مهریان خور آسانی
 
 
رمزگشایی اندیشه ایرانی مهری خراسانی
 
 

 

++

   

سرگذشت سروده ای(مثنوی) کوتاه به شیوه ی میم امید

 

 

+  دیوار بتون دور دانشگاه  + شهروند شهر دانشگاه     +

 

  

سراینده: کیوان تهمتن خراسانی

 

 

++

 

 

 

 این کار دست آورد سوزش درون جوانی هشیوار است که پشت دیوار بتون دور  دانشگاهش دلتنگ شده بود و دلش می سوخت و کاری ز دستش بر نمی آمد گویا تابستان 1379 خورشیدی در خراسان بود تیرماه در خفتنگاه(خوابگاه)دانشگاه   فردوسی مشهد توس. و ارمغان به همه ی دانشجویان آن زمان و بویژه بچه های سبزوار و  م .ایزد فر و نیز آن بزرگ اوستاد که ریشه گلی است بی اعتنا به رنگ و بو

                                                                       

+++

 

ظهر جمعه ی خسته و گرمی است

غرق پندار از اتاق خویش آمدم بیرون

نه اکنون چند گاهی پیش

روبرویم هست دیوار بتون دور دانشگاه

که نشسته سرد گویی پشت خفتنگاه

خفتنگاه دانشگاه فردوسی

آشنا با کفشهایم دیرگاهی باشد این دیوار

می روم بالا به زحمت

می پرم زین سو بدانسویش

همچنانم غرق در پندار

لیک می دانم بی گمان با خویش می گویید

بلعجب کاریست

دانشجو و بالا رفتن از دیوار!

من هواسم هست

جای طنز و طعنه هرگز نیست

خاطرجمع

خوب یا بد دیگران هم می کنند این کار

عرف ما گوید ندارد عیب

زآنکه این نزدیکتر راهیست

سوی آنجایی که ما خواهیم

وگشوده نیست در سوی مراد ما

گر تو هم بودی نبودت ره جزین ناچار

بگذر و بگذار

می روم با گامهای خسته زین رفتار

تا کجا تا انتهای جاده ی هموار

چار راهی هست مردمان درگیر

گرچه سرگرم است با خود هرکه می بینی

آشنایی نیز دارم  من در این بازار

می روم تنها بسوی دکه ی آن آشنایم لخ و لخ  آرام

می رسم آنجا

می گذارم پای را بر آستان دکه اش و آنگاه

با نوایی گرم می گویم به او

مشتی سلام

او به شوخی پاسخی گوید که تکراری است

چَش به را بودُم بپِِر توی کُلام

چون دماغم نیست چاغ و حال امروزم نباشد خوب

ناشنیده گیرم و گویم

سرخوش و سرزنده بادا روزگارت

شاد باشی در همه عمر و دلت بیدار

بسته ای می خواستم از آن…

او که می داند چه می خواهم

تا شما دانید می گویم

نیست آن جز آشنای لحظه های خسته ام از سیر در افکار

بسته ی سیگار

بعد از این انجام

با طنین خسته ی هرگام

چون ندارم هیچ جایی اندرین غربت سرا

جز همان غمگین قفس در پشت آن دیوار

باز برمی گردم این ره را

همچنان که کرده ام این کار را زین بیش چندین بار

آخرین پک بر ته یک نخ از آن سیگار

می رسم من پای این دیوار

این دیوار چونان سدافریدون(=کورش;اسکندر)

ز آهن و پولاد شاید نیز محکمتر

که جدا کرده است دانشگاه را از شهر

چون دو نامحرم

خسته و اندیشناک

با نگاهی نقش بر دیوار

می نشینم گوشه ای نزدیک

 

چشم من حیران شده از هیبت این زآهن و سنگ و بتن دیوار

وندر افکارم به پا برخاسته طوفانی از پندار

یادم آید سالهای پیش و نه چندان دور

و کتاب جامعه از سال سوم در دبیرستان

آن کتاب خوب

گفتگو می کرد از فرهنگ و تمدنها

ارتباط بین عنصرهای یک فرهنگ

پیشرفت و راه حلهایش

و هزاران نکته ی دیگر

تا نلغزد اجتماع و مردمش در ورطه ی پستی و بدبختی

ورطه ی بن بست

ورطه ای کافتاده مدتهاست

اجتماع ما

از ندانم کاری ی البته بعضیها

خوب یادم هست

که یکی از فصلهای آن کتاب خوب

سرخطش این بود

ارتباط بین دانشگاه و دانشجوی با مردم

-اجتماع و علم-

و دبیر جامعه آن مرد خوشگفتار

جوش می زد در کلاسی سرد

با لبی خشک و صدایی بم

دانش آموزان خوبم

از اهم بحث های این کتاب ما همین بحث است

روزگاری دست تقدیر ار شما را برد دانشگاه

با شما گویم گوشتان اینجاست؟

اولین و بهترین محصول نزدیکی میان اجتماع و درس و دانشگاه

که ندیدم من به عمر خویش

چیزی نیست جز یک جامعه ی آزاد ,جامعه ی آباد

شهروند شهر دانشگاه باید دردهای اجتماع و کشورش را نیک دریابد

او نباید دور باشد از میان مردمش هرگز

در عصری که ما هستیم

عصر علم و صنعت و تکنیک

دانشگاه و کارا بودنش یک حسن سرشار است

دانشگاه ناکارا

دادن عمر جوان بر باد

بردن رنجیست بیهوده

پول خود دادن بدبختی خریدن هم بدین گویند

نکته ی دیگر وظیفه ی شهروند شهر دانشگاست

آگه کردن مردم از هرآنچه باشد و باید

اتحاد بین این دو مردن جهل است

آنچه می نامیمشان ما مردم آزاد کشور آباد

 یا جهان اول دنیا

دولت دلسوزشان محصول اینکار است

جز این نیست

اتحاد بین دانشگاه و مردم

 دولت دلسوز

جامعه ی آزاد(آباد)

این مثلث یادتان باشد…

گرچه او بس بیشتر زین گفت

درکویر خاطرم گویی که خشکیده است

باقی ی فریادهای بی سرانجامش

آه اما خوب یادم هست

صفحه ی تخته سیاه ساده مان با آن کج و معوج مثلث

که یکی از بچه ها بعدا

روی آن با گچ پر رنگی نوشته بود:

این الاغ خر چه پر حرف است

من نمی خواهم بگویم ای دریغ

لیک مدتهاست

آن زمان بگذشته و اکنون

من شدم موضوع آن فریادهای بی سرانجام دبیر خویش

درسهایش خوب یادم هست

اماآنچه می بینم  آنچه می باید کنم گریه است

ناامید و سرد و غمگین دست بر زانو

نشستم پای این دیوار

که پنداری زبانش را- سیمهای خار-

برای من در آورده است

تلخ می گویم به این سنگین سنگی

گرچه می دانم که گوش کر او با من نخواهد بود

حقیقت دارد این احوال؟

کاین طرف از آن طرف فرسنگها دور است

این طرف درشهر

در دشتهای داغ

در بیابانها و جنگلها و کوهستان

مردمی با دستهای پینه بسته

همچنان با بیل همچنان با خیش

در زمین جان می کنند و دانه می کارند

آبیاری می کنند با خون دل با قطره های اشک

تا که شاید چیزکی با زحمت بسیار

آنهم به امید خدا محصولشان گردد

بگذریم از آفت بی اعتناییها که در هر سال

بس  قنات و چشمه را لب خشک می سازد

خانمانها بر می اندازد از این بیچاره ها این مردم محروم

یا روانه می کندشان سوی شهری فی امان الله

در عوض آنجا توی دانشگاه پشت این دیوار

جوان و نوجوانی چند

درکلاس با کلاس خویش

شاد و سرشار از غرور

در حضور و محضر استاد

می خوانند و می آموزند

تعریف کشاورزی

آنچنان یا اینچنین

بی که پندارند

در جهان خارج از تعریفشان چیزی

آنچنان که گفته شد هم هست

بیلی، مرد پیری، یا جوانی، بچه ای که چهره اش از آفتاب داغ صحرا سوخته

دشت خشکی، دست مردی خسته از هنجار کاری سخت

هنجاری که به آسانی درون جزوه شان تشریح می گردد…

این طرف در شهر

در سر هر چار راه

یا هرجا بینگاری

کودکانی تیره بخت از زور ناچاری

همچو خیل رهزنان کاروان دیده

حمله می آرند سوی کاروان مردمی کالایشان سردی و بدخلقی

رهزنانی تیغشان از ضجه و زاری

اسبشان بدبختی و خواری

تا که شاید چیزکی پولی پشیزی خردکی در جیب بگذارند

بو که وام زنده بودن را به زندان بان دنیا سخت

با آن دستهای ساده بگذارند

نیز بگذریم از دیگری هاشان

دیگری هایی که بسیارند وتا چل سالگی حتی

ذوق زندگی و زنده بودن را در نمی یابند

راستي را كس نداده يادشان كه زندگاني چيست

اما دندان درنیاورده

ناتوان از گفتن و کردار

خوب می دانند مرگ ناگهانی چیست!

در عوض آنجا پشت این دیوار دانشگاه

چندسد دانشجو و استاد

خانم و آقا

با کلاس و شاد

خوب می دانند

کودکان مانند گل بسیار حساسند

کودکان امید فردایند

ساختار شخصیت در هر نفر با تربیت در کودکی

ارتباطی مستمر دارد

منزوی یا اجتماعی، خوب یا بد بودن افراد

ریشه در این تربیت در کودکی دارد

همچنین بسیار دیگر حرفهای خوب و سازنده

علوم اجتماعی رو به آینده… .

 

+++

این مثنوی ی اندوهگنانه و جوان باید تا وصف ناهماهنگی ی وضع جامعه و رشته های دیگر دانشگاهی چون ورزش و حقوق و سیاست و… پیش می رفت که همانجا لنگر انداخت و سپسها نیز من خود از ناله و تاریک بینی دست شستم و به راهی دیگر رفتم بهر روی این رسوبی است از روزهای دلتنگ جوانی. باری داستان بی سامانی ی خاک ما داستان خوردن عسل و خربزه است  عومل بیرونی(بیگانگان جهانخوار) و درونی دست به دست هم داده اند تا پریشانی بالا گرفته و ایران را دوباره باید با میهن گرایی آباد کرد به بیگانه چشم نباید دوخت.

دست در دست هم دهیم به مهر            میهن خــــویش را کنیم آبـــــاد

 

در این فرجام بد نمی دانم نخستین کاری که من در شیوه ی اخوان ثالثی و در مرثیه و یاد کرد خود او در پاییز 1378 پس از دیدار از باغ آرامگاه فردوسی و امید سروده ام و یکبار در دانشگاه فردوسی در نامه ی ایران آزاد (نشریه ی دانشجویی) به کوشش دوستانم کورش صالحی و مالک عجم چاپ شد را در اینجا بیاورم:

 

 

 

 

+++

به ایران و فردوسی و اخوان

 

 

ای دلگشاتر نغمه لب بگشای

ای تو آن هر جمله اش یک آیه ی روشن

قمری ی کوکو سرای قصه های رفته از خاطر

ای سکوتت آبروی هرچه فریادست را برده

لب بگشای

ای تو آن مردی که نا امیدی اش امید بخش هر که نومید است

همچون من

ای تو آن پیغمبر چون گوهری افتاده در شهری همه کور و همه  کر

گران سنگ و گران قیمت ولی رنجور و تیپا خورده از هر کور خر

ای هزاران درد را بر جان خریده

بهر درمان یکی درد هزاران ساله ی یک قوم

 قومی بس بزرگ و جاودان اما بخاک افتاده و مظلوم

افسون شده بیچاره و بدبخت

همان قومی که می گفتی

ز اسب افتاده او نز اصل

اما اسب او مرده است و اصلش پیر و پژمرده است

ای تو آن خنجر که بدریده است قلب هرچه نادانی است

ناپاکی است لیچاری است

ای تو آن فرهاد اما تیشه زن بر کاخ تزویری

که پر زور است واز خون سیاه مردمی مفلوک

دارد گونه گون و رنگ رنگ سکه هایی مفت

که می سازد بساط عیش و عشرت و شادی

در این ویرانه آبادی

و ندارد بهر تو ای تیشه زن فرقی

کآنکه در آن کاخ می لولد چه دارد نام

 شاهی(شوخی) یا که شیخی یا که بدکاری است

ای بروی خاک تو من مرده هرچه هست مرده زندگی مرده

ای بزیر خاک در ظلمت سرای دخمه ای زنده

ای زنده

ای تو شایسته ترین موصوف بهر جمله ای موزون و حس انگیز

«زنده باد»

ای تو تنها بر کشیده در شبان تیره ی بیداد

نعره ای مستانه و بی باک بر اهریمن ناپاک

زنده یاد

ای تو آن روحی که یک قطره از او دریا و اقیانوسها را کرده شرمنده

با تو دارم گفتگو ای مست شوریده

تا که بودی پاسخت را کس نگفت

خوب می دانم ولیک

پرسشم را پاسخی ده

گر به رویت در کسی نگشود در به رویم باز کن

«بگشای در را ای مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین»

در میان زندگی

این گوژپشت شوخ چشم این پیر پتیاره این روسپی زاده

تو را آیا خدایی بود؟

 گر خدایت بود تیپایت چرا زد مست بود آیا؟

نه من نمی دانم نمی گویم که بودت یا نبود

اما من این را خوب می دانم

اگر کس را خدا باشد

نمی ریزد بجانش این همه نفرین و درد و غصه را هرگز

گر خدایش مست هم باشد نمی ریزد

آه یاوه می گویم

تو در خاکی و آن شمشیر بران آن زبان آن پاک آن پیغمبر فریاد درخاک است

حتی نیست پوسیده است

ای افسوس ای افسوس ای افسوس

من دراین ظلمتکده

این زندگی بد جای بی آغاز

بد فرجام بی پایان

ندارم هیچ آرامی و جایی

بر سر گور تو ام استاده اما راست تر گویم فتاده

بی دروغ آری

به آرامی سرم را می زنم بر سنگ

و اشگی می چکد از چشم خونش رنگ

غیر از این کاری توانم کرد

ای افسوس

سدهزاران خشم و نفرین من و تو ای امید

بر هرآنچه بود و هست و نیز خواهد بود

بی تفاوت کوردل خوکرده با پستی

زیر این سپهر تنگ

و درودی سد هزاران بار جاویدان

بر تو ای امید ای بزرگا مرد

ای تو آن دامن کشیده تا که بودی از هرآنچه بود نامش ننگ

نیز اکنون برکشیده دامن از این خیل هست آلود

و هزاران درد بادا بیش من را و دلم را

این رمیده جغد بد آهنگ

 

توس پاییز1378

 

+++

 

 

گردآوری شده در شهریورماه 1388 چناران توس

کیوان تهمتن خراسانی ی مهری

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۸۸ساعت 16:26  توسط هفتواد  | 
بهار خراسانی(ملک الشعرا) درباره ی شیراز گفته است:

هست رازی ازلی در دل این خاک نهان        خرم آن روز که کس بر سر این راز رسد

و کیوان تهمتن گوید:

شیراز شهر راز است و کیش مهر آیین رمز و راز و راز پوشی و سیاست و دانش زندگی گرایانه و زنده دل است حافظ(پاسبان) که پیر سربازی مهری است گوید:

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات        بخواست جام می و گفت راز پوشیدن

پیرمغان و میکده هفتم پله ی مهری است و باید دانست کیانیان=گاویان(هخامنشها) نخست مهری بودند و سپس زرتشتی شدند.

کیوان تهمتن به راز شیراز رسیده است چلیپاهایی(+) که در کوه مهر نزدیک استخر پارس دخمه های شاهان بوده است رمزی مهری از دوگانه های آفرینشی است. زن و مرد+ کهتر و مهتر+ وزیر و شاه+ و جان و خرد در آغاز شاهنامه همان نماد مهریان خورآسانی است.

عباس دولتخواهی درباره ی شیراز گفته است:

در سینه ی تاریخ هـزاران راز است        هر ذره ی این جهان پر از اعجاز است

بر تارک کهنه ی تمـــدن تاجی است        آن تــاج غبــــــار خاکی از شیراز است

و کیوان تهمتن خراسانی در پاسخ او و مهریان دیگر گوید:

فـــــره خواهــــی شیراز شهــــــر راز است        سرچشمه ی کیش مهــر پر سرباز است

گیهان چو تن است و سر خور آسان بزرگ        تاج سر ما خـــــــاک شهــان شیراز است

سرباز=شرباز: جنگجو

گیهان= جهان: زمین

خورآسان=شرق خراسان

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان ۱۳۸۸ساعت 13:26  توسط هفتواد  | 
  بالا