوسی ام کند       چون خر به ارض ری نه ارز خراسان دهم

در بارگاه شاه رضـــا چــون وطـــن کنم       این بس نه جــان بگاه مرگ هــراسان  دهم

این آســتان بهشت بـــــود نقــد ای عـزیز       آدم  صفـت نیـــم کـه رضــوان  آسـان دهم

فردوسی است تهمتن جان به تـوس عقل         خـاک خــرد ســزد بلــــندی کیــوان  دهم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۸ساعت 14:2  توسط هفتواد  | 

امروز در خاک ایران در اثر آمیزش کهن بیشتر ترک و پارس و نیز کرد دیگر نمی توان زبان را بر خون دلیل گرفت و احمدکسروی نیز درباره ­ی کرد و پارسهای ترک زبان شده، ترک و کردان پارس شده، دیگرترک شدگان زبانی و چپه ی آن و حتی عرب شدگان زبانی و چپه ی آن بویژه سیّدان ترک وپارس چیزهایی گفته است و دیگران از جمله فردوسی :

نـژادی پـــدید آید انـــدر میــان           ز دهگــان و  از تـــرک و از تازیان

نـه دهگان نه تـرک و نه تازی بود        سـخـنها  بکـــردار بــــازی بــود

این سخن فردوسی برای همان هزار سال خودش صدق می کرد و خود او پیش بینی کرده است که:

هـــزار از بَـرِ چارصـــد بگذرد                   کـزین تخمه گیتـی کسی نَسپَرَد

و امروز ما از آن بن بست تاریخی فردوسی بیرون آمده ایم که هزار از بر چارصد گذشته است. واژ ه ی سپَردَن را با سپُردن نباید جابجا گرفت و خواند سِپَردَن همان درنوردیدن و زیر گام گذاشتن است، لگدکردن و عبور کردن، فردوسی گوید:

بیا تا جهان را به بدنسپَریم به                بکوشش همه دست نیکی بریم

و حافظ مهری نیز دارد:

حشمت مبین و سلطنت گل که بسپَرَد              فـــرّاش باد هــر ورقش را به زیر پی

پیش بینی های مهری و زرتشتی در نبشته های ایرانی همیشه از باور به هزاره ها آب می خورد رویدادها بر سر هزاره ها روی می دهد نه چهارسد و دیگر شمارها. درباره ی عمر شاهنامه فردوسی یک جا در داستان دقیقی و سرودوار شدن این داستانها گوید سرگذشتهایی بود که در نزد بخردان پراکنده بود و شش هزار سال از عمر آن می گذشت تا دوباره گردآوری شد و دراین زمان نخست دقیقی و سپس من آن را سرودوار کردم و اگر تا زمان فردوسی آن نوشته شش هزار سال داشته در این روزگار ما و پس از گذشت هزارسال از گاه سرایش فردوسی اکنون هفت هزار سال از عمر شاهنامه گذشته است و هزاره ای دیگر آغاز شده.

برگرفته ازاندیشه ها و واکاوی (کتخ مهری)

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر ۱۳۸۸ساعت 16:21  توسط هفتواد  | 

سه چهار آرامگاه کیانی(هخامنشی) که در کوههایی در پهنه ی پارس ایران بجا مانده در نگاره ی رستم و این آرامگاههای سترگ همچون طلسمی خیره کننده بر دل کوه به شکل چلیپا و صلیب نگاشته شده که رمزی است و پیش از میلاد مسیح است سیصد یا چهارصد سال پیش از مسیح است این نگاره در همه ی بافتنی های ایرانی از گلیم و پشتی ها و قالی ها آمده  و ترنج اسلیمی همان چلیپا است که در معماری ی امام زادگان و اسلامیان زیاد بکار رفته و خود نقش گنبدی نیز نمادین و مهری است و با نجوم و آسمان و آفرینش پیوند دارد در این چلپیاها که گفتم کش(خط) بلندا(عمودی)و کش پهنا(افقی) رمزی از کهتری و مهتری( زن و مرد  جان و خرد  ماه و مهر)است و بلندا باید کلفت تر از پهنا باشد، ورزش پارسی همان ریاضی ی عربی اس

                ز ورزش بــود  مـــرد را راستی      ز سستی کجی زاید و کاستی

در کیش مهر انجام رفتارهای ورزشی بایدکار(وظیفه) بوده و زورخانه ها نیایشگاههای مهری بوده که بیشتر مردانه اند و در اسلام نیز آموزش نیایش دارای گونه ای از ورزش و بیداری و سختی کشیدن و ورزیده شدن و جنگجو بارآمدن و شناخت مهتران است و هم پیوند است با کیش مهریان سخت کوش.

برگرفته از زن نامه(جان نامه )کتخ مهری

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم تیر ۱۳۸۸ساعت 13:59  توسط هفتواد  | 

این اندیشمند همان زرتشت بلخی ی خراسانی است که پیش از او حکیمان مهری بودند وزرتشت خود در یک زمینه ی مهری دریافت های جدیدی ارائه کرد و این زرتشت هیچ میانه ای با آن پیامبری که در پایان دوره ی کیانیان (هخامنش) و در شاهنامه در زمان گشتاسپ کیانی، دینش رسمی می شود و نام او به زور چوب ونیزه به مردم خراسان و دیگر جاها یاد داده می شود، ندارد چنانکه علی(ع) کسی است و آنکه نام علی را بر سرچوب می کند کسی دیگر است، خراسانیان در پایان دوره ی هخامنشی و برابر روایت شاهنامه از دارا و پدران او که دین را رسمی و زوری کردند دل خوشی نداشتند و بلکه کینه و نفرت داشتند و در فرار دارا به خراسان کمکش نکردند و او را نابود کردند و سپس قدرت را از مهاجمان بیگانه گرفتند و آیین مهر و زرتشت را در کنار هم گسترش دادند و هیچیک را رسمی نکردند و پس از آنکه اردشیر ساسانی که موبد زاده و روحانی زاده ی زرتشتی بود قدرت را با خیانت یک زن از اردوان اشکانی ­ی خراسانی ­ی مهری ی مدارا مدار در دین  بدست آورد و زرتشتی را رسمی کرد تا بهره و سود ببرد باز هم خاک خراسان ناخشنود ترین سرزمین  از دولت ساسانی بود و در براندازی آن خاندان با قیامهای مردمی نقش داشت و به یزدگرد کمکی نکردند که از پدران ریاکار و ستمگر او ناخرسند بودند....

اکنون این را بگویم برابر شناسنامه ی فرهنگ باشکوه ایرانی شاهنامه ی بزرگ خراسانی از هنگامی که زرتشت آشکار می شود رسمی شدن دین و جنگهای درونی روی می دهد و خراسانیان خود هرگز زرتشتی به آن معنای رسمی اش نمی شوند و مهری می مانند همچون رستم پهلوان مهری ی شاه دوست و باید پژوهشی ژرفتر درباره ی زرتشت کرد و دید چرا برابر برخی گفته ها او از آذربایجان و خاوران(غرب) ایران بوده است دور نیست که مهریان خراسانی نو آوریهای دینی و دولتی ی زرتشت را نپذیرفته اند در هر روی زرتشت در خراسان آوازه مند می شود و از اندیشه ی مهریان پیش از خودش بهره برده است کعبه ی زرتشت در بلخ بوده است که ناصرخسروی تبار شناس آن شهر را خانه ی حکمت خراسان نامیده است. نیز بهار خراسانی در سرودنامه ی خود کارنامه ی زندان گفته:

همچو زرتشت کز خراسان خاست                    کار شیعی شد از خراسان راست

 بود بــــومسلــم خراســــــانی                    یکــــی از شیعـــیان ایـــرانی...

بهارسپس گوید کار زرتشت از خراسان آسیب می خورد و دو دستگی می شود و آن دسته بندی ها را تا شیعی و سنی ی اسلامی می کشاند. فردوسی به زیرکی از ستایش و سرودن داستان زرتشت کناره می گیرد و سخن دقیقی ی زرتشتی را می آورد که آن را سست و ناجنگی(نامهری) می داند. اگر دقیقی ی زرتشتی شاهنامه را می سرود بیگمان بازگوییهای مهری آورده نمی شد و رستم چهره ای دیگرگون و جالبی می گرفت چرا که رستم یک شاهزاده ی ستایش شده ی زرتشتی را می کشد و در نزد زرتشتیان همچون یزید در نزد شیعیان می شود و بر کیش مهر می ماند. با سرایش دقیقی شاهنامه یک متن کاملا زرتشتی و حماسه ی دینی می شد و او بیگمان از داستان ظهور گشتاسپ و زرتشت به بعد را می سرود و دوران پیش از زرتشتی را فرو می گذاشت و از گزینش آغاز سرودنش این سخن به روشنی در می آید....

برگرفته از زن نامه(جان نامه )کتخ مهری

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم تیر ۱۳۸۸ساعت 13:58  توسط هفتواد  | 

 

+++++++

سرودي از كتخ مهري ي عليار سربداري در پاسخ به شهريار شهرسنگستان  مهدي اخوان ثالث  اميد مزدشتي

 

اگر آن مرد پر اميّد

همان شهزاده ي آن شهر سنگستان

درون غار پندارش

ز تاريكي و ديواري كه سنگين بود

چونان گوش كر كوران مادرزاد

_ري زادان بدگوهر_

چنان پرسيد و چونانش شنفتاندند

شبي گويي خود آن پير

در خاك خرد، شادان

نگاهي كرد سوي اين دلير پارسترك راد

اين سگشير مهري «كي»

عيّار علي را يار

و آن پرسش طنين انداخت

«بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست؟»

تهمتن مست و مهري

شاد و سرزنده

خروشان چون خروس آن خراساني

_سرشك پير_

و چونان نعره ي آن شيرنر

آن رستم رويين

همان شهنامه گو نرشير

زال سيمرغان مهرآيين

سراينده ي همان رمز بزرگ ما

بلي جان و خرد

آن كهتر و مهتر

بلند و پست

وزير و شاه

جای و گاه

امام نيك و پيغمبر

سخت افزار و نرم افزار

مرد و زن

مهر و ماه

و پود و تار

چنين باري زبان كتخ

به آن پيغمبرفرياد

چو رعد ابرتوفاني

چو رستم رو به كوشاني

رجز بارنده و توفنده پاسخ داد

آري هست

 فسار اسب اصل خويش را بفشار

گران كن آن ركيب و ران

اُميد رستگاري هست

تا امّيد توسي هست

تا كيوان بيوُردي(بجنوردي)وفرياد تهمتن هست

ببري هست و گبري هست

شوخي نيست

خراسان بيشه ي شيران مهري هست

اميد رستگاري هست

تا امّيد ياري هست

ز رستم يادگاري هست

آري هست.

 

سروده شده در گرمگان بيژن ابيوُرد(بیژن پسر بابااُورد=بیژنِ اُرد) خراسان در خانه ي مادري يكشنبه شب رسمي12/8/87 و شب دوشنبه ی مهري تیرروز سیزدهم آبان ماه انجام يافت و گشايشي ايزدي بود.

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 4:37  توسط هفتواد  | 

خراسانیان در پایان دوره ی هخامنشی و برابر روایت شاهنامه از دارا و پدران او که دین را رسمی و زوری کردند دل خوشی نداشتند و بلکه کینه و نفرت داشتند و در فرار دارا به خراسان کمکش نکردند و او را نابود کردند و سپس قدرت را از مهاجمان بیگانه گرفتند و آیین مهر و زرتشت را در کنار هم گسترش دادند و هیچیک را رسمی نکردند و پس از آنکه اردشیر ساسانی که موبد زاده و روحانی زاده ی زرتشتی بود قدرت را با خیانت یک زن از اردوان اشکانی ­ی خراسانی ­ی مهری ی مدارا مدار در دین  بدست آورد و زرتشتی را رسمی کرد تا بهره و سود ببرد باز هم خاک خراسان ناخشنود ترین سرزمین  از دولت ساسانی بود و در براندازی آن خاندان با قیامهای مردمی نقش داشت و به یزدگرد کمکی نکردند که از پدران ریاکار و ستمگر او ناخرسند بودند. فردوسی در سرایش شاهنامه از دو سرچشمه بهره برده و بگمانی ناآگاه و آگاه بوده آری هم آگاه و هم ناآگاه.

امّا چرا و گوش کن اما را:

 او در بازگویی افسانه ها و تاریخ کیانیان تا پیش از اشکانی از بازگویی های(روایت های) رسمی ی زرتشتی ی خاورانی(غربی) که با باز گویی های  مهری ی خراسانی آمیخته و دگرگون شده بود  بهره برده که با متون زرتشتی و ساسانی همخوانی ندارد بویژه که گشتاسپ در شاهنامه مردی دیو منش است و در متون رسمی زرتشتی یک اشوی، مقدس، دینی است و دیگر موارد، اما ریشه ی خداینامه ها رسمی و از باز گویی های موبدان دولتی بوده و نشانه اش آن است که در سرگذشت کیانیان داستان تیر اندازی ی آرش بزرگ پدر پهلولنان اشکانی، نادیده گرفته شده است(سانسور)و نیز فردوسی که در بازگویی تاریخ اشکانی به بعد از روایت ساسانی بهره برده، نادانسته از گاهشماری ی شاهان اشکانی، مهریان خراسانی گذر کرده و در چند لخت کوتاه که از کینه ی ساسانیان بوده آنها را سروده ولی ساسانیان نامهری ی خراسانی آزار را بهتر آرایش کرده که البته چندان به مایه های کیانی و داستانهای بازگو شده از زبان خراسانیان مهری نمی رسد و بی تپش است و در همین سرگذشت ساسانیان داستان بهرام چوبین با بازگویی های ساسانی همخوان نیست بلکه بازگویی های مهریان خراسانی آن یاغی از دید ساسانیان را رستم دومین خوانده اند هرچند که پس از کارد خوردن و پیش از مرگش، ساسانیان به زبانش داده اند که پشیمان شده و نادرست رفته و سزاوار شاهی نبوده است. او پیش از یورش بیگانه نخستین کسی است که نژاد و تبار و خوی ساسانیان را پست شمرده و در جنگ با خسروپرویز خود را از تخمه ی آرش و اشکانیان دانسته و آشکارا براندازی ی آنان را کار و آرزوی خود دانسته است بدینگونه:

خسرو پرویز در نخستین برخورد به بهرام چوبین گوید چه کسی سزاوار شاهی است و تو چگونه پذیرش مردمی(مشروعیّت) می یابی و پاسخ:

بدو گفت بهـــرام کای مــرد گُــرد        سـزا آن بــود کز تــو شاهی ببرد

چـو از دخت ساسان بـزاد اردشـیر       که اشکــــانیان را بُدی دار و گیر

نه چون اردشیر اردوان را بکشت       به نیرو شد و تختش آمد به مشت

کنون سال چـــون پانصد برگذشت       ســر تـــاج ساسانیان ســرد گشت

ساسانیان دویست سال و خرده ای از تاریخ اشکانیان را به خود بسته بودند و آنها را دارای دویست سال فرمانروایی ی بی شکوه و پراکنده دانسته بودند و بهرام برابر همان تاریخ رسمی سخن گفته است شگفت آنکه رومیان مسیحی و ساسانیان  هردو به مهریان سرکوب شده لقب دهاتی و کافر داده بودند واژه ی پاگان لاتینی به کافران مهری گفته شد و روستایی و دهاتی و بی فرهنگ لقب ساسانیان به اشکانیان توده دوست مهری بود سپسها قرمطی و زندیق و دهری و مزدکی و بابکی و شیعی پدید شد. در گاه اشکانیان چون باژ(مالیات) سنگینی بر مردم گذاشته نشده بود شهرهای با شکوه کم بوده و برابری ی ویژ ه ای در شهرها دیده می شده و این به ناتوانی کشور پیوندی نداشته است چرا که روم در بلندای شکوه بود و ایران را آسیب نزد که نتوانستند بلکه بسیاری از ایران رنگ گرفت و مهری شد و مسیحیت در پی آن پدید آمد... .

و باز بهرام چوبین گوید:

کنون تخت و دیهیم را روز ماست         سر و کــار با بخت پیروز ماست

بیـــازم بــدین کــــــار ساســـــانیان         چــــو آشفته شیری که گردد ژیان

ز دفتــــر همـــــــه نامشان بستـرم          ســــــــر تخــت ساســانیان بسپَـرَم

بــزرگی مر اشکـانیان را سزاست         اگـــر بشنــود مـــــرد داننده راست

خسرو پرویز گوید اشکانیان ری مردمی پیمان شکن بودند که دارا را کشتند و با اسکندر کنار آمدند و سپس اردشیر از ساسان از تخمه ی دارا کشور را گرفت، بهرام به پشتیبانی خراسان(وتوران وچین) گوید:

بزرگــی مـن از پارس آرم به ری           نمانم کـــزین پس بـود نام کــی

بــرافـرازم انــــدر جهـــــان داد را           کنــــــم تــازه آیین میــــــلاد را

من از تخمــه ی نامـور آرشـــــــم          چـــو جنـگ آورم آتـش سرکشم

نبیره ی جهانــجوی گـرگیــــن منم          هــــــم آن آتـش تیز بر زین مـنم

گرگین پسر میلاد است و میلاد پسرگودرز از دودمان کشواد و آرش بزرگ، نامهای اشکانیان گویای تبار و تخمه ی آنهاست. پس از این پرویز به چوبین گوید برابر سخن زرتشت هرکس از شاه ساسانی برگردد کشتنی و اهریمنی است و می پرسد: بگو زمان آرش چه کسی شاه بوده بهرام گوید:

بدو گفت بهرام کانگاه شاه                    منوچهر بد با سپاه و کلاه

این پاسخ چوبین روشن می کند که این آرش از پسران کی قباد نبوده چرا که کیقباد در گاه منوچهر زاده نشده بوده است و پس از تیراندازی ی آرش بزرگ در جنگ زو پسر تهماسپ از تخمه ی فریدون، شاه می شود. پرویز از سخن بهرام چنین بهره می گیرد که پس آرش شاه نبوده و سرباز منوچهر بوده و ما از نژاد دارا و کیانیان تا منوچهر هستیم:

بـدو گفت خسـرو که ای بد نهــان         چـــو دانـــی که او بود شاه جـهان

نـــدانی که آرش ورا بنـــده بـــود          به فــرمان و رایش سرافکنده بود

بــــدو گفـت بهــــرام کــز راه داد          تــو از تخـم ساسانی ای بـــد نهـاد

که ساسـان شبان و شبان زاده بود          نه بابــــک شبــانی بدو داده بـود

بهرام می گوید ساسان از ریشه شبان ساده ی بی نژاد بوده نه آنکه از تخم دارا باشد و سپس پدرانش از تخت افتاده باشند و بعد او که از تخم دارا بوده از ناگزیری برای بابک شبانی کرده باشد تا دوباره پسرش اردشیر به شاهی برسد واین درست همان نژادی است که در شاهنامه ساسانیان آن را برای خود تراشیده بودند تا پذیرش مردمی بگیرند و با آن فرهنگ و باور و سامان نژاد دوستی  ی ایرانی توانستند نیروهای درونی را سرکوب کنند و از جنبش های مردمی جلوگیری کنند و بویژه خراسانیان را خاموش کردند. در ایران هنوز این مرام و از نژاد پاک بودن برای فرمانروایی از پایه های اندیشه ای و دینی است که بگونه های دگردیسی یافته به جلو آمده است.

باری خسروپرویز برآشفته می شود و می گوید: دروغ است گفتار تو سر بسر

بهرام باز گوید:

بــدو گفت بهرام کاندر جهـــان          شبانی ز ساسان نگــردد نهــان

ورا گفـت خسرو که دارا بمرد          نه تاج بزرگی به ساسان سپُرد

اگر بخت گم شد کجا شد نهــاد          نیـــــایــد ز گفتـــــار بیـــداد داد

بهر روی پرویز از چوبین شکست می خورد و از روم کمک می گیرد و فرمان بر آنها می شود و با نیرنگ بهرام چوبین را در خراسان کارد می زند(ترور) و ناخرسندی و ناتوانی بالا می گیرد. شگفت آنکه در سخن چوبین و خسرو در جنگ با هم دو پیش بینی وجود دارد که هردو درست از آب در می آید:

 از یک سو چوبین می گوید دیگر دوره ی ساسانیان خاورانی به فرجام رسیده و نوبت اشکانیان خورآسانی است و از آن سو پرویز می گوید برای نابود شدن سامان ساسانی تو به تنهایی نمی توانی و:

چو اسکندری باید اندر جهان...

می گوید باید نیرویی بیگانه همچون اسکندر بیاید تا بتواند ما را براندازد و بگونه ای پوشیده نیز می گوید شما با یک شکست از نیروی بیرونی و همراهی با آنان می توانید ایران را بگیرید و در سرگذشت اشکانیان این سخن درست است آنان با داریوش سوم دشمن شده بودند و او را در برابر اسکندر تنها گذاشتند و سپس اسکندر را شکست دادند و ایران را گرفتند و درست برابر سخن بهرام چوبین و خسروپرویز دوباره این پدیده روی می دهد چوبین و خراسانیان ناخرسند پایه ی ساسانی را سست می کنند و سپسها در پیروزی ی تازیان سامی(عمرسنّی) که اسکندری دیگر بودند، همدست شدند و در سامان تازه جایگاه می گیرند. نیز باید دانست که تازیان در یورش به ایران برابر یک راهنمایی ی جنگی(استراتژیک) که از آگاهی از اوضاع درون ایران آب می خورد، باید خود را به خراسان می رساندند تا کار را پایان گرفته بدانند و آنان در این خاک بسیار چادرگاه زدند و نیروهای محلی را برکشیدند. تلخ یا شیرین ای تنها رمز بزرگ فروپاشی ی ساسانیان است و اسکندر نیز از ناخرسندی ی خراسانیان بهره برده بود که کشته شدن داریوش سوم در دامغان بدست دو ایرانی نشانه ی آن است. ناخرسندی ی خراسانیان از آغاز ساسانی که دین را رسمی کردند و بدمنش بودند ریشه دار بود و در درازای این دوره از ساسان شاهی، بیکار ننشسته بودند و اندیشه ی مهری چندین جنبش پدید آورد بویژه مزدک نیوشاپوری ی مهری که زرتشت را هم دوست داشت و می شناخت. میم امید درباره ی کمونیسم و مارکس از زبان پدرش در چکامه ی دوستانه به یار کهن غلامرضا صدیق گوید:

یک شب پس از نمـــاز نشستم مـن        خوانـــدن کتــاب حوصلـه فرسا را

پهنــــاش قــــطرهای جهــان گشتـه         دیگر حسـاب کـــن تــــو درازا را

آمد پــدر که چیست تــو می خوانی         دادم نشـــان طـــویله ی طغـرا را

گفت او کتاب مـارکس بخـــوان اما         هرگــــز مــدان طـــلا تو مطلا را

این تازه نیست حرف کهنسالی است        دیده هــــزار مامـــن و مــــاوا را

مزدک هـزار و چند سد از این پیش        خــــوشتر سـرود شعــر شکوفا را

مـــرد پناه مــــــردم مـــــــزدک بود         دانای جمـــــع و قسمت و منها را

لیک او خدای کس نگرفت از کـس         مــزدک شناخت حرمت مــزدا را

سخن دیگر آنکه در شاهنامه که نام آرش بویژه آرش تیر انداز نابودگی ی(غیبت) شگفتی دارد تنها جایی که من نام آرش را با روشنی که آرش کمانگیر باشد دیده ام از زبان همین خسرو پرویز است که با مرگ او ساسانی فرو می پاشد و آن جایی است که پس از آنکه این شاه بدست پسرش شیرویه، که مادرش دختر قیصر رومی است(مریم) و به پرویز تحمیل شده بود، کنار زده می شود و دو نفر می روند که پرویز را بکشند به ناگهان پرویز دسیسه باز حکیم و فیلسوف می شود و از گذشته گانی که همه مرگ را پذیرفته ان یاد می کند و به ترتیب برمی شمارد و می گوید:

بمیــرد کـــسی کـــو ز مـــادر بزاد         ز کیخــــسرو آغـــاز تا کـی قباد...

چو آرش که بردی به فرسنگ تیــر       چــــو پیروز گر قـــارن شیرگیر...

و آمدن نام آرش بزرگ تیر انداز در سراشیب سرنگونی ی ساسانیان بر زبان این شاه شگفت است و از دیده ها دور مانده است.

پس سامانیان با شکوه ترین پادشاهی ی ایرانی که گردآورنده ی شاهنامه بوده اند خود را از نژاد بهرام چوبین دانسته اند و درست و تاریخی است چرا که دودمان بهرام چوبین که ناکام کشته می شود در خراسان می مانند و با تازیان و تورانیان کنار آمده فرمانروای میهنی و پاسبان زبان و فزهنگ می شوند و دوره ای کوتاه و پر ارزش از مدارای مهری ی اشکانی را به نمایش می گذارند که دانشمندان بزرگ پرورش داده و راههای زیادی برای ایران باز می کنند و شاهنامه از بازمانده های آنان می شود که در آن ساسانیان را سانسور نمی کنند و افسانه های زرتشتیان فراری را که از خراسان به هند رفتند گرد آوردند و پاسبانی کردند. این رمز آن است که چرا خراسان تنها پس از سرنگونی ی ساسانیان دوباره با نیرو پیدا می شود. اگر فردوسی سرگذشت ساسانیان دین بهانه کن و ناتوانی آور خراسانی آزار را به نیکی سراییده از آن بازگویی های رسمی ی موبدان بازمانده ی زرتشتی آب می خورده و نیز خوی مداراگرانه ی مهریان نسبت به دشمنان و دیگر اندیشان نیز پرورش و باور شاه دوستانه ی شان که گاهی این ویژگی به خوشباوری و ناشناختن دشمنان می انجامیده است. باری آنچه بوده همان بوده و روایتی رسمی از یک دولت در باره ی همان دولت است از این است که او افسانه ی کی آرش جد اشکانیان مهری  ی تیر انداز را نسروده و به گفته ی خودش: نه در نامه ی خسروان دیده ام.

ساسانیان آن افسانه را در تاریخ ساسانی زده منکر شده بودند و این کینه ی کور و ناروشنی بود و در پایان از خراسان آسیب خوردند و باز این سخن شعوبی راست شد که:

خراسان کمان خداوند است، چون بر گروهی خشم گیرد از آن بسویشان تیر گشاید

اکنون این را بگویم برابر شناسنامه ی فرهنگ باشکوه ایرانی شاهنامه ی بزرگ خراسانی از هنگامی که زرتشت آشکار می شود رسمی شدن دین و جنگهای درونی روی می دهد و خراسانیان خود هرگز زرتشتی به آن معنای رسمی اش نمی شوند و مهری می مانند همچون رستم پهلوان مهری ی شاه دوست و باید پژوهشی ژرفتر درباره ی زرتشت کرد و دید چرا برابر برخی گفته ها او از آذربایجان و خاوران(غرب) ایران بوده است دور نیست که مهریان خراسانی نو آوریهای دینی و دولتی ی زرتشت را نپذیرفته اند در هر روی زرتشت در خراسان آوازه مند می شود و از اندیشه ی مهریان پیش از خودش بهره برده است کعبه ی زرتشت در بلخ بوده است که ناصرخسروی تبار شناس آن شهر را خانه ی حکمت خراسان نامیده است. نیز بهار خراسانی در سرودنامه ی خود کارنامه ی زندان گفته:

همچو زرتشت کز خراسان خاست        کار شیعی شد از خراسان راست

 بود بــــومســــلــم خــــراســــــانی        یکــــی از شیعـــیان ایــــــــرانی...

بهارسپس گوید کار زرتشت از خراسان آسیب می خورد و دو دستگی می شود و آن دسته بندی ها را تا شیعی و سنی ی اسلامی می کشاند. فردوسی به زیرکی از ستایش و سرودن داستان زرتشت کناره می گیرد و سخن دقیقی ی زرتشتی را می آورد که آن را سست و ناجنگی(نامهری) می داند. اگر دقیقی ی زرتشتی شاهنامه را می سرود بیگمان بازگوییهای مهری آورده نمی شد و رستم چهره ای دیگرگون و جالبی می گرفت چرا که رستم یک شاهزاده ی ستایش شده ی زرتشتی را می کشد و در نزد زرتشتیان همچون یزید در نزد شیعیان می شود و بر کیش مهر می ماند. با سرایش دقیقی شاهنامه یک متن کاملا زرتشتی و حماسه ی دینی می شد و او بیگمان از داستان ظهور گشتاسپ و زرتشت به بعد را می سرود و دوران پیش از زرتشتی را فرو می گذاشت و از گزینش آغاز سرودنش این سخن به روشنی در می آید.

 از دید کتخ زرتشت خود یک پیر مهری بوده است با اندکی نوآوری در چهارچوبها و فرمانهای دینی و گونه ی نیایش سامان دار(تشریفاتی و فقهی) که اینگونه دگرگونی ها و سخنان زرتشت مهری بدست پاره ای کج منشان دین بهانه کن وسیله ای شد برای فریبکاری و سود بردن از دین او و زرتشت خطابش با فرمانروایان دسیسه باز بوده است. اینکه زرتشت می گوید نیک پندار و نیک گفتار و نیک کردار باشید روی سخن او با فرمانروایان و سیاسیان است چرا که وقتی به کسی می گویند دروغ مگو این نشانگر دروغ گفتن آن شخص است هرگز به کسی که خاموش است نمی گویند زیاد سخن مگو. وقتی پیغمبر اسلام به تازیان گوید فرزندان خود را زنده به گور مکنید این نشانگر آن است که آنان این کار را می کرده اند. عرب به زن بهایی نمی داد و این جزو عناصر پایدار فرهنگی ی آنان شده بود و سپسها نیز آل رسول و دختر او را بهایی ندادند. (در مرد نامه درباره ی عناصر پایدار فرهنگی سخن گفته ام) همچنین وقتی زرتشت پندار نیک را فرمان می دهد گویای نیک پندار نبودن آن کسانی است که زرتشت با آنان سخن می گوید و در شاهنامه خطاب زرتشت به شاهانی است که در اثر سیاست بازی به دسیسه گری آلوده شده بودند آموزه های زرتشت به شهریاران، بر چپه ی آن چیزی است که به نام ماکیاولی(آنتی زرتشت) آوازه مند شده است و ایرانیان بدست آوردن فرمانروایی را به هر راه و بهایی درست نمی دانسته اند ودر ایران پس از یکدوره شاهی و آمیزش با سامیان و خاورانیان بد آموز، از منش مهری دور شده بودند زرتشت از بالا به پایین خواهان دگرگونی در منشها است و با فرمانروایان سخن می گوید و پند می دهد و همو گفته است آموزگار بد، آموزه را تباه می کند. باری در هر مرام دینی و سیاسی یک بیماری رخ می دهد و آن این است که یک دسته سود جو که هیچ باوری به آن مرام ندارند تنها برای بهره بردن داخل می شوند و بقول ناصرخسرو خوک آن دین یا مرام می شوند و از درون آن جنبش را سست می کنند بهر روی در دین زرتشت نیز گروهی فرمانروا و موبدروحانی پیدا می شوند که آن دین را از درون تباه می کنند. از شمار آنکه نیرنگ که امروزه در ایران به معنی ی فریب است یک زمانی در نزد زرتشتیان واژه ای نیک بود و به دعاها و آموزه هایی گفته می شد که برای کمک گرفتن از خدا خوانده می شد در رفع بیماریها و دیوها که نیرنگستان به آن دعاهای دینی گفته می شد همچون آیه و حدیث امروزی و سپس در دوران زرتشتی گریهای موبدان و فریبکاری ی آنها با خواندن این دعاها و نیرنگها، کمکم در نزد توده به ویژه مهریان خراسانی این واژه  بی ارزش گشته و به نشانه ی فریبکاری بکار رفته شد و این آسیب ناشی از ریاکاری دامنگیر شعایر همه ی دینها و نیز مرامهای سیاسی(ازشمار کمونیسم) می شود، مثل اینکه امروزه انگلیس و همدستانش کتاب مقدس جهان مدرن را به نام حقوق بشر تعریف کرده اند و به بهانه ی آن اصول که خود در منش هیچ باوری به آنها ندارند، به سروری ی خود و غارت دیگران می پردازند و کسانی می فهمند که پشت این سنگ به سینه زدنها چه خواستی خفته است و آن شعار را ریشخند می کنند العاقل یکفی بالاشاره.

گونه ی دیگر برای خراب کردن یک شخص یا مرام یا دین و منش که بسیار توسط زیرکان سیّاس بکار رفته و می رود آن است که علی ی شریعتی پاک نفس از منش نامهریان بازگوید: برای خراب کردن خوب حمله مکن بد دفاع کن. و من شاهد بوده ام که این راه پس از مرگ دسیسه بازانه ی او در انگلیس، برای خود او بکار برده شده است شریعتی بدرستی انگلیس را نمی شناخت و اگر دشمن را نشناسی بازیچه ی او خواهی شد این مرد از همراهی ی دورویه کاران بدور بود.

برگرفته از زن نامه ی کتخ مهری.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۸۸ساعت 3:56  توسط هفتواد  | 

سیزده شمارگان فرخنده ای بود و هست برای آرش کیانیان همان اشکانیان پارتی ی مهری ی خراسانی ي تیر انداز از تخمه ی آرش شیواتیر. آری و داستان آن است که ساسانیان دیندار ریاکار کینه ی شتری ای از این مهریان آزاد اندیش مدارا مدار در امر مذهب، داشتند و چون با نیروی مذهبی ی زرتشتی ریاکار آنان را سرنگون کردند نخست دین زرتشتی ی پدرانشان را که فرسنگها از زرتشت خراسانی دور بود رسمی کردند و آنگاه به زدودن نشانه های آرش کیانیان پرداختند حماسه های بزرگ آنان بویژه تیراندازی ی آرش پدرشان را از گاه شماریها زدودند و دوران فرمانروایی آنها را خوار شمردند کینه ی آنان همچون کینه ی معاویه از محمد و علی و خاندان پاکشان بود اینگونه بود که نمادهای فرخنده ی آنان را زشت کردند بویژه سیزده را از آنجا که سیزدهمین روز هر ماه روز تیر است و در تیر روز از تیر ماه آرش بزرگ تیر انداخت و جشن بزرگ اشکانیان تیرگان بود پس آن ریاکاران کینه ور نادان رشکمند این شماره را شوم(نحس) کردند چنین بود که رنگ سرخ و زرد و نام سگ را نیز که در نزد مهریان دلیر و پیمان نگهدار و نام پهلوانان بزرگ بود را هم زشت کردند و ناسزا و در پایان خراسانیان با نیروی اسلام مهری آنان را سرنگون کردند و خراسان مهری(شیعی) ماند دوستداران علی و محمد، جان و خرد  دین و دانش، شاه و وزیر...

برگرفته از سخنان و سرودهای کتخ مهری در زن نامه.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۸۸ساعت 3:39  توسط هفتواد  | 

در این سرودنامه آفرین هایی هست و نه آفرین هایی(نفرین هایی) درباره ی کسان و فرمانروایان و مردمانی چند. از شمار یکی در پیوند با سعدی است سخن راست در باره ی سعدی این است سرچشمه ی زبان و روش سرودهای او همان زبان و روش نخستین سرایندگان سخت کوش و مهری شیعی ی خراسانی است از رودکی و کسایی گرفته تا دیگران و او هیچ اندیشه و درد میهنی نداشته و ایران به عنوان یک کشور آریایی و آزاده برای او هیچ ارزشی نداشته است و سرایندگی ی پارسی را در خدمت تازی گرایان و ایران ستیزان نهاده و اتابکان را ستایش کرده، ناصرخسرو پیش از آن گفته بود که:

حکیم آن است کو از شاه نندیشد نه آن نادان   که شه را شعــر گوید تا مگـر چیزیش بفزاید

 نه آفرین گویی، گونه های زیادی دارد گونه ای از آن نفرینهایی است که پهلوانان در جنگ بر زبان می آورند و پسرعمو نیچه گوید خشم و ریاکاری با هم جمع نمی شود آنانکه در خشم می خندند و چیزی نمی گویند خشم فروخفته را که کینه نام دارد بگونه ی زهر مار به دشمن خود خواهند خوراند اما بسیار پوشیده و جهودانه با نقشه ریزی و ظاهر زیبا و ناشناس. سعدی می خواهد و نشان می دهد که یک سیاست کار زیرک است و زرنگی را بیش از هر چیز در خود دارد و من از شرافت آریایی در این مرد چیزی نمی بینم در ایرانی که بدست انیرانیان افتاده به نامها و کسانی که آوازه مند و بت می شوند باید بد بین بود و من هستم. چرا فردوسی و کسایی و رودکی و بوشکور هر روز ستایش و تبلیغ نمی شوند ولی برخی نامها را در همه جا می شناسند این به هنر آن شخص به تنهایی بر نمی گردد موافقت سیاستمداران روز و زمان را با او نشان می دهد سعدی همیشه بدرد دولتمداران ایرانی ستیز می خورده و خواهد خورد اگر ما شخصیتهای تاریخی را به ژرفی نشناسیم هماره خواری خواهیم کشید. ما باید از کسانی که پیش از این بوده اند فراتر رویم و پشت تپه ی اندیشه ی آنان درجا نزنیم. سعدی و ناصر خسرو و غزالی و کسایی و نظام الملک و خواجه نصیر باهم همسو نبوده و برابر نیستند.

سعدی گوید که:

بنی آدم اعضای یک پیکرند                 که در آفرینش ز یک گوهرند

و این سخن اگرچه زیبا بنماید به هیچ گونه درست نیست و برچپه ی اندیشه ی ایرانی مهری است از دید یک مهری آفریدون و افراسیاب و از دید یک شیعی علی و معاویه از یک گوهر نیستند و نمی توانند باشند من این سخن سعدی را در روشنگری ی یک یار مهری پاسخ گفته ام:

زنهــــار مــزن به فــــــــقر تهـــمــت      بســــیار کـسان ز اصـــــل زشتــند

آن روز کــــــه خلــــــق گـــــشت آدم      از نیــــک و ز بـــــــد ورا سرشتند

یک دسته ز اصـــل نیــک رســتـــند      یک دســته بجــــز بــــدی نکشـــتند

سعدی که همـه چو عضـو دیده است      این قــول نـــه از خـرد نوشته است

بـر دوک قلــــم ز فــکــــر خــامـــش      بــس نکته ی بـی اساس رشته است

چـــون بهــــر عــــوام کرده تقـــــریر     حکمت ز ضمیر خویش هشته است

گـــر زآنکـــه دژم نگردی از راسـت      مطلق سعــدی نه چون فرشته است

بســـیـار کـــسـا ز عشــق شهـــــــرت      در دوزخ عـــامه جـان برشته است

مـــن شهــرت عـــــــام را نخــواهــــم      نـاصــرخسرو چنــــین نبشــته است

حافظ نیز رندانه به عام بودن شعر سعدی کنایه زده:

استاد غزل سعدی است نزد همه کس(عامه) اما       دارد غــــزل حافــــــــظ طـــرز غـــزل خــواجــو

سخنان مطلق از پایه اشتباه است و بقول هگل مطلق شبی است که در آن همه ی گاوها سیاهند. این سخن که بنی آدم خیر خواه همند همانقدر نادرست است که این سخن: انسان گرگ انسان است. بعضی از آنها نیکند و برخی بد که انیسانهای بد در آریا به نام دیومردم خوانده شده اند. سخنان روشنگر و مشروح من در این کار گنجانده نشده و آنها را در نوشته های دیگرم که پیامهای بلندی بوده که به این و آن فرستاده ام و هنوز چاپ نشده باید خواند.

ناصرخسرو گوید:

گویی مکنش لعنت دیــوانه ام کــه خیره     شکر نهـــم تبرزد در موضـع تبـــرزین

آن به که زیر نفرین باشد همیشه جاهــل    مـــردار گنده گشته پوشیده به به سرگین

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 20:54  توسط هفتواد  | 

اینک سرودی دیگر از کتخ درباره ی خراسان و نام شهری دیگر از آن:

دانید نام کــاشمِــر از چیست مهــــــریان          زآن رو کــه کشت ایزد آن جای کاج مهـــر

خاک خرد که پاک خراسان مهری است           بی مهـــری ی زیاد کشیده است از سپهــر

کشمیر و کاشمر و کــــاج میهر و میــتر          زر مهر و کاج درخت سپس سرو شادمهـر

کـاج مسیح و روز مقدسش روز مهـــــر        ای مهــــریان خاک مهان هست کیش مهــر

کاج درخت و زر مهر و شاد مهر سه آبادی است نرسیده به کاشمِر اکنونی و بازگو کننده ی پیوند مهر و کاج در آن سرزمین است. اینکه واژه ی مهر چگونه مِر می شود بسیار ساده است چرا که همین اکنون مردم بومی آن خاک به زر مهر، زِرمیر گویند و با کوتاه شدن ای ، زر مِر می شود واژه ی مهر در گونه های زیاد دیده شده و میتر و متر نیز همان است همین متِرِ اندازه گیری از نام آن ایزد گرفته شده است چرا که ایزد رسیدگی به کردار ها و اندازه گیری ی درستی آنهاست همچنانکه نام مهر ایرانی در تازی به گونه ی المیزان در آمده است و نماد قسط و دادگری است. مسیحیت در دوران اشکانیان سانسور شده ی مهری پیدا شد و بشدت دارای نمادهای مهری است روز آفتاب که یک شنبه است را گرامی می دارند و کاج را در جشن زادن مسیح می آرایند. هرودوت گوید در ایران روزی که یک مرد بیش از همه ارجمند می شود روز زادنش است و این وصف شاهان و ایران مهری است نه زرتشتی که جشن بزرگشان شب زادن مهر بوده درشب نخست دی ماه که شب مهرداد و یلدای است و نام مهرداد که میلاد نیز خوانده شود از آن است. باید دانست حلقه ی زرین زناشویی که امروزه در همه جا میان کدبانو و کدخدا دادو ستد می شود نیز ازبازمانده های آیین مهری است و نگاره های ایزد مهر که حلقه ی پیمان را به شاهان و پهلوانان می دهد در نگاره های ایرانی نشانگر آن است همچنین وقتی روز زادن هر انیسان فرخنده باشد روز زناشویی که درآمدی بر آن زادنهاست نیز فرخنده و آیینی بوده است، در کیش مهر مردان و زنان آنچه را که از ازدواج می جویند همین زادن کودکان توانا و زیباست و جز این در پی چیزی دیگر نبوده اند که آن دور شدن از راه راستین آفرینشی است و در آموزه های زرتشت آمده است که به خانه ی زنی که فرزند نمی زاید گام مگذار. اخوان ثالث نیز اینگونه است که در قطعه ی دختر به شرط چاقو به پسرش و همه ی پسران گوید:

عقد موقــــــت اول یک سال بعـــد دایـــــم            زایا و خوب اگر بود پایش به روی دیده

یک بچه نقلی ی خوب در او بکار و بردار           وز جان و دل بپـایش چون شوهر فریده

اگرچه امید در همین سرود سخنانی در باره ی پسرعمو نیچه گفته است که از ناشناسی و بد شناسی ی او آب می خورد و نیچه نیز در آرزوی زاده شدن ابر انسان از همین زنان و مردان است و زرتشت او همان مردی مهری آریایی است. مسیح آشکارا با منش آزمند و آذوقه کننده و پست و خسیس یهودی دشمن است(مارکس بر این ویژگی دست نهاده است) و مبارزی مهری ی آمیخته  با شاخه ی هندی است چرا که کیش مهر دارای دو شاخه ی ایرانی-خراسانی و نیز هندی است نخستین مثبت و جنگنده است و کشتن را به ذات خود بد نمی داند و گوسپند قربانی می کند و... دومی دارای مبارزه ای منفی است و گریز از پاره ای خوشی ها و آشتی دوست که البته خراسانیان در برابر بیداد این راه را که گریز از جنگ و خونریزی است نپذیرفته اند و اسلام نیز منشی خراسانی ایرانی مهری دارد. باری سرو و کاج یک گونه و یک نماد اند که ایرانی مهری و نماد آزادگی و نه سودگرایی و آزمندی اند چرا که این درختان و گز که درختان اشویی ی آریایی اند هیچکدام میوه ندارند و هماره سبز و راست قامتند و پایدار و درختان مقدس سامیان چون زیتون و نخل و انجیر دارای سود و بار و بهره است ولی زرتشت برخلاف هر باغبانِ (باغ واژه ای ریشه دار وایرانی است و نباید پارک انگلیسی را گرچه از یک ریشه اند بجای آن بر باغهای مردم،پارک ملت، نهاد) سودگرایی، سرو می کارد و از این روشن تر چه باید بگوید به همه ی آزمندان زندگی تباه کن جذامی ی سرمایه پرست. در نزد ایرانی ها هفت روز هفته هر کدام به نام یک ستاره ی آسمانی از هفت پدران آسمانی خوانده می شده است و از یک شنبه آغاز شده به شنبه می رسیده که مسعود سعد سلمان این هفت روز را به نظم کشیده است:

یکشنبه است و دارد نسبت به آفتاب...

برگرفته از سخنان و سرودهای کتخ مهری در زن نامه یا جان نامه.

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 20:33  توسط هفتواد  | 

من در خواندن برخی نبشته های صادق هدایت که یک تهرانی ی قدیم است و تهران از ویرانه های ری آباد شده به این نکته رسیدم که بسیاری از واژه های او که برخی کهنه و از دور افتاده است شباهتی با واژهای آشنا و هنوز معمول ما در خراسان دارد و روانی ی سخن او نیز چنین است.  یک شهر بنام راز در بجنورد هست و درباره ی بجنورد هم، چه بیژن را بگوییم چه  بابا اُرد (بیوُرد) را تفاوت ندارد چرا که این سرزمین از آن دو خویش نزدیک بوده است و در پایان هم بنام هردو خوانده شده و آنها خود خویشانی دوست بودند نه دشمن و روانشان رشکمند نیست که نام کدامشان بیشتر برده شود.

به هر روی کتخ درباره ی تبار آرشکیانیان خراسانی مهری گوید:

 ای مهـریان  بجنـورد، بجنورد بوده  بیـوُرد      مـرد و زنش سلحشور از ترک و تات تا کرد

 بـاوُرد پــور گـودرز از دوده ی کــــی آرش       نز کی قبـــاد  خویشِ   نوذر  سواره ی گرد

   آن آرشی که افکنــد تیــر از کمان درگــز         در جنگ زوی تهماسپ وآن آشتی به از برد

شهنامـه­گـوی ما گفت چون رفت تاج دارا         بــــار دگــر  یکــی  شیـر آن را  بچنگ  آورد

از تخمــه­ی کی آرش بود آن دلیـر مهــری         آرش کـــــــیان این  خـــاک آن آرزو بـرآورد

بیگـانه را شکستند و آن رخنــه را ببستند         مــردانه مـرد خستند  آن گـرگ را در آوُرد

مهــــر بـزرگ  بادا یار  همـــه ی دلیــــران        و ز تهمتـــن  درودی  بر مهـریان  بجنـــورد

(در این سروده درگز=دارگز= درخت گز، دار همان درخت است، دال و درخت، چون سپید دار که در خراسان سفیدال گویند همچنین گزدار و دارگز. باید دانست که گز اشویی ترین،مقدس ترین، درخت مهریان خراسانی بوده است در کنار کاج، رستم با چوبه ی گزی که از سیمرغ می گیرد پیروز می شود و شیخ اشراق در یک نبشته سیمرغ و تیر گز را تاویل کرده که درخششهایی از خورشید بوده که چشمان اسفندیار را تار می کند. تیراندازان مهری تیر و کمانشان را از دار گز می ساختند و هنوز در جاهایی از  خراسان مهری به درخت گز نخ می بندند و کمک می جویند و بر گرد آن چرخ زنان پای کوبی می کنند. خود اسپند دود کردن نیز چون سوزاندن پر سیمرغ است چرا که فرشته ی اسپند پاسبان درست تنی و دور کردن بیماری و چشم زخم اهریمن است و این گیاه که با آن فرشته پیوند دارد با بلند شدن دودش اسپند را فرا می خواند و او به پیرامونیان آن دود بی مرگی می بخشد و باید دانست آن مردمان نیکی که بدست غارتگران اروپایی تاراج شدند و سرخ پوست نامیده شدند نیایش بزرگشان با خورشید بود و به شاهین باوری شگفت داشتند آنها نیز درباره ی دود توتون و کشیدن آن اندیشه ای همچون اسپند ایرانی داشتند و دود کردن توتون برایشان کاری نیک و آیینی بوده همچنین به رنگ سرخ گرایش ویژه و منشی پاک و راست و مهری داشته اند.)

برگرفته از مثنوی زن نامه کیوان تهمتن خراسانی مهری

 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 17:26  توسط هفتواد  | 

 یکی از پسران گودرز، بابا اورد، اباوُرد یا ابیوُرد(اپیوُرد و اپاوُرد یک نام است در گویش خراسانی پهلوانی کهن آوَرد، آوُرد و اَرد، اُرد و کِنار، کُنار و... گفته می شود و درست این است که بگوییم اُردُوان نه اَردَوان) بوده که خاکی را از کی کاووس گرفته و آن را با یک شهر پایه آباد کرده بنام ابیوُرد پور گودرز از خویشان آرش تیر انداز خراسانی پر آوازه می کند . پاره ای از پژوهشگران ناآگاه و گمراه پنداشته اند ابیورد با فتحه ی راء ابیوَرد(خوانش بسیاری از واژه ها پس از اسلام دچار آمیختگی و تعریب و دگرگونی است حتی در خود شاهنامه واژه های دگرگون شده کم نیست الف آغاز در بسیاری واژه ها ریخته، دهگان دهقان شده و...) در دشتهای ترکمنستان کنونی نزدیک مرو یا پایین تر از آن بوده و امروزه از بین رفته واثرش بجا نمانده که اگر چنین باشد چرا در تواریخ آمده که گرمکان(جرمغان) وجاجرم و شوكان(شوقان) و سِملقان(این نام برابر گویش محلی با سمنگان پیوند ندارد بلکه کوتاه شده ی سیمرگان است و سِمرکان با سیمرغ هم پیوند است نادر پارسترک بیژن ابیوُردی این خاک را برای لشکر زدن برگزیده بود) از دیه های ابیورد می باشد و این آبادی ها اکنون در نیمروز(جنوب) بجنورد کنونی قرار گرفته و محال است که به شهری نزدیک مرو متعلق باشند.(نگاه کنید به واژه نامه ی دهخدا، جرمغان و گرمکان و... را در مرآت البلدان صنیع الدوله نام درست پسرگودرز آمده: اُورد بن گودرز) ابیورد کهن در برگیرنده ی جوین(گیوان)، جاجرم(جاگرم)، جرمغان(گرمکان، جرمق، گرمه)، بجنورد(بیژن بیوُرد)، اسپهرآیین یا اسفراین، شیروان، قوچان(استوا) و درگز و پیرامون اینها بوده است و جایگاه خود این شهر نیز میان همین کوههای بجنورد است. کسانی که می گویند ابیورد خرابه شده و در دشت ترکمنستان(دست آورد رومیان مدرن) کنونی است باید بگویند چرا در تاریخ آمده نادر افشار داماد حاکم شهر ابیورد(بابا علی) شد و سپس پیشرفت کرد و به تهماسپ صفوی پیوست و ستاره ای بزرگ شد و اگر نادر داماد حاکم این شهر شده شهری که از خاندان زن نادر بوده باید تا مرگ خود نادر و کمی پس از او نیز برجا بوده باشد و از گاهِ کشته شدن نادر اگر پنجاه سال پس از نادر هم آباد بوده باید پرسید از تاج گذاری ی آغامحمدخان قاجار تا دوران ما چه رویداد ویرانگری پیش آمده که این شهر خرابه شده و جاجرم و درگز و شهرهای کوچکتر برجای مانده اند؟ نادر بخاطر همان پیوندی که با بجنورد و پیرامون این شهر داشت لشکریان نامدارش را در دشت سیمرگان(سیمرغان،سِملقان) نشاند و از شکوه آن لشکر، جایی که برایشان غذا(آش) می پختند به آشخانه ی نادر آوازه مند  شد و امروزه مرکز خاک سِملقان شهر آشخانه است. پس از تکه تکه شدن عثمانی و ایران رومیان مدرن سرچشمه های تاریخی و نامهای ما را گل آلود کردند تا پیوندها دوباره برقرار نگردد. دیگرآنکه بیژن در شاهنامه از نوادگان گودرز است او پسر گیو است و مادرش دختر رستم، پس بیژن دختر زاده ی رستم و پسرزاده ی گودرز است(ژاله آموزگار، اساطیر ایران) واین سرزمین بنام دو پهلوان هم خانواده ی پسر و پدر یا عمو و برادرزاده آوازه داشته نخست ابیوُرد( که بزرگ تر است) سپس بیژن ابیوُرد(بیژن بیورد) که این درست تر است. اگرچه در شاهنامه نام این پسر گودرز نیامده گمان ما بر این است که 1 بیورد نام گیو است وگیو لقب اوست همچون شاپورِ نیو، نام اُرد از نامهای بزرگ مهریان و اشکانیان است و بابااُرد نام گیو بوده و گیو(گاو) صفت پهلوانی ی اوست 2 ابیورد برادر گیو است.(در شاهنامه نامی از بیوردکاتی که گویا پهلوانی تورانی است و باورد نام آبادی آمده بدون آنکه پسر گودرز باشد بهر روی گیو همچون هر پهلوان دیگری دارای یک نام و چند آوازه و صفت بوده چون زال زر، رستم دستان تهمتن، شاپورنیو، آرش شیواتیر و...) بهر روی این سرزمین بیش از هرچیز بنام ابیوُرد آوازه داشته و شهر بیژن از آبادی های این ابیوُرد بشمار می رفته شهر بیژن که بیژن گُرد بوده در پیرامون بجنورد کنونی بوده است این سرزمین سالیان سختی را گذرانده تا بوزنجُرد و بیجنورد و بجنورد شده(نام بیژن یورت در زبان عام در بخش دوم، یورت، برساخته  است). سخن دیگر در باره ی واژه ی ابیورد اینکه نام بابا(پاپا)،بابی و بابو از نامهای کهنی بوده که به فرمانروایان و پیران خاندان می داده اند و بسیاری از فرمانروایان این خاک لقب بابا داشته اند همچون پدرزن نادر که باباعلی(علی بابا) بوده در همین ابیورد. نام نخستین این شهر از اُرد(اورد) گرفته شده با اضافه شدن بابا که بابا اُرد می شود و بابا همچون کی در نام کی کاووس و کی آرش است پس اُوردبابا و بابااُورد است پس از آمدن اعراب سامی نفوذ زبان و لهجه ی عربی نامها را دگرگون می کند چنانکه گرمه جرمق می شود و اعراب که به بابا ، ابا، ابو و ابی می گفتند نام بابااورد را به ابی اورد و ابا اورد دگرگون کردند که چون نام اُرد بگونه ی اَرد هم تلفظ می شده بگونه ی ابیورد و اباورد در نوشته های مسلمانان در آمده و از آنجا که پیری خراسانی ی امیدوار گفته است:

چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن

غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید

امروز نیز ما باید این گرد و غبارهای بیگانه را از روی نامهای زیبا و مسخ شده ی مان برداریم تا دوباره بدرخشند. در خراسان پس از آمیزش با شکوه و شگفت سامیان و مهریان واژه ها و زبان ویژه ای پدید شد از جمله ویژگیهای خراسانی، نهادنِ نامهای جمع عربی بر مفردها بود که برای نمونه غدود بجای غده بکار رفت و نام جمع عابدین را بر شخص واحد می گذاشتند و نامهای ترکیبی چون حیدر، محمدعلی، محمدرضا، حسینعلی، غلامعلی و... پدید شد که خود اعراب این نامها را در سرزمینهای عربی نشین بجای نام بکار نگرفته و نمی گیرند. در اینجا و در واژه ی ابیورد نیز این دوگانگی ی تازی پهلوانی هست و نام بابا برای مهریان پدر و مادر دارِ آباشناس نامی نیک بوده بگونه ای که چون کسی در کیش مهر به خوان هفتم می رسد او را پاپا و بابا(پیر پدر) می گفتند که رستم خود یک پیر و پدر و بابای مهری است(بابارستم، رستم بابا). پدر بزرگ پدربزرگ این نگارنده نامش آبا بوده و مردم به او بابا می گفته اند(کربلایی آبا) نام خاندانی(فامیلی) بابایی هم از این است و جدا از این هنوز در شهر نگارنده و جاهایی دیگر از ابیورد کسانی هستند که نام کوچک آنان بابا است. باباسعید یا بابوسعید پسر بابو بوالخیر پیر وپدر صوفیان مهنه ای نیز چنین بوده و نامش و آوازه اش با شهر و تبارش هماهنگ بوده و هست. باری درباره ی بیژن در نام بجنورد این بیژن همان بیژن دلداده ی منیژه است که با پدرش گیو و توس و فریبرز در ناپدید(غیب) شدن کیخسرو به پند او گوش نمی کنند و در زیر برف بخواب می روند تا روزگاری دیگر بیدار شوند و ایران را بیابند و درفش کاویانی سرخ و زرد و بنفش را برافرازند

برگرفته از مثنوی زن نامه ی کیوان تهمتن خراسانی مهری

 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 17:2  توسط هفتواد  | 

مرا خاکی زاده است

که مردانش زادن کودکان را

با آتش تیر جشن می گیرند

از مادرانی که بر کمرگاه داماد و عروس

خنجر و نان می بندند

اسفند شان گلوله و دود تفنگ

خونشان روشن و سرخ

چونان خورشید سپیده دمان

سرودشان ستایش مهر بزرگ بلند

شتران بردباری که کینه  و خشمشان سنگین است

مرگشان چونان درختان کاج هماره سبز

« ایستاده با ریشه های فرو رفته در خاک .»

خاک فردا

گنج و جنگی دیگر را

پاسداشت خون پهلوانان کی آرشی را

من از تخمه ی آرش شیواتیر، پهلو بزرگ خراسانم

بلندای خمیده ی مادرم کمان اوست

بالای بلند من تیر آن

پدرم رهاننده ی بی مرگ

آرزوی پروازی بلند

بر فراز کوههای خاک خرد و ورارود

بی تابم کرده است بی تاب مهریان.

سروده شده در خاک کهن استوا(قوچان) از سرزمین ابیوُردگیوِ گودرز به همراه پیری شاهرودی(رود= پسر و پور، شاهرود=شاپور این خاک نیز تا ری از خراسان مهری ی آرش کیانی است.

 

 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 16:54  توسط هفتواد  | 

کورش در پهلوی ی کهن پسرخورشید را گویند. (روز در شاهنامه به جای خورشید آمده است:

در جنگ بهمن نادان با فرامرز پور رستم:

سه روز و سه شب هم برین رزمگاه                  به رخشنـــده روز و به تابنده ماه

کُر و کور = پسر، روژ و روز=خورشید و مهر. چنانکه: خراسان= خورآسان= خورآیان= مهرآیان= مهرآیین. و زاگروس که با مهر پیوند دارد. گل رز همان گل روژ و گل سرخ و گل آتشی است.)

 او یک مهری ی آزاده مرام و بخشنده بود که بعدها دشمنانش از بخشندگی ی او و توده اش بهره بردند و توده اش را به بند کشیدند. دو شاخ کلاه او که تازیان و دیگر سامیان نامش را از آن گرفتند رمزی مهری از دوگانگی ی آفرینشی و اندیشه ی استوار(جان و خرد) او بود. باید دانست همانگونه که فردوسی گوید:

تک روزگار از درازی که هست                        همی بگذراند سخن ها ز دست...

برگرفته از مثنوی زن نامه کیوان تهمتن خراسانی

 |+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 15:48  توسط هفتواد  | 
با درودی سد هزاران بار جاویدان

آنچه که تاکنون درباره نام خراسان آمده است و پراکنده گویانی در پریشانی درون مایه این نام کوشش کرده اند در اینجا بر آن یاران ارجمند بدون هیچ گونه نا استواری و پندار بافی ،درون ما یه اش را روشن می کنیم.نخست پاره ای از یکی از سرو ده های مردی خراسانی می آوریم:

احتمال پرنده را گیج می کند

خراسان= خورآسان= خورآیان= مهرآیان= مهرآیین

خراسان بیشه ی شیران مهری استد     چو فردوسی کجا پر مهر پیریست...

به کیش مهـــــر مـــردان رازوارند      چو فردوسی سخن پر رمـــز آرند

برگرفته از روشنگری ها و سروده های رمزگشایانه ی کیوان تهمتن خراسانی مهری.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 23:43  توسط هفتواد  | 
  بالا