مهریان خور آسانی
 
 
رمزگشایی اندیشه ایرانی مهری خراسانی
 

همگنان دانند در پایان شاهنامه ی سترگ(اندرگاه اسفندماه سال ۳۸۸خورشیدی٫ 1010 م و ۴۰۰کوچی ی ماهی٫ هجری قمری) چندین لخت از سروده های فرجامین در پیشگویی و برآورد رخ دادهای آینده است واز برابر کردن آن پیشگویی ها با آنچه رخ داده بود و سپس نیز روی داد به آشکارگی توان دانست که آن سخنان اندوهبار درست است:

کزین پس شکست آید از تازیان(سامیان)         ستــــــاره نگــــــــردد مگــــــر بر زیــــــــــــان

چـــــــو با تخـــــــت منــــــــــــبر برابر کنند        همــــــه نام بـــــــوبکـــــر و عــــــــــــمر کنند

زیــــــــــان کسان از پی سود خــــــــویش         بجـــــــــــــویند و دیــــن انـــــــــــــدر آرند پیـش

بد اندیش گــــــــــــــردد پدر بر پــــــــســـر         پسر بـــر پــــــــــــــــدر همچنین چـــــــــاره گر

ربــــــــــاید همی این از آن آن از ایـــــــــن        ز نفـــــــــــــــــرین ندانند باز آفــــــــــــــــــرین

چنان فـــــــــــــاش گردد غم و رنج و شور         که شاددی به هنگام بهـــــــــــــــرام گـــــــــور

این لختها به ترتیب نیست برای نمونه است. تا آنجا که از آمیزش نژادی سخن می گوید:

نــــــــــــژادی پدید آید انـــدر میـــــــــــــــــان         ز دهگـــــــــــــــان و از ترک و از تــــــــــازیان

نه دهگــــــــــــــــان نه ترک و نه تازی بود         سخنـــها به کـــــــــــــــــردار بازی بـــــــــــــــــود

به هر روی این پیشگوییها در خراسان انجام شده است و خراسان از دیر باز سرزمینی بوده است که مهریان و زرتشتیان در آن پرورش یافته و با هم در آرامش و مدارا زیسته بودند پس شاهنامه و پیشگوییهایش نه زرتشتی ی ناب است و نه مهری ی پاک بلکه اندیشه و خو و تبار زرتشتیان و مهریان و اختلاف دیدگاه هایشان نیز در آن هست آنچه مهم است این است که برابر اندیشه ی اخترشناسی و افسانه ای چه در نزد مهریان و چه زرتشتیان پیشگوییها هزاره ایست و رویدادهای بزرگ ایرانی و گیهانی(جهانی) بر سر هزاره ها فرود می آید. این باور در بسیاری از شاهان ایرانی بسیار به نیرو بوده است اکنون باید دانست در همان لختهای پیشگویانه در شاهنامه یک لخت هست که در آن از زمان ویژه ای یاد کرده و چنین است:

برین سالیــــــــــــــان چارسد بگــــــــذرد        کزین تخمـــــــــــــــه گیتی کــــسی نسپرد

بزرگانی که این لخت  را معنی کرده اند گفته اند این بیت گوید چارسد سال که از شکست ایران گذشت دیگر تخمه ی یزدگرد ساسانی به تمامی از بین می رود و فرسایش می خورد. چندتن نیز گفته اند باید چارسد سال بگذرد تا از تخمه ی شاهان ایرانی(یزدگرد و ساسانی) شاهی ایرانی به فرمانروایی برسد.

سخن ما این است که گرچه سال چارسد کوچی ی ماهی(هجری ی قمری) سال سترگ و سرنوشت سازی بوده است لیکن همانگونه که گفتیم پیشگویی های مهری و زرتشتی ی ایرانی خراسانی هزاره ای و با باورمندی به هزاره هاست نه شمارگانهایی چون چارسد و دیگر. بیشتر کسانی که پیشگویی ی فرجام شاهنامه را بررسی کرده اند درباره ی لخت پیش گفته اند آن تخمه ای که مورد پیشگویی است تخمه ی یزدگرد و ساسانیان نبوده است بلکه به درستی این پیشگویی به فرجام خاندان بزرگ سامانی برمی گردد. این خاندان بزرگ خراسانی در حدود همان سال ۴۰۰ کوچی ی ماهی آخرین شاهزاده اش را در جنگ و دسیسه های محمود غزنوی ی ترک که از خدمتگذاران درگاه سامانی بود و می خواست شاه شود از دست داد. این خاندان سامانی که پایه گذاران مدارای مذهبی و ترجمه ی قران و گسترش زبان پارسی و پدیدآورندگان شاهنامه و سرگذشتهای ایرانیان مهری زرتشتی بودند٫ نژاد خاندان خود را به ساسانیان زرتشتی نمی رساندند چرا که درست هم نبود و در پی نسب سازی هم نبودند آنان به درستی نژاد خود را به بهرام چوبین می رساندند و این بهرام از دید ساسانیان یک یاغی و شورشگر بود او که خود از شهر ری(تهران امروزی) برخاسته بود و خاندان اشرافی ی خود را می شناخت نژاد خود را به اشکانیان می رسانید. ری و پیرامون این شهر آخرین شهر و مرز خراسان بزرگ و کهن بوده و هست خراسان شرق ایران است و خاوران(عراق٬اسپاهان) غرب ایران آخرین شهر خوراسانی ایران همین شهر ری و سرزمین پیرامون آن است که بهرام چوبین از آن برخاسته بود پس بهرام نیز خود را اشکانی می دانست و اشکانیان یا همان آرش کیانیان خراسانی تبار٬ خود زرتشتی(دوازده گرا) نبودند بلکه مهری(هفت گرا) بودند.

کیانیان نخستین(هخامنشیان) نیز مهری(هفت گرا) بوده اند و سپس زرتشتی می شوند و با رسمی شدن دین زرتشتی در پایان هخامنش(کیانیان) جنگهای درونی روی می دهد و خاندان رستم و خراسان مهری از داریوشها می برند و آنها را دربرابر اسکندر یاری نمی کنند سپس اسکندریان را نیز برکنار کرده و دوباره ایران را مهری و مداراگر در مذهب می کنند. همچنین در زمان ساسانیان دوباره زرتشتیان٬ مهریان را کنار زده و ایران را زرتشتی و بدون مدارای مذهبی کرده تا آنکه بهرام چوبین از خاک ری(خراسان) برمی خیزد و شورش می کند. او یکسال در ایران فرمانروایی می کند و خسرو پرویز را فراری می دهد خسروپرویز با پذیرش تحت الحمایگی ی روم به ایران برمی گردد و با دسیسه بهرام چوبین را به خراسان پس می زند و او را که داماد شاه توران(ترک) شده بود در خراسان کارد می زند با این کار که اندکی پیش از یورش تازیان به ایران است خراسان و توران(ترک وتات) از ساسانیان جدا شده بودند و از شاهان و زرتشتیان دولتی کینه نیز داشتند. پس از تازش تازیان(سامیان) به ایران تخمه و تبار بهرام چوبین مخالفان حکومت پیشین در خراسان فرمانروای محلی می شوند تا آنکه یکی از آنان فرمانروایی سامانی را پایه گذاری می کند این سامانیان که نژاد و تبارشان اشکانی و مهری بوده است هفت گرا می باشند چرا که در کیش مهر عدد هفت جایگاه ویژه دارد و اگر یکی از شاهان آنها در اوج بزرگی و شکوه به اسماعیلیان(هفت امامی) می گراید به این هفت گرایی پیوند دارد در برابر مهریان هفت گرا زرتشتیان بیشتر به عدد ۱۲ گرایش داشته اند چرا که سامان دینی و آفرینشی ی زرتشتی بر دوازده هزاره استوار است و شمارگان ۱۲ نزد زرتشتیان جایگاه ویژه دارد این اصالت دادن به ۷ یا ۱۲ سپس در خراسان و ایران به گرایشهای مذهبی ی ویژه ای می رسد که بعدها جایگاهی می یابد. بهر روی آن پیشگویی در شاهنامه باید با هزاره پیوند داشته باشد نه ۴۰۰ .

اکنون باید دانست که از همان نخستین سالهای سرایش و گسترش شاهنامه خلیفگان بغدادی ی سامی ی ایران ستیز کوشش در از بین بردن آن داشتند و چون اینکار همچون سروده های رودکی و دیگران قابل از بین بردن نبود راهکار دیگری انتخاب شد برای آنکه شاهنامه پشتیبان اندیشه ی قرمطیان(کارمردان) نباشد با صرف هزینه ی هنگفت نسخه های اصیل آن جمع شد و نسخه های بغدادی و دستکاری شده منتشر شد. امروزه کهن ترین نسخه ی شاهنامه ۲۰۰سال با مرگ فردوسی فاصله دارد٬ بزرگترین دستکاری های شاهنامه در آغاز و مقدمه ی آن بود که دوگانه های مهری(جان و خرد٬ گاه وجای٬ گیهان وگردون سپهر٬ماه و مهر) را در آنجا مغشوش و بی سامان کردند و نام و جای٬کیوان و گردان سپهر٬ ماه و ناهید ومهر٬ که دوگانگی در آن دیده نمی شود را گذاشتند و در بیت های پیشگویی نیز دستکاریها رخ داد که:

هــــــــــــزار از بر چــــــــــــارسد بگذرد        کــــــــــــزین تخمه گیتی کسی نسپرد

دگرگون شد و بگونه ای در آمد که در بالا آورده ایم. یک نشانه ی دیگر در تعیین زمان آغاز خواری و شکوه دوباره ی ایران در شاهنامه وجود دارد یک لخت دیگر پیشگویی چنین است:

  تبـــه گــــــــــردد آن رنجهــــــــــای دراز        نشیبـــی دراز است پیش فـــــــــــــراز

می گوید پس از آن سربلندی اکنون یک نشیب یا سقوط خواهد بود ولی باید دانست بطور طبیعی این سرازیری و سقوط به اندازه ی همان سربلندی به درازا خواهد کشید نه بگونه ی همیشگی و جاودانه. دوران سربلندی و فرمانرواییهای ایرانی بر آسیا و کشور خود ما چند سال بوده است؟ آنگونه که برآورد می شود نخستین امپراتوری ی ایرانی تبار در این سرزمین که سپسها بسیاری جایها را گشود و نام ایران و ایرانی را گسترش داد در حدود 780 پیش از میلاد بوده است اوج یا آغاز مادهای ایرانی(پیش دادیان) این دوران ایران گرایی تا621 پس از میلاد  به درازا کشیده است. حتی در دوران کوتاه اسکندر نیز این ایران گرایی و اخلاق و منش و افسانه های ایرانی رایج بود و رومیان و سامیان بسیار از ما رنگ پذیرفتند. پس اگر ما 780سال پیش از میلاد را بر620 سال پس از میلاد بیفزاییم ۱۴۰۰ سال فرمانروایی و شکوه ایرانی داشته ایم این ۱۴۰۰ سال ایران گرایی پس از شکست یزدگرد و مقاومتهایی که بگونه ی فرهنگی در خراسان و ایران انجام شد اکنون دیگر با گذشت ۱۴۰۰ سال سامی گرایی یا ایران ستیزی به پایان رسیده است. اگر به کوه بروی همان اندازه که باید بالا می روی سپس باید پایین بیایی خوب مژده اینکه آن ۱۴۰۰ سال با این ۱۴۰۰ سال سربه سر شده است و اکنون دیگر باید بخت ایران گرایان بیدار شده باشد و شده چرا که این پیشگویی در شاهنامه نیز آمده و ریشه دارد. خود شمارگان ۱۴۰۰ نیز فرخنده است چرا که دو شماره ی هفت در آن دیده می شود و فروسی و مهریان خراسانی هفت گرا بوده اند. ما اکنون در میان دو سال ۱۴۰۰ هستیم یکی هجری ی قمری که گذشته است و یکی ۱۴۰۰ خورشیدی که هنوز فرانرسیده است و ستاره ی بخت ایرانیان در۱۴۰۰ قمری خواه ناخواه زاده شده است و تا به شکوه و نیرو برسد گاه و جای(زمان ومکان) می خواهد.

کتخ مهری در پاسخ به فردوسی گوید:

چـــــو بیدار شد تخمـــــه ی آرشی        ستاره نگــــــردد مگر بر خـــــوشی

اخوان ثالث میم امید مزدشتی(مهری زرتشتی) بزرگامرد خراسان که پس از فردوسی دومین کسی است که همه ی زندگانی اش را در راه بازشناسی و سراییدن افسانه ها و روایتهای قومی ی ایرانی می گذارد این بزرگ در یک سرگذشت سروده ای سترگ بنام «شهریار شهر سنگستان» همچون فردوسی به پیشگویی ی شگفتی درباره ی قوم ایرانی شکوهمند شدن او می پردازد اگرچه برخی دستهای اهریمنی این پیر روشن جان خراساتنی را در یک قدمی ی گنج ناامید می کند لیکن جان او روشن و امیدوار بوده است او در آن سرود رمزی گوید:

دوتا کفتر

نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی

که روییده غریب از همگنان

در دامن کوه قوی پیکر

باری در سرود او این دوکفتر ماده و نر(جفت) همان جان و خرد بر شاخ سرو(کاج) کهنسال و غریب شاهنامه است که بر کنار کوه کلفت دوران دراز سامی گرایی و ایران ستیزی(۱۴۰۰ ساله) روییده است کفتر نر و پخته برای آغاز بحث از کفتر ماده و خام می پرسد آیا این مرد که زیر این درخت خوابیده را می شناسی و خواهرجانش سخنانی می گوید و نشانه هایی می دهد که درست اما ناتمام و ناپخته است و کفتر نر سخنان او را کامل می کند در پایان این کفتر ماده است که ناپختگی ی خود را پذیرفته و از پرسنده ی نخستین می پرسد:

شنیدم قصه ی این پیر مسکین را

بگو آیا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید؟

کلیدی هست آیا کش طلسم بسته بگشاید؟

کفتر نر(برادر) می گوید بله او می تواند دوباره به شکوه پیشین برسد:

پس از این کوه تشنه دره ای ژرف است

در او نزدیک غاری تار و تنها

چشمه ای روشن

چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن

غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید

باری بگفته ی اخوان که ناخودآگاهی روشن و هشیار دارد پس از این کوه قوی پیکر تشنه و بی حاصل(دوران۱۴۰۰ ساله ی سامی گرایی) دره ای ژرف هست٬ گسست اندیشه و ذهن ایرانی از افسانه های سامی و خلقیات غیر ایرانی این ذهن خالی شده غار است که شاهزاده ی قوم ایرانی باید در چشمه ی روشن اندیشه های ایرانی تن خودش را بشوید نامها و نشانه های ایرانی برگزیند و اندوه و افسردگی را رها کند سپس گوید

پس از آن هفت ریگ از ریگهای چشمه بردارد...

چرا هفت ریگ بردارد چون اخوان نیز آگاه یا نیاگاه مهری و خراسانی و هفت گرا می باشد. این هفت ریگ باید با نیایش های ایرانی در دهان چاه انداخته شود این چاه همان گوش انسان و مخاطب ایرانی است که ذهنش خالی شده و بدنبال یک گرایش و اندیشه می گردد پس از آنکه در کنار این گوش آتش افروخته شود و سخنان گرم و باورمندانه و ایرانی گرا گفته شود از آن چاه آب روشنی بیرون می آید که همان گرایش به ایران و شناخت دوباره ی ایران و دوست داشتن آن است که بخت ایران و دانش ایرانی بیدار شده و چون رود و چشمه ی روشنی روان می شود.

اخوان در این سروده در قسمت پایانی بخاطر دستهای اهریمنی و ناامید کننده و نیز شتاب سخنش را بسوی ناامیدی می برد و می گوید آن کارها را خودم کردم و بجای آب از آن چاه دود بیرون آمد و سپس با ایزد مهر(میترا) از انیرانیان شکوه می کند و صدایش در غار می پیچد. باید دانست اولا عجله کار شیطان است و تا زمان یک چیز نرسد آن چیز روی نمی دهد دوم از چاهی که بیش از هزارسال کور و پرخاک و خاکستر بوده است یکباره آب روشن بیرون نمی آید اول باید یک گرد و غبار غلیظ دودناک از آن خارج شود تا پاک و صاف گردد سپس آب روشن بیرون بیاید اینجاست که می گوییم اخوان در یک قدمی ی گنج شتاب کرد و ناامید شد و کتخ مهری درپاسخ به اخوان نیز گفته است:

آتش خیــــــــــــزد ولی از پـــــــــی دود        نومـــــــــــــید به هر روی نمی باید بود

بخت ایران بیدار شده و دوران شکوه آن فرا رسیده است. 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۸۸ساعت 15:20  توسط هفتواد  | 

راستی هست تا که ایران هست       مرز کی آرش و خراسان هست

مرز پر پهنه و راز آمیز خراسان(خورآیان/خاک خرد/مهرآیین) و ورارودان سرزمین و زادگاه ترک و تات(تاجیک) با فراز و نشیبهای فراوان گرچه امروز چندپاره به چشم می آید ولیک در پیشانی اش دیده می شود که بار دیگر دهگانها و ترکها همدیگر را بیابند و اینبار دیگر از روی نادانی یا دسیسه ی سامیان(تازی) و رومیان مدرن به جنگ نپردازند و بدانند که شاهنامه عجم را زنده کرده است و عجم سه شاخه ی آریایی غیر سامی بوده و هست(کرد و پارس و ترک) و نیز در شاهنامه که پرورده ی خراسان است بزرگترین شاهان دو رگه بوده اند چون کیخسرو آب و آتش:  

 که از تخمه ی تور و ز کیقباد           چو آتش بود تیز با موج آب

این خاک با سرگذشتهای با شکوه و سوزناک سرزمین شیران مهری است که در گذرگاه زمان و تازشهای درون و برون جان قومی ی خود را نگاهبانی کرد و به امروزیان رسانید.

خاک خرد که پاک خراسان مهری است        بی مهری ی زیاد کشیده است از سپهر

 سراینده ی سرود زیر(کیوان تهمتن) را از گاه دانشجویی چند یار تاجیک و ترک در توس و ری بود و یکبار بر آن شد که در غربت این یاران دورمانده از دوستان خویش سرودی بگوید و گفت. این کار به همان یاران ترک و تات ارمغان می گردد. نذرالدین نظرعلی فیض اف عبدالطیف عبدالحییف نجف نجفلی و به سراینده ی تاجیک گلرخسار صفی آوا و همه ی سرایندگان ترک وتات خراسان بزرگ و ورارودان

احمد شاملو گوید:

می خواستم نام تو را بدانم...

+++++++

« تو »

تو را سر گذشتی است

به بی انتهایی ی تمامی ی بادها

به درازی ی تمامی ی گیسوان بر باد رفته

به ناکامی ی همیشگی ی دختران آرزوها

به سرگردانی ی ستارگان راهنما

به سوزناکی ی خورشیدی که سالهای سال

بر کودکان تبارت تابید

پیر کرد و پیر نشد

به دیرسالی ی ماهی که همچنان خواهد تافت

تا دور تا دیر

تو را سرگذشتی است

به سیاهی ی تمامی ی شبهای روزگار

به سپیدی ی چشمانت

به استواری ی ایمانت

به ناگزیری ی پرسشهای لرزانت

به بلندای شکوه آنانکه

«کارها راندند و جهان خوردند»

به بی ادعایی ی پدرانی که بی زندگانی مردند

به وحشتناکی ی تلاشهایی که از تبارت به غارت بردند

تو را سرگذشتی است

به بی زبانی ی تمامی ی گفتارها

اما مرا نیز سرگذشتی است

کوتاه و با شکوه

به بیکرانگی ی دو حرف

لبهایت را باز کن

چشمانم تشنه ی آوازند

بنگر در بدترین دقایق بی پیوند

از من برای «تو» می خوانند.

در این سروده سخنی از حسنک وزیر هست که گفت:به روزگار امیر ماضی جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است که بزرگتر از حسین علی نیم. داستان این مرد تراژدی ی جنگ ترک و تات در خراسان به سود سامیان تازی ی بغداد نشین است ترکی خراسانی سر حسنک دهگان خراسانی را برای خلیفه ی تازی می فرستد و همه ی کوشش فردوسی این بود که محمود نیروی تازه برخاسته ی ترک خراسانی در راه خلیفه ی بغداد ایران ستیز بیگاری و دهگان کشی نکند که کرد و این همان تراژدی ی جنگ ترک و تات در خراسان است که از نادانی ی بزرگ آب می خورد و دیگر نباید به سود رومیان مدرن و سامیان اینان را با هم جنگی باشد.

سروده شده در تابستان۷۹ در گرمگان بیژن ابیوُرد(بجنورد) خراسان بزرگ.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۸ساعت 2:50  توسط هفتواد  | 

...خراسان بیشه ی شیران مهـری است 
به کیش مهــــر مستی شــــــد پرســتش
ولی این جـــان من بی صبر گشته اسـت
نبـــــندم حــــافظانه پــــــرده بر اشــک
بود اشکــــم زُمُــــــــرُّد رشک افـــــعی
همان خیّــــــام هم رازی بــــه دل داشت
تمام شــــــــعر ما رمز است و راز است
بود وصـــــف محمد وصــــــف زرتشت 
چــــــو آن خفاشها نــــــــــورش ندیدند
اگر زرتــــشت را تــــــازی نه بشناخت
چرا بعد از هـــــزار و سیــــــصد و اند
حـــــدیث هدهد و جــــــغدان شوم است
تو گر خـــــواهی به جهــــل خود بمانی
ولی از بهــــــر من آن به که در نــــور
خدایا جهـــــــل را حکــــــمت ندانــــــم
تو جـــــــانم را چنــــــین آگــــاه کردی
اگــــــر جـــــــان مرا باشد کـــــمی ارز
مرا با جاهـــــــلان بحث و سخن نیست
ز تفتیشش بجـــــــز تشویش نــــــــاید
نگشتم مـــــــن دولا در پیــــــــش مُلاه
تو دانـــــی آریـــــــــــایی را ریا نیست
به چـــــــشم آریا دیــــــو آتشین نیست
حکایت نـــــــــامه ی سامی چنین است
دو ضـــــــدّند این دو اندر حــــــدّ ظاهر
ز ریش و سبــــــلت ار آغـــــــاز سازم
نشان آریـــــــــا مردان سبـــــــیل است
بــــــرون از یک گـــــــروه ویژه بـاقی
زچــــــــهره پهـــــــلوانان اینچـنین اند
شــــــــهان و موبدان از ریش و سبلت
ولی اغــــــلب شهان بی ریــــش باشند
عمو هیــــــتلر که یک ذره سبیل داشت
چــــــو بود استاد او نیچــــه ی سبیلی
از آن سو قـــــوم سامی ریش دار است
تو گــــــــــویی ریش داداش نفاق است
ندارد ریــــــــــــش پیش آریــــــــا ارز
به مــــــردی مهری ی و پیمان نگهدار
بگـــفتم در پیــــــــــامی دوستــــــــانه
نـــــــژدات بیگانم آریــــــــــــایی است
بیــــــــــا و نــــــام خود بردار مــهری
تــــــو شیر سرخی و خـــورشید واری
چــــــــو کـــــیوان تهمتن پوست بنداز
چــــــو دیگر مهـــــریان از من بیاموز
ندارد کــــــــوه ما شاهیـــــــــن مهری 
بلی شاهین مهــــــری مهدی ی ماست
بهشت مــــــــا بود گــــــــــرما و آتش
جهنم بهـــــــــر ما سرما و برف است
هـــــــــــمان ما مرده درکوهان گذاریم
ولی آنهــــــــا کنند در خـــــــاک چاله
بدان این رسم خـــــــاک و چاله قابیل
بسی فــــــــرق است بین سام و آرین
به پیش سامیان دیـــــــو آتشین است
همان شیطان از این جنس است باری
تو گویی این دو بس اســــــرار دارند
همی دانم پس ازشهکارکورش(ذوالقرن)
چـــو جمعی شان در ایران کرد موطن
کمی ز اخــلاق بدشان ریخت بر خاک
سبــــــیل ما در آنها کـــــــــــرد تاثیر
یهــــــــود چون گبر شد باری سبیلی
همان تا بــــــود ایران را دلـــــــیران
سپس اسلام چـــــون آن مرز انداخت
تو حافظ را ببین جانش دو گـانه است
ز یکسو آن شــــــــراب آریــــــــایی
و ز آنسو گــر خورد باشد نجس خوار
در آخــــــــر کرد او مــی را نــــمازی 
ولی شک نیست او مـی نوش می کرد
ز سر تا پای حافـــــــــظ آشکار است
بلی او بُـــــد دو گـــــــانه ما سه گانه
اگر او بُــــــد دو موجی ما سه موجیم
ز ایرانی و اسلامی و غــربی(رومی)
هر­­ از گـــــــاهی یکی زآنها کند شور
هدایت مـــــــوج ایرانش قــــوی بود
جــــــلال آل احمــــــــــد بود اســـلام
نگویم شامـــــــلو غربی ترین بـــود
اگر منـــــــــها و جمع و ضرب گویم
چه زایـــــد یارب از سه موج پویان
نشه تا سه نشــــه بازی عـــــــزیزم
جهان را ما فــــــــــراز و ما نشیبیم   
به ظــــــاهر گر بود ما را سه رنگی 
اگرسرخست وزردست وبنفش است
اهـــــورایی بود این اســــــــتواری
سیاست های دوران اینچـــنین است
بیا گــــــر اقتصاد خــــــوب خواهی
به دست آز مالت را فـــــــــزون کن
گرسنه گـــــــر بمیرد گـــــــو بمیرد
بگو گــــــر وام خواهی بهره رد کن
اگر ایران بخــــــــاک پست بنشست
هــــــــر آنکو با بدان نیــکو سگالد
سیاست خر سواری نیست هین هان
شبانی کـــــــــار سهلی نیست هرگز
بِمگذر از چــــــــراغ سرخ چون بز
مده گـــــــوزی که حلـــــقت بند آیو
چـــــو بابا طاهر عـــــــریان کنندت 
بترس از تیــــــــغ و شلاق سیاست
اگر باشی مهــــــندس یا چُهــــندس
بدون درد ســــر گیری حقـــــــوقی
ولی چــــــوپان همیشه خـــــار بیند
سر او در جـــــــوانی پــــــیر گردد
بود مــــــــرد سیاست سخت پـر دل
تو را گر از جگر گِــــــل بود دل دار
تو را من دوست دارم بی خــم و چم
بترس از پلپل چُـون سوز این دشت
وگرچه ایـــــــرج آن خر گرگ قاجار
ز ترس چیز به عـــــارف داد پندی
«تو این کــرم سیاست چیست داری
اعـــــالی را کنی با خـــــــود اعادی
هزار و سیصد و هشتاد وهفت است
 به پایان آورد این نــــــــامه را کی
به نام آفـــــــریننده ی زن و مــــرد
به نام آنکه بـــــیم آورد و امـــــــید
همان شمشیر و قــــــــرآن یار کرده
عــــــلی را با محمد اخت کرده است
خــــرد بر گاه جان چون شاه بنشاند
سیاووش خـــــــرد سودابه ی جــان
چـــو انگوریم ما وین دهر چرخُشت
می ناب خـــــــــرد از مـــــــا بسازد
ایا کیـــــــوان تو را جانیست روشن
چو این جـــان نامه را آری به پایان

از مثنوی ی زن نامه ی کیوان تهمتن خراسانی (چاپ یلدای۱۳۸۷ مهری)

 

چـــو فردوسی کجا پر مهر پیری است
بنازم جــــــان آن پـــیران می کـــــش
برای گریه چشمــــــــم ابر گشته است
بترکانم ز دیــــــو آن چشـــم پر رشک
نبیند دیـــــــو از آن جز مــــرگ نفعی
که جــــــانش را به آتش متصل داشت
ز چـــــشم دیو پنـهان در نمــــاز است
همین اشـــــــراق شیخ شرق را کشت
ســــگ زرتشت را گـــــــرگان دریدند
چرا سلـــمان ز اهل البیت خود ساخت
همـــین ایران به نسل اوست پابــــــند
که حیله اش روزکوری پیش بوم است
بمان زیرا خــــــری را قــــــــهرمانی
شوم کشته نمـــــــانم چون تو شبکور
یکی ز اسرار کـــــــارت را نـــــــدانم
ز گـــــــمراهی مرا در راه کـــــــردی
به لطف خـــــود نگهبانی کن این مرز
که ماری صعب تر زاو بهر من نیست
چو گـــــــــرگان جز که بهر میش ناید
رهـــــــا کردم ریــــا از بهــــــــر الله
وَرا جـــــــز واحد یکتا خـــــدا نیست
که حامی ای به از او بـهر دین نیست
عزیزان فــــــرق ما با او همین است
ز باطـــــن هردوشان مقـــــهور قاهر
در این راز بر تــــــو باز ســــــــازم
که چون نیچه سبیلش دسته بیل است
تراشـــــند ریش را از بی نفـــــــاقی
ولی مـــــــردان دینی غیر از این اند
تو گویی چــــــهره شان دارد علامت
سبیل خــــــویش را در پـــیش باشند
به چــــــهره داغ قــــــوم آریا کاشت
سبیلی بود گـــــــر نه دســــــته بیلی
به ظاهر میش وباطن همچو ماراست
زدست ریش پــــای جان چلاق است
سگ سبلت به گـــرگ ریش دهد لرز
که بودی نام او آب و خــــــودش نار
حقی را لیــــــک سر انــــــدر فسانه
سبیل تو نه بیهـــــوده طـــلایی است
رها کــــــن آب سهراب سپـــــــهری
چرا چون آب گـــــــرگان سرد ساری
ز نو یک نام آرین بهــــــر خود ساز
بدست خویش نـــــــام پیش می سوز
بیـــــنداز آب را باری به نهـــــــری
که او را کوه مــــهر دوست جاگاست
بهشت سامیان سرمــــــــا کند خَوش
ولیکن سام را آتش به ظـــرف است
که خـــــــاک پاک را آلــــــوده ناریم
کنند پر خـــــــاک چشم آن پیـــــــاله
بیامخت از کـــــــــلاغ و قتل هابـــیل
ز کار دنیــــوی تا دیـــــــــن و آیین
که آتش سرکش و دژخیــم دین است
ولــــی زرتشت ز آتش دیـــــد یاری
ز خـــــــوی یکدیگر آزار دارنــــــد
یهـــــــودی گرم شد از نـــار کورش
توگویی همــــــچو ما گشتند مـــومن
بلی از همنشین خــــوش شوی پاک
تراشیدند ریش خــود چـــــو هر ایر
رهــــــــــا کردند آن ریش جلیــــلی
جدا بُد کـــــوه گرگ از دشت شیران
یکی جان پریشان زین دو تا ساخت
چـــــرا چون تحت تاثیر زمانه است
کنـــــد وی را رها از هــــــر ریایی
بدینسان گشت کــــــــار جان او زار
بسان مـــــهریان شــــــــــهر رازی
و هم حرف خـــــدا را گوش می کرد
که مـــــــــرد آریایی باده خوار است
همـــــــه از گردش چــــــــرخ زمانه
گهی اندر حضیض گــــاهی به اوجیم
یکی سقف است ما را همچو ضربی
که سازد آن دو را از خــویشتن دور
تو گویی کـــــــل جانش کسروی بود
عـــــلی هم از شریعت بود خــوشنام
به منها جمـــــع او ضربی ترین بود
ز بدرود و سلام و حـــــــــرب گویم
به جمـــــهوری ی اسلامی ی ایران
دگر زیــــــن بیشتر گوهــر نــــریزم
چه غـــــــم گر چند روزی با نشیبیم
ندارد جـــــــــان ما با خویش جنگی
ز کاوه ی رنج دیده این درفش است
کهـــــــن تر نیست ز ایران یادگاری
بلندی سخــــــت با پستی قرین است
یهـــــــودی کن منش شو مار ماهی
بدست بخـــــــل آن را گونه گون کن
به تخمــــــــم قلب  من هرگز نگیرد
نگویم من کــــــه کار نیک و بـد کن
ز نیکو کردن با بـــــــد سگال است
بخون غلــــــــتان سرش از او بنالد
شبانی مــــــردم است و زحمت جان
سر سبزش بود پر خـــــــــون قرمز
کمربندت کــــــــجا  و کـــــوت ترمز
پلیس و باتـــــــوم و دستبند آیــــــو
ز خایه لخت و چُون جــــایان کنندت
مکش سر در ریـــــــاست یا کیاست
ز چـــــــــــوپانی ی مردم بهترندِس
شوی پس بُزنشست و عهــــد بوقی
جوانمـــــــرگی بسی از مـــــار بیند
سپس مــــــــرغ دل او شیر گـــردد
سرشته گشته او را از جگـــــــر گل
و گـــــرنه سر مده خود گوز هِل دار
نکــــردم با زبان پشت کسی نــــــم
برو با بچه خوشگل هــا به گلگشت
که چیز می داد و چیز می کرد ناچار
ولی بشنو از او یک بیت چــــــندی
چــــــــــرا پا بر دم افــــــعی گذاری
نبینی در جــــــــــهان جز نامرادی»
خوشت آمــــد ولی هنگام رفت است
به نام دوست بهــــــــتر گر کند طی
همــــــان دارو ده و بخشنده ی درد
همان کو قـــــــــــفل را آورد و کلّید
تـــــــــن وجـــان را بهم تیمار کرده
پسر را دوستدار دخــــت کرده است
ز چــاه تن چو یوسف جانت برهاند
در ایـــــن افراسیاب تن گــــــدازان
همـان آتش محک تا کیست زرتشت
براه معــــــرفت جــــــــان را بتـازد
خدایت از خــــــــــــرد سازد تهمتن
خــــــــرد را نامه ای کن بهر یاران

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۸ساعت 15:52  توسط هفتواد  | 

 کورش در پهلوی ی کهن پسرخورشید را گویند.

(روز در شاهنامه به جای خورشید آمده است:

در جنگ بهمن نادان با فرامرز پور رستم:

سه روز و سه شب هم برین رزمگاه                  به رخشنـــده روز و به تابنده ماه

کُر و کور = پسر، روژ و روز=خورشید و مهر. چنانکه: خراسان= خورآسان= خورآیان= مهرآیان= مهرآیین. و زاگروس که با مهر پیوند دارد. گل رز همان گل روژ و گل سرخ و گل آتشی است.)

 او یک مهری ی آزاده مرام و بخشنده بود که بعدها دشمنانش از بخشندگی ی او و توده اش بهره بردند و توده اش را به بند کشیدند. دو شاخ کلاه او که تازیان و دیگر سامیان نامش را از آن گرفتند رمزی مهری از دوگانگی ی آفرینشی و اندیشه ی استوار(جان و خرد) او بود. باید دانست همانگونه که فردوسی گوید:

تک روزگار از درازی که هست                        همی بگذراند سخن ها ز دست

بیماری ی قشنگی که نامش گذشت زمان است و چون جغدی نشسته تا همگان از عبور تنهایی ی مغرورش بگذرند(برگرفته از نام سرود نبشته های حسن موذن زاده: چه بیماری ی قشنگی است جغد، مشهدالرضای توس، بنگاه محقق 78.) و بسیاری گذشته اند و سپس از این نیز خواهند گذشت باری این جغد جادو که زمان (زر) است کاری کرده است که بسیاری سخنان و نامها و واژه ها دگرگون شده و پاره ای نیز به تمامی فراموش گشته اند ولی به گفته ی پسرعمو نیچه: تاریخ که غبارهای سنگینی بر روی تبارها و ریشه ها(حقایق) می ریزد و درگمراه کردن پژوهندگان روزگار نخست هنر فراوانی نشان می دهد همین پدیده(تاریخ و جغد و گذرزمان) در برابر کاوشگران سخت کوش و سگجان، آسیب پذیر می گردد و شاهینان تیز چشم مهری را فریب نتواند داد. بدینسان مردمان آریایی نیز در گذر زمان سرگذشتها و گمگشتگی ها داشته و نامها و سخنانشان دگرگون شده گرچه بدخواهی ی دشمنان رشکمند نیز بوده و امروز دورانی از سرگشتگی ی آنها رو به پایان بوده و شب تارشان رو به روشنایی ی ایزد مهر است و این رویدادی آسمانی و از گردش اختران است و کسی  با آن نتواند آویخت.

واژه ی کورش که نام یکی از شاهان بزرگ ما بوده نیز دارای رمز های ناگشوده ایست و ذوالقرنین عبری عربی که نامی دیگر از او بوده نیز ریشه در اندیشه ی ایرانی و داوری ی دیگر مردمان بویژه سامی یهودی در باره ی ما داشته و دارد و کوتاه آنکه اسلام که خود شاخه ای در پیوند با یهودیت و سامیان و اسطوره های سامی است با ایران مهری داد و ستد هایی داشته است. در کیش سامیان و شاخه های کهن آنها یک رسم نواختن شیپوری که از شاخ قوچ درست می شود دیده می شود و در ایران نیز یک وسیله ی آهنگ نواختن نای است که در گویش خورآسانی و پهلوانی واج آ در بیشتر واژه ها شکسته می شود(در تازی نیز که گونه ای از عبری است این ویژگی هست) چنانکه پیغامبر، پیغمبر گفته می شود و بار، بر می شود و... نیز چنین است که نای در این گویش نی گفته می گردد(معنای نای و نی چیزی درون تهی می باشد چنانکه اپرنای و برنای جوانی را گویند که نی کمرش پر شده و بر چپه ی این نیز گفته اند.) و گونه ای از نی برای جنگ نواخته می شده که جنگ در زبان پهلوانی همان کار می باشد و کار و پیکار همان جنگ است پس آن نایی که در جنگ نواخته می شود همان کارنای است که کرنای در شاهنامه همان است و ایرانیان نیز این کارنای را یا از همان شاخ قوچ(گاو سپند یا همان گاو) می ساخته اند یا به شکل آن بهر روی باید دانست قوچ و میش در نزد مهریان نمادی از فره ی ایزدی بوده و قربانی کردن آن در کیش مهر شرط بزرگی است گاو سپند که گو سپند و گوسفند گردیده نشانگر ایزدی بودن این گونه چهارپا است و شگفت آنکه برای بنی اسراییل نیز این چهارپا نمادین و مقدس است. باری کورش در کلاه جنگی خود و سپاهیانش از این نماد ایزدی و زور آور بهره می برده است و او در نزد سامیان به دارنده ی دو کار نای که ذوالقرنین باشد آوازه مند بوده است. در پیشگویی های دانیال و رؤیا های او آمده که او خواب می بیند نخست قوچی با دو شاخ و بسیار با شکوه می آید و به دو سوی خود یورش برده آنچه در برابرش بوده را شکست می دهد سپس بزی تک شاخ می آید و این قوچ را به سختی می کشد و در تعبیر آن گفته اند که آن قوچ دو شاخ شاهی ایرانی می باشد که نیکخو و ایزدی بوده و همین کورش است و به یهودیان نیز کمک می کند و آن بز تک شاخ که سپس می آید همان اسکندر مقدونی ی رومی است که نیروی نیکی نیست و این قوچ دو شاخ را هلاک می سازد که همان فرمانروایی کورش و فرزندانش است و چنین نیز می شود و این یهودیان و سامیان سالیان سال از ایران نیکی و برادری دیدند و سپس مدتها از رومیان خواری و شکنجه یافتند و باید هنوز ذره ای از آن نیک اندیشی ها در خاطر خود داشته باشند، گرچه ایران از شاخه های سامی بجای آن نیکی ها آسیبهای فراوانی دید(در همان آغاز ورود جهودان به ایران آنان غش و نیرنگ در معاملات و اجناس را هم پدید آوردند که برای ایرانیان راست کردار شناخته شده نبود از شمار در سکه های ایرانی دست بردند و بازارگانان ایرانی پس از مدتی دانستند برخی دریکهای طلایی سکه ی ایرانی سبک و کم اندازه است و جستجو کردند تا دانستند که مردی جهودی با تراشیدن ده سکه بگونه ای بسیار زیرکانه از هر ده سکه یک سکه ی دیگر درست می کند و پس از آن ناگزیر شدند هشیوارتر شده و هر یازده سکه ی جهودی را ده تا بگیرند و نام این سکه ها را نیز سکه ی یهودی گذاشتند چنین خوهای یهودی بود که آنان را به خشم خدا و پیامبران و شاهان و مردمان دیگر دچار می ساخت و آنان با استادی ی تمام به موش مردگی و مظلومیت می زدند در یکی از مثنوی های ناصرخسرو بجای مظلوم واژه  ی جهود آمده و جهود به مظلومان می گفته اند اما همین ایرانیان دانستند که باید از مظلوم ترسید.) در این دوران کنونی  نیز یهودیان و سامیان با رومیان مدرن که نابرادرانی آریایی هستند دست به یکی کرده اند تا فرجامین آسیبها را به تبار کورش مهری پسر خورشید وارد آورند و آن بز تک شاخ مدرن را یاری گرشده اند.(جهودی در این نبشته یک خوی پست است نه یک دین و قوم معروف انکه برای بدست آوردن پول هر کاری بکند و خدایش پول باشد پس این جهودان در ایران آمیخته ی امروز کم نیستند)

کورش در برابر کردن با شاهنامه و نشانه های پیوند میان این نامها از هخامنشیان و کیانیان شاهنامه بیش از هر چیز به فریدون همانندی دارد و باید دانست که فریدون یک فرمانروایی ی ایرانی را که بدست سامیان( بابلیان و آشوریان، ضحاک) ناتوان شده بود که همان پایان مادها بوده است را سرنگون می کند او برای کشتن ضحاک به بیت المقدس که خانه ی ضحاک بوده می رود و نام بیت المقدس در شاهنامه به  عنوان کاخ ضحاک آمده است و آنجا را می گشاید و بسیاری کسان را از آن شاه سامی ماردوش آزاد می کند که دسته ای از آنها یهودیان بوده اند. نام ماردوش که ایرانیان به ضحاک دادند دور نیست از دگرگونی های واژه ها و افسانه گرایی و رمز دوستی آب بخورد چرا که شین در بسیاری از واژگان به سین دیگرگشته و برچپه ی این نیز روی داده از شمار واژه ی سرباز همان شرباز است که در زبان کردی که از کهن ترین زبانهای ایرانی و پهلوانی است شر به معنی ی جنگ است و شرباز یعنی جنگجو نه آنچه امروزه از آن می شناسند باری در افسانه های کردان که در شاهنامه هم نژاد آنان با بیداد ضحاک تازی پیوند دارد، همین کردان خود افسانه ای مردمی درباره ی ضحاک دارند که او را مردی ماردوست، ماردوس و مارباز، همچون سگ دوست و سگ باز  می شناسند و او برخی زندانیان و دشمنانش را که از مردان مبارز بوده اند به هنگام مرگ و شکنجه، خوراک مارهایش می کرده است، در شاهنامه نهنگ همان تمساح است و دریا به رودهای بزرگ گفته شده که نیز برخی ستمگران آزادگان را به چنگ نهنگان مردم کشان می انداخته اند ناصرخسرو در افشای حقیقت فقیهان ریاکار علما نام گوید:

هر یکی همچو نهنگی و ز بس جهل و طمع      دهـــن علــم فــراز و دهن رشــــوت باز.

گـــــر فقـــه بود حیلت و محتــال فقیه است       ابلیس فقیـــه است گــــر اینها فقـــها اند.

از شــاه زی فقــیه شـــــدنم بـــود آنچنانک        کز بیـــم مور در دهـــن اژدهـــــا شـدم

و اقوام سامی که بابلیان آشوری و بخت النصرها از آنان بوده اند با مار پیوند شگفتی دارند کورش که همان فریدون است مادهای ناتوان شده بدست بابلیها، ماردوستان سامی ی آزمند را سرنگون می کند. و از همه آشکارتر آنکه فریدون بنیان گذار یک خاندان شاهنشاهی نو و با شکوه بوده است نیز آنکه کورش دو سوی جهان را می گیرد و چون سرزمینش گسترده بوده آن را بین پسران و خاندانش بخش می کند و در این میان یکی از پسران او کشته می شود که پسر کوچکش بوده و خودش نیز با تورانیان در آنسوی خور آسان جنگیده و گویا در آنجا کشته شده است و اینها همه از ویژگیهای فریدون است دیگر آنکه او شاهی نیک و فرشته خو و ستایش شده بوده و چنانکه بنی اسراییل به ابراهیم می بالند ایرانیان نیز به فریدون مهری می بالند که همان کورش باید باشد. او نخستین شاهین مهری ی گشاینده ی خراسان(شرق) و خاوران(غرب) هر دو سوی جهان بود جنگ های او گسترش دهنده ی آزادی و دین و دانش و زیبایی بود نه غارت و تباهی و تیرگی. زیبایی گشاینده است.

فـریدون فـــرّخ فرشتـه نبـود            ز مشک و ز عنبر ســرشته نبـود

به داد و دهش یافت آن نیکویی             تو داد و دهش کن فریدون تویی

 باری چند شاه از پی فریدون، کی کاووس است که او بسیار بدخو است و برای سخن یکی از زنانش که دختری سامی یهودی است(استاره، استر خشایار و سودابه ی کیکاووس، کورش یا فریدون نیز به دلایل ناروشن برای پسرانش دخترانی از نژاد دشمنان و سامیان برمی گزیند و رد پای زنان آنان در جنگ بین برادران نباید نادیده گرفته شود.) کارهایی می کند که رستم او را بشدت می نکوهد:

          ز اندیشه ی خُرد و شاه بـزرگ      بیامد به مــا بــر زیانی بـزرگ

                      کسی کــو بـــود مهتر انجمن         کفـن بهتــر او را ز گفتــار زن

                      سیاوش بگفتار زن شد به بـاد         خجــسته زنی کو ز مـادر نـزاد

و آنگونه که می دانیم خشایار(همانکه فیلم ۳۰۰را برای نکوهش او درست کرده اند و تا حدی درست است) دارای زنی بوده است یهودی و او را دوست داشته و اروپاییان نیز درباره ی او که به خواست زنش کسانی را زنده بگور می کرده چیزهایی گفته اند و من باور دارم:

تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.

کیکاووس جنگهای نیمه تمامی در خاوران ،مصر و بربر و شام و مدیترانه، و نیز در هند داشته است ولی جنگ بزرگ و فرساینده ی آنها در آنسوی خراسان بوده است او حتی درباره ی رستم جنگاور جان برکف خودش بسیار بد اندیش و بی مهر بوده و فردوسی ی بزرگ در آغاز سرگذشت او، او را نکوهیده و شاخی بد از یک ریشه ی نیک خوانده اش که هستی اش دارای رمزی بوده تا شاهان نیکی چون کی خسرو از او در آیند. تنها کیخسرو می تواند شاه توران و چین را بشکند و جنگ با تورانیان را ایرانیان آغاز نمی کنند و به زیان هردو سو بوده و خواست فریدون، کورش، همدلی و پشتیبانی بوده است که نیروی خاورانی(سلم) رومیان و سامیان در بر انگیختن جنگجویان آن سوی خراسان دست داشته اند و باید دانست جنگ ایران با مرزهای خورآسانی(شرقی) هماره به سود روم بوده در کهن روزگاران و امروز همین گونه بوده و خواهد بود. سپس ها نیز که کیخسرو در شاهنامه خود از شاهی کناره می گیرد و خویشاوندی را بجای خود می گذارد نشانگر جابجایی فرمانروایی در هخامنش بوده که به پدر داریوشها می رسد و زرتشت در گاه آنها پیدا شده چرا که نخستین شاهان هخامنش مهری و مداراگر در امر دین هستند بویژه فریدون و کیخسرو و نه خشایارشاه که با کیکاووس همانند است و سپس گشتاسپ و فرزندانش تا آخرین داریوشها. رستم نیز یکی از پهلوانان پر شکوه هخامنش در خورآسان(شرق) بوده که وقتی در پیری نابود می شود دیگر خوراسانیان از هخامنش و دارایان بر می گردند و او را بدست اسکندر می سپارند و سپس به شمار اسکندر رومی نیز می رسند. این سخن دشمنانه و تنگ چشمانه که شاهنامه از دید تاریخی کم ارزش است و دروغهای دشمنان سامی و رومی درست است را باید به دور انداخت. برای پژوهشهای میهنی هیچ سرچشمه ای سودمند تر از شاهنامه نیست که با آگاهی بر ناآگاهی ی پیشینیان باید کاستی ها برکنار شود.

شاهان بزرگ ایرانی خود سرایندگان بزرگ و میهنی بوده اند و سرایندگان خاک دوست را می پروراندند از شمار کورش برای لشکریان خود سرودهایی داشته که کتخ مهری چکیده ی بلندترین آن چکامه ها را می سراید:

وطـــن دین است مـرد آریا را              چه خونها داده در این ره خدا را

خونی که در راه آزادی و شکوه میهن و نگاهبانی و آبادی ی خاک پدری و خانه ی مادری ریخته نشود بی ارزش ترین خونهاست.

ای خـراسان تو خـاک یزدانی                خــون این شیر بر تو ارزانی

آریاییان دلیران با نژاد و مهری ی هر قومی را ستایشگر بوده و هستند یکی از آن دلیران مهری علی پسر ابوطالب بود مردی جنگاور بی ریا و فریب و نیک اندیش کسایی شیعه ی او گفته است:

مرتضی(مصطفی) و آل او با ما چه کردند از جفا؟         یــا چــه دیدستیم مـــا از معتصم وز مستعین؟

این شیرمرد پاک نژاد خود از تبار سرایندگان مهری جان بوده است و سخنان منظوم و منثور بلندی در برانگیختن یارانش داشته که در ایران نهج البلاغه و شاهنامه هر دو در سال فرخنده ی چهارسد کوچی فرجام گرفته و گرد آمده است اینک سخنی از او:

شمشیر(زور،جنگ)درمان نیکی است بیماری ی بیداد(باطل) گرایی را.

نیز آنکه ایرانیان همیشه افسانه ها و بازگویی های دینی همه ی شاخه های سامیان را با ارزش دانسته اند و بر آنها نتاخته اند مدارایی در پذیرش و هم زیستی داشته اند لیکن گونه ای از شاخه های سامی چوب تکفیر و تنجیس را به روی ما کشیده اند و این دین خرد نیست گذشته آن را گواهی می دهد.

آری اینچنین بود برادر.

برگرفته از سخنان و سرودهای کتخ مهری در زن نامه یا جان نامه.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۸ساعت 23:10  توسط هفتواد  | 

+++++++

در پایان سرودی را که در دهم (آبان روز) از اسپندارمذ ماه ۱۳۸۷ مهری در ری(تهران) خوانگاه یاری مهری سروده ام به پیوست این مردنامه می آورم بیداری ی مهریان را

بنــــام خداوند خـــــورشید و مــــاه       که کس را سوی هستی اش نیست راه

خـــــداوند سخت و خـــداوند نــــرم        پدیـــد آور هرچه سرد است و گـــــرم

خــــداوند جـــــای و خـداوند گــــاه        همان گوهــــرش برتر است از نگـــاه

همه چیز جفت است او جفت نیست        نه چیز است او وین سخن مفت نیست

نه چــــیز و نه ناچیز گفتش حکـیم        یکی چشمه ای پر امیـــد است و بـــیم

گـــهی زندگــــانی دهد گاه مـــــرگ        همان خواستش باد و مـــا همچو برگ

چــــو باشد تو را چــــاره بیچارگی        مکــــن خویش را دیـــــو یکبــــارگی

مکن بنــــدگی جز کــــه آن پاک را        چــــرا بنـــده ای زاده ی خــــــاک را

خـــــدا بندگی به ز خــــــــر بندگی        گــــــریزند دیـــــــــوان ز تابنـــــدگی

خـــرد چشم جان است آن را مدوز        مــرو بر پی آز(مار) و جان را مسوز

بــــدرانی ار چــــون علی حیٌه را        شــــوی پهلوان آنگـــــه و حیـــــــدرا

شود دستگیــــرت علی در بهشت        نبینی دگـــــر دوزخ و جـــــــای زشت

مبادا بـــــترسی ز مرگ ای رفیق        نگردند مــــــردان مهری عتـــــــــیق

تو از پــــــور حیدر نه ای پاکتــر        اگـــــــر مــــــرگ آمد مبـــــرتاب سر

کسی راکه خون تهـی دست خورد        ببیند ز مـــــــردان یکی دست بــــرد

مـــرا مرگ سدبار بهتـــر ز ننگ        چـــو شد دیــو مهــــتر بسازیم جنگ

اگر جنگ گنــــج آورد بار و برگ        وگــــرنی مرا نیست بــــاکی ز مرگ

چــــو سامان امـروز غارتگریست        بر این زنـــــدگانی بباید گـــــریست

دموکــراسی ی انگلیسی بس است        نه این راه مرد است راه خس است

بود پایه اش بر دروغ و فــــــریب        فــــریب و سپس غارت هرچه جیب

نه سرمایه دار است غارتـگر است        دموکراسی افسار و مردم خر است

حقـــــوق بشر بر سر چــــــوب او        ره آب دزدی است در جــــــوب او

یکی عمروعاص است قران بدست        فـریب ورا خورده یک مشت مست

ندانند بــــــاری که ایــن راه نیست        حقــوق بشر جز که یک چاه نیست

دموکـــــراسی و رای سنی گریست        نه شیعیست این شیوه ی عمریست

دموکراسی و بــــت پرستی یکیست        خـــدا از چنین شیوه خرسند نیست

نه سرمایه داری که غارتگری است        چنین شیوه ای از شرافت بری است

نمـــــاز علی چیست مـــــــــردانگی        تو شیـــــــعی نه ای مرغک خانگی

کجا شیه با رای و شوراست جفــــت        امـــــامان شیعـــی نبودند مفـــــــت

تو خــــود کیستی تا دهی رای و پس        یکی جای مهـــدی نشیند چو خـــس

علــــــی را اگر رای و صندوق بود        خــــــــدا در میانه یکی بــــــوق بود

برو جـــــان بابا تو شیعــــی نه ای        تو چــــــــون مرغ گسنه پی دانه ای

علی راه سرمایه داری نـــــــرفت        معــــــاویه زان رو سرش را شکفت

نه شیعی بود ضــــــــد سرمایه دار        نه سرمـــــــــایه دار است مانند مار

محــــــــمد یکی مـرد آزاده بــــــود        نه از صنـــــدق رای تــــو زاده بود

ربــــا را کنـــد مجلس تو حـــــــلال        بنوشد یـــــزید تو خون بـــــــــلال

 مرا شــــــرم بادا ز خونم حسیــــن        که سرمـــــــایه گردد مرا نور عین

مـــــــرا هست سرمایه لیکن شرف        مرا هست مجلس ولــــــی در نجف

نه سرمـــــــــایه و مجلس انگلیس        که باشد ســـــــزاوار تو کاسه لیس

من آن مرد مـــــــهری خراسانی ام        یکی شیر شیـــــعی چه ترسانی ام

ز فردوسی  ی مهری آرم دو لخت        همان شیعی ی شاد با تـــاج و تخت

"چنین دان که خـــــــاک پی حیدرم        برین زادم و هــــــــم برین بـــگذرم

گرت زین بــــــد آید گناه من است        چنین است و این راه راه مــن است"

حیدر نامی از تازی و پهلوانی است در مثنوی ی زن نامه گفته ام حیدر همان مارکش را گویند و پهلوانان مهری چون رستم همه مار،اژدها،آز کش اند نه آزمند و پول دوست.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 1:23  توسط هفتواد  | 
 
+++

مرا خاکی زاده است

که مردانش زادن کودکان را

با آتش تیر جشن می گیرند

از مادرانی که بر کمرگاه داماد و عروس

خنجر و نان می بندند

اسپند شان گلوله و دود تفنگ

خونشان روشن و سرخ

چونان خورشید سپیده دمان

سرودشان ستایش مهر بزرگ بلند

شتران بردباری که کینه  و خشمشان سنگین است

مرگشان چونان درختان کاج هماره سبز

« ایستاده با ریشه های فرو رفته در خاک .»

خاک فردا

گنج و جنگی دیگر را

پاسداشت خون پهلوانان کی آرشی را

من از تخمه ی آرش شیواتیر، پهلو بزرگ خراسانم

بلندای خمیده ی مادرم کمان اوست

بالای بلند من تیر آن

پدرم رهاننده ی بی مرگ

آرزوی پروازی بلند

بر فراز کوههای خاک خرد و ورارود

بی تابم کرده است
 
بی تاب مهریان.

سروده شده در خاک کهن استوا(قوچان) از سرزمین ابیوُردگیوِ گودرز به همراه پیری شاهرودی(رود= پسر و پور، شاهرود=شاپور این خاک نیز تا ری از خراسان مهری ی آرش کیانی است.)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 20:42  توسط هفتواد  | 

 

بر تبارشناسان و پژوهشگران ژرف کاو پوشیده نیست گذشت زمان غبارهای سنگینی بر روی ریشه ها و نامها می ریزد و بیگانگی ها و دشمنی ها را پدید می آورد فردوسی در شاهنامه گوید:

تک روزگار از درازی که هست              همی بگذراند سخنها ز دست

در همین شاهنامه واژه های دگرگون شده کم نیست از شمار دهگان دهقان شده و  خاور که خوربران و غرب است بجای خورآسان شرق بکار رفته و این گمگشتگی ها در پارسی ی دری یکبار در کودتای قرمطی کشی ی سامانیان با دسیسه ی خلیفه ی بغداد که به از بین رفتن  سروده های رودکی و بوشکور و شهید بلخی( مهجور و کور شدن خود رودکی در سال ۳۲۵) انجامید بیشتر شد رودکی خاور را درست و بجای خود بکار برده:

از خراسان می زند طاووس وش             سوی خاور می خرامد شاد و کش

 و فردوسی در پایان دادن شاهنامه گوید:

نبیند کسی نامه ی پارسی             نبشته به ابیات سدبار سی

نه اینکه تا آن زمان دیوان پارسی ی سه هزار بیتی سروده نشده بود بلکه از میان برده بودند در قرمطی ستیزی(قرمط=کارمرد). یک بار دیگر نیز در سال ۴۰۰ به بعد خلیفه ی بغداد به دست ترکان سنی محمود غزنوی قرمطی کشی و ستیزی کرد و دیوانهایی از بین رفت از شمار دیوان کسایی مروزی. پس باید دانست این نبردهای سیاسی و فرهنگی رد پایی بر همه چیز می گذارد یکی از این جنگها میان مهریان و زرتشتیان بوده است اشکانیان و ساسانیان . و از آنجا که برابر کینه ی شتری ی ساسانیان دین بهانه کن خراسانی ستیز تاریخ اشکانی بی شاخ و بن شده پس امروز تنها به نوشته های کهن نباید نگاه کرد و فرهنگ و زبان زنده ی خراسان و ری رمز گشای بسیاری نگفته هاست درباره ی تبار اشکانیان مهری در نوشته های کیوان تهمتن خراسانی چنین آمده است:

باری دو شهر پایه ای اشکانیان پیش از آنکه بسوی خاوران(غرب) روند نامشان ابیوُرد(بابا اُرد) و انیسان بوده و چنین است که انیسان واژه ی درست همان نسا است که در تواریخ اسلامی آمده(آساک را باید از آن گرفته باشند) و انیسان به موجود دوگانه دارای تن و جان  یا جان و خرد گویند و زیبا ترین آفریده همین موجود متضاد(دوگانه) انسان است.(نگ به فرهنگ ایران زمین ایرج افشار جلد ۲۴ نوشته ای از عبدالرحمن عمادی آموزگار دیلمی درباره ی انیسان و سرود بوشکور بلخی) از آنجا که زرتشتیان دولتی کینه ی خاصی با مهریان داشتند زیبا ترین نام مهری را به مرده و جسد بی روح دادند که در متون زرتشتی نسا مردار است که پلیدترین چیزها ست اصولا از  آنجا که میان زرتشتیان و مهریان دشمنی بوده باید به برخی نامهای بد در فرهنگ زرتشتی بد بین بود از شمار واژه ی کج و کوج و کژ که نام کوز گوژ کوزه و کاسه که به چیز منحنی و ناراست گفته شده. دور نیست که از نام کاج گرفته شده باشد که برای مهریان نامی نیک بوده واژه ی  زیبا و پرکاربرد کاش نیز بگونه ی کاج بکار رفته و ای کاش گفتن گونه ی دعا و گفتن خواسته ی درونی برای به حقیقت پیوستن است ای کاش( ای خدا ای کاج) چنین می شد یعنی براستی چنین می شد و یا چنین باد . در قصیده ی غلامرضا صدیق به اخوان چنین آمده

ای کاش(کاج) مشتهای گـــره کـــرده                 سودی دهند مردم کــــوشا را

ای کاش(کاج) در عمل نکنند این قوم                  مایـــوس از این قیام برایا را

ای کـــاش(کاج)روزگار کـــند روزی                  پیـــــدا ز پشت پرده خبــــایا را

از آنجا که درخت مقدس مهریان کاج بوده نیایش آنان با کاج است که خواستشان را به او می گویند چنانکه گویند ای خدا و... خود نخ بستن بر درخت گز وکاج و سرو و بر گرد آنها چرخیدن و(طواف) که هنوز در برخی جاهای خراسان هست و در بیشتر نیایشگاههای امروزی درختان کهن این گونه ای دارای سپند گونگی می باشند. درخت کاج کهن تر از سرو است سرو زرتشتی است و کاج مهری این دو درخت از یک خانواده است و با سرزمینهای سرد آریایی پیوند دارد.

رودکی در یک سرود بجای کج واژه ی اُریب را بکار برده

 توانی بر او کاربستن فریب                    که نادان همه کار بیند اریب

گرچه این سخن را دور از باور بدانند باید مو شکافی کرد مگر نه این است که نام دیو به معنی ی بزرگ بوده و برای برخی مردمان مقدس بوده و پنداری نام دی همان دیو بوده و آغاز سال مهری با دی است بر چپه ی این نیز رخ داده است از شمار واژه ی نیرنگ که برای زرتشتیان بگونه ای ورد و دعای مقدس گفته می شد(چون آیه و حدیث امروزه) و در نزد مهریان با آگاهی از ریاکاری و فریب نیرنگ خوانان زرتشتی  دگرگون شده و معنای فریب گرفته است. باری شهر انیسان که بصورت کوتاه نسا تا پیش از مغول و کمی پس از آن پا برجا بود بعدها ویران تر شد و یک نام کهن تر که از آبادی های پیرامونش بود جایش را گرفت و آن اشک آباد بود که عشق آباد کنونی است و اشک کوتاه شده ی کی آرش آرش کی ارشکی ارشک و سپس اشک بوده که معرب آن عشق شود.

وازه ی گز نیز برای شاخه ای از مهریان خراسانی مقدس بوده و درخت گز همچون کاج سپند می باشد چنانکه رستم تیر گز دارد و شگفت آنکه گزیدن و گزند در زرتشتیان نامی اهریمنی و بد می باشد و از ریشه ی گز مهری است.

چنانکه می دانیم انگلیس گرگ در دو سده ی اخیر پاره ای از خراسان بزرگ را جدا کرد و نام برساخته ی افغانستان را بر آن نهاد و کار بجایی رسید که کابلیان وهراتیان پارسی و دیگر مردمان ازبک و ترکمن و هزاره های مهری شدند افغان در حالیکه افغان نام پشتون هاست و مردمان ساده ی امروزی نیز در ایران به همه ی ساکنان آن دیار بگونه ی بیگانه و افغانی نگاه می کنند(در وطن خویش غریب) و این رد پای سیاست بر فرهنگ هاست که باید میهن شناسان خراسانی ایرانی فریب تاریخ و دگرگون کنندگان و دشمنان را نخورند. این پندار که گویش تهرانی بی ریشه و نوین است از ریشه نادرست است و از گمگشتگی های تاریخی ی ایران است آیا این واژه ی کاج در گویش خراسانی ی ری (تهرانی) از کجا آمده است آیا از بیرون وام شده؟ و اگرچه نام ناژو در خراسان مرکزی هست ولی پاره ای جاها از همان دیر و دورها به این درخت کاج می گفته اند و می گویند.

نیز در پاسخ به مهرداد خراسانی ژرف کاو ریشه شناس ارجمند:

نبشته اید واج  ش  به  ج  دگر نمی شود و خود در نمونه هایی که از ادب کهن اوردید می بینید همه بجای ای کاش ای کاج گفته اند و امروز ما ای کاش می گوییم و برخی گویشها ای کاج می گویند. کیش مسیحیت در میانه ی فرمانروایی اشکانیان خراسانی پدید آمد و بشدت دارای رنگ مهری است گرچه هم رومیان مسیحی  هم ساسانیان زرتشتی مهریان را خوار کرده اند و نادیده گرفته اند. اگر بتوانید سخنان کتخ مهری را در روشنگری های زن(جان) نامه که نبشته ی رایانه ای اش گسیل شده بخوانید و دیدگاه های خود را بفرستید سپاسگذار خواهیم بود.

به کوشش بلاش پیروز و هفتواد.

 |+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 15:13  توسط هفتواد  | 

پاسخ به مهردادخراسانی ی ارجمند و دیگر یاران مهری


با درودی سدهزاران بار جاویدان

گمانها بیشتر بر این است که گویش خراسانی و تهرانی با هم بسیار فاصله دارند و این درست نیست تبارشناسی ی گویشهای پهلوانی نشان می دهد مرز خراسان بزرگ از سوی خاوران(غرب) تا اسپاهان کهن بوده است و بدینگونه ری و پیرامون آن از خراسان بشمار می رفته است و می رود قم و کاشان و ری سه شهر هم پیوند با زبان و فرهنگ خراسان بوده و هست پس زبان کنونی تهران که از ری کهن گرفته شده است یکی از زیباترین گویشهای پهلوی در پایان دوران اشکانیان همان آرش کیانیان خراسانی است.

اما چرا و گوش کن اما را:


اشکانیان خراسانی پس از گسترش فرمانروایی خود بسوی خاوران(غرب) ایران به ناگزیر پایتختهایی دور از خراسان برگزیدند و نزدیک ترین خاک خراسان به خاوران ایران همین ری(تهران و پیرامونش) بوده است گرچه گاهشماری ی اشکانیان مهری بدست ساسانیان دین بهانه کن نیرنگباز نادیده گرفته شد و از بین رفت لیکن روشن است که فرجامین شاه اشکانی اُردُوان پنجم و اشک بیست و نهم نشستنگاهش شهر ری بوده است این شاه زیبا سرشت و دوستدار ری و خراسان بزرگ در اثر خیانت یک زن و دسیسه های بزرگان دینی زرتشتی فرمانروایی را به اردشیر زرتشتی موبد شاه واگذار کرده و کشته می شود پس از آن در همه ی دوران ساسانی خراسان بزرگ مورد خشم و کینه قرار می گیرد و زادگاه اشکانیان خراسانی کوبیده و بی شکوه می شود این داستان پایدار می ماند تا آنکه دلیری خراسانی و اشکانی بنام بهرام چوبین بر ساسانیان می شورد و به خسرو پرویز می گوید:


بزرگی مر اشکانیان را سزاست

و


بزرگی من از پارس آرم به ری


او که خود از دیار ری(تهران امروزی) است دوباره کمر به برتری دادن خراسان و کیش و منش مهری خراسانی می بندد و خسرو پرویز را از ایران فراری می دهد سپس خسرو پرویز با دسیسه و نیروی بیرونی (روم) بهرام را به خراسان پس می زند و او را در خراسان ترور می کند و نیز دوباره شهر ری زادگاه خراسانی اشکانی را درهم می کوبد این داستان درست برابر شاهنامه گزارش می شود. در این زمان خراسانیان ناخرسند و دوستدار بهرام چوبین و اشکانیان مهری در پی براندازی ساسانی کوشش فراوان می کنند تا با نیروی تازیان هماهنگ شده و ایران و خراسان را از ساسانیان رها می کنند سپس دربرابر تازیان (چون اسکندر)نیز قد افراشته و منش مهری خراسانی را نگهبانی می کنند و شاهنامه را می آفرینند. امروزه شباهت گویش ری و توس بگونه ایست که باکمی ریز نگری آشکار می گردد در واژه های کلیدی و مصوتهای بلند او که در خراسان با تخفیف بکار می رود مثلا خراسانیان پیرامون توس به نان می گویند نُن و این همان کوتاه شده ی نون است که تهران آن را درست و تمام ادا می کند جان= جُن و تهرانی = جون و دیگر موارد فراوان گرچه ویژگیهای آمیخته شدگی این گویش نادیده گرفته نمی شود ولی روانی و زیبایی این زبان در نوشته های صادق هدایت که نزدیکتر به زبان ری راگا و تهران است ما را بیاد زبان خراسانی می اندازد . کوتاه آنکه ری و پیرامونش از مرز خراسان آرش کیانی است و زبان و فرهنگش نیز خراسانی بوده و گمگشتگی ی امروزین آن برطرف خواهد شد چرا که این خاک مهری و اشکانی است داغ بودن کانونهای شیعی در این خاک(ری و قم و کاشان) با خراسان توس و سبزوار پیوند دارد و به فرهنگ مهریان بر می گردد این سخن سترگ را فراموش نباید کرد:


 خراسانیان پیش از اسلام شیعی(مهری) بودند.


به شاهنامه بنگرید یزد گرد در فرار به خراسان می داند خراسانیان از خاندان او ناخرسند هستند و می ترسد از این کار ولی راه دیگری ندارد هرمز پسر انوشیروان  گفته بود:


ز راه خراسان بود رنج ما         که ویران کند لشکر و گنج ما


خراسان کمان خداوند است چون بر گروهی خشم گیرد از آن بسویشان تیر گشاید.
ری و تهران زادگاه دلیران خراسانی است و کارها خواهد کرد من خود از سرزمین نخستین اشکانیان هستم شهر بابا اُرد(ابیورد=گیو) خراسان کهن( بجنورد شهر بیژن پسر بابا اُرد)

در مثنوی زن نامه ی کیوان تهمتن خراسانی درباره ی چگونگی ی جنگ بهرام چوبین و خسروپرویز و دشمنی ی مهریان و زرتشتیان سخنانی سترگ آمده و در همین تارنما نیز اگر نگاه کنید آن سخن هست. جوینده یابنده است.

کیوان تهمتن خود نخست ری را درسرودی خراسانی خوارکرده بود و سپس با روشن شدن تبار ری راگا شهر خراسان آن را درست کرده و چنین شد:

صبح وطـن به شام غریبــان چسان دهـم        دست شهـــم چگونه به پـــای خـسان دهــم

 چـون شیرطــوس یارد فردوسی ام کند       چون خر به  خاوران  نه ارز خراسان دهم

در بارگاه شاه رضـــا چــون وطـــن کنم       این بس نه جــان بگاه مرگ هــراسان  دهم

این آســتان بهشت بـــــود نقــد ای عـزیز       آدم  صفـت نیـــم کـه رضــوان  آسـان دهم

فردوسی است تهمتن جان به تـوس عقل         خـاک خــرد ســزد بلــــندی کیــوان  دهم

لخت دوم این سروده چنین بود:

چـون شیرطــوس یارد فردوسی ام کند       چون خر به ارض ری  نه ارز خراسان دهم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 16:54  توسط هفتواد  | 

اینک سرودی دیگر از کتخ درباره ی خراسان و نام شهری دیگر از آن:

دانید نام کــاشمِــر از چیست مهــــــریان          زآن رو کــه کشت ایزد آن جای کاج مهـــر

خاک خرد که پاک خراسان مهری است           بی مهـــری ی زیاد کشیده است از سپهــر

کشمیر و کاشمر و کــــاج میهر و میــتر          زر مهر و کاج درخت سپس سرو شادمهـر

کـاج مسیح و روز مقدسش روز مهـــــر        ای مهــــریان خاک مهان هست کیش مهــر

کاج درخت و زر مهر و شاد مهر سه آبادی است نرسیده به کاشمِر اکنونی و بازگو کننده ی پیوند مهر و کاج در آن سرزمین است. اینکه واژه ی مهر چگونه مِر می شود بسیار ساده است چرا که همین اکنون مردم بومی آن خاک به زر مهر، زِرمیر گویند و با کوتاه شدن ای ، زر مِر می شود واژه ی مهر در گونه های زیاد دیده شده و میتر و متر نیز همان است همین متِرِ اندازه گیری از نام آن ایزد گرفته شده است چرا که ایزد رسیدگی به کردار ها و اندازه گیری ی درستی آنهاست همچنانکه نام مهر ایرانی در تازی به گونه ی المیزان در آمده است و نماد قسط و دادگری است. مسیحیت در دوران اشکانیان سانسور شده ی مهری پیدا شد و بشدت دارای نمادهای مهری است روز آفتاب که یک شنبه است را گرامی می دارند و کاج را در جشن زادن مسیح می آرایند. هرودوت گوید در ایران روزی که یک مرد بیش از همه ارجمند می شود روز زادنش است و این وصف شاهان و ایران مهری است نه زرتشتی که جشن بزرگشان شب زادن مهر بوده درشب نخست دی ماه که شب مهرداد و یلدای است و نام مهرداد که میلاد نیز خوانده شود از آن است. باید دانست حلقه ی زرین زناشویی که امروزه در همه جا میان کدبانو و کدخدا دادو ستد می شود نیز ازبازمانده های آیین مهری است و نگاره های ایزد مهر که حلقه ی پیمان را به شاهان و پهلوانان می دهد در نگاره های ایرانی نشانگر آن است همچنین وقتی روز زادن هر انیسان فرخنده باشد روز زناشویی که درآمدی بر آن زادنهاست نیز فرخنده و آیینی بوده است، در کیش مهر مردان و زنان آنچه را که از ازدواج می جویند همین زادن کودکان توانا و زیباست و جز این در پی چیزی دیگر نبوده اند که آن دور شدن از راه راستین آفرینشی است و در آموزه های زرتشت آمده است که به خانه ی زنی که فرزند نمی زاید گام مگذار. اخوان ثالث نیز اینگونه است که در قطعه ی دختر به شرط چاقو به پسرش و همه ی پسران گوید:

عقد موقــــــت اول یک سال بعـــد دایـــــم            زایا و خوب اگر بود پایش به روی دیده

یک بچه نقلی ی خوب در او بکار و بردار           وز جان و دل بپـایش چون شوهر فریده

اگرچه امید در همین سرود سخنانی در باره ی پسرعمو نیچه گفته است که از ناشناسی و بد شناسی ی او آب می خورد و نیچه نیز در آرزوی زاده شدن ابر انسان از همین زنان و مردان است و زرتشت او همان مردی مهری آریایی است. مسیح آشکارا با منش آزمند و آذوقه کننده و پست و خسیس یهودی دشمن است(مارکس بر این ویژگی دست نهاده است) و مبارزی مهری ی آمیخته  با شاخه ی هندی است چرا که کیش مهر دارای دو شاخه ی ایرانی-خراسانی و نیز هندی است نخستین مثبت و جنگنده است و کشتن را به ذات خود بد نمی داند و گوسپند قربانی می کند و... دومی دارای مبارزه ای منفی است و گریز از پاره ای خوشی ها و آشتی دوست که البته خراسانیان در برابر بیداد این راه را که گریز از جنگ و خونریزی است نپذیرفته اند و اسلام نیز منشی خراسانی ایرانی مهری دارد. باری سرو و کاج یک گونه و یک نماد اند که ایرانی مهری و نماد آزادگی و نه سودگرایی و آزمندی اند چرا که این درختان و گز که درختان اشویی ی آریایی اند هیچکدام میوه ندارند و هماره سبز و راست قامتند و پایدار و درختان مقدس سامیان چون زیتون و نخل و انجیر دارای سود و بار و بهره است ولی زرتشت برخلاف هر باغبانِ (باغ واژه ای ریشه دار وایرانی است و نباید پارک انگلیسی را گرچه از یک ریشه اند بجای آن بر باغهای مردم،پارک ملت، نهاد) سودگرایی، سرو می کارد و از این روشن تر چه باید بگوید به همه ی آزمندان زندگی تباه کن جذامی ی سرمایه پرست. در نزد ایرانی ها هفت روز هفته هر کدام به نام یک ستاره ی آسمانی از هفت پدران آسمانی خوانده می شده است و از یک شنبه آغاز شده به شنبه می رسیده که مسعود سعد سلمان این هفت روز را به نظم کشیده است:

یکشنبه است و دارد نسبت به آفتاب...

برگرفته از سخنان و سرودهای کتخ مهری در زن نامه یا جان نامه.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 16:34  توسط هفتواد  | 

+++

در روشنگری ی پاره ای از لختهای مثنوی ی زن نامه ی کیوان تهمتن خراسانی چنین آمده است

(به نام آنکه جان آورد گاهی           به پیش تخت او تن کرد چاهی...)

1) در نخستین لخت دو واژه ی گاهی و چاهی از واژگان کلیدی ی اندیشه ی مهری ی خراسانی– ایرانی بوده و در نخستین سرایندگان پارسی دیده می شود از شمار رودکی استاد شاعران جهان گوید:

مهتر نشود گرچه قوی گردد کهتر            گاهی نشود گر چه هنر دارد چاهی

واین دوگانگی و آگاهی به دوگانگی ی آفرینش، نه آفریننده، در آغاز شاهنامه بگونه ی رمزی بوده و هست که بدست برخی بازنویسان(کاتبان) آگاه و نیآگاه دگرگون شده  از شمار لخت دوم شاهنامه که در آن گاه(زمان) و جای(مکان) به نام و جای دگر شده و بسیار ناهماهنگ است

خداوند گاه و خداوند جای                خداوند روزی ده و رهنمای

(خداوند نام و خداوند جای               خداوند روزی ده و رهنمای)

 و کتخ را کوچکترین نااستواری در این لخت نیست که درست آن گاه و جای بوده نيز درباره ی لخت سوم شاهنامه گويد گونه ی درست و مهری ی آن بدون پرداختن به زیبایی های رویه ای(ظاهری) چنین بوده است(افزودن کیوان و ناهید تنها برای هماهنگی ی هنری بوده و از اندیشه و معنا گذر کرده اند، ناموس اندیشه ی مهری فدای قافیه ی زیبا گردیده در حالی که لخت سیوم باید برابر لخت دویم باشد و بوده):

 خــداوند مــاه و خــداونـد مـهر              خـــداوند گیهان و گــردون سپهر

[خـداوند گیهـان و گردون سپهر             فروزنـده ی مــاه از نــور مـهر[

واژه گيهان به معناي زمين و مادر است در برابر گردون سپهر و پدر، گونه‌ي‌ ديگر اين واژه به صورت گيان در معني چهار آخشيج همان چهار گوهر پایه ای(عنصر اصلي) زمين و ماده كه مادران چهارگانه(امهات اربعه) ناميده مي‌شده است، آمده دربرابر پدران آسمانی(آباي علوّي) هفت جرم بزرگ همان كه خيام در رباعي ی خود از آنان سخن گفته است:                                      

اي آنكه نتيجه‌ي چهار و هفتي           و ز هفت و چهار دائم اندر تفتي ...

و فردوسی ی بزرگ پس از بازگفتن آفرینش یزدان که از ناچیز، چیز(چهارگوهر) می آفریند تا توانایی ی خود را به نمایش بگذارد، می گوید:

ابر ده و دو، هفت شد کدخدای             گــرفتند هــــر یک سـزاوار جــای

و نیز ناصرخسرو گوید:

سلام کــن ز مــن ای بـاد مر خـــراسان را        مـــر اهل فضل و خرد را نه عــــام نـادان را

بگویشان که جـهان سرو من چـو چنبر کرد      به مکر خویش و خود این است کار گیهان را

زمان همان آسمان است(زمین و زمان) چرا که در اندیشه ی مهری زمان از حرکت فلک،چرخ،آسمان پدید آمده، ایزد که خواست خود را روان می کند این فرمان خود را با یک میانجی گرانی که کاریگران نیک او هستند روان می کند.

تو را از دو گیتی برآورده اند                 به چندین میانجی بپرورده اند

و کسی که نوشته های ناصرخسرو را در آغاز جامع الحکمتین خوانده باشد که گوید فرزانگان(حکیمان) گفته اند:

اول الفکر آخرالعمل... نخست چیزی که در اندیشه آید پسین از همه در شمار (وجود) آید.

دیگر این لخت کلیدی ی شاهنامه را ازدستی(به عمد) یا از ناآگاهی نادرست نمی خواند و درستش این است همانگونه که در نخست بوده، عبیدزاکانی بهمین گونه این یک لخت را در رساله ی اخلاق الاشراف خود آورده:

نخستین فکرت پسین شمار                 تویی خویشتن را به بازی مدار

 و یکی از آن کاریگران بزرگ چرخ بلند یا آسمان است(چرخ مدوّر=گردون سپهر). بنگرید که او پیش از ستایش علی و محمد، نخست آفرینش چرخ سپس آفتاب و ماه را گفته است و از آن است که گوید:

نبی آفتاب و وصی همچو ماه                    بهم بسته ی یکدگر راست راه

از این روی بود که گفت:

خرد را و جان را که یارد ستود                 وگر مــن ستایم که یارد شنود

که یارد یعنی چه کسی می خواهد و می تواند؟ خواستن و توانستن. امروز گاه و جای آن یارستن رسیده است.

روش ایرانی تبار و پسند مهری در فرمانروایی مردم و رهنمایی آنها که بگونه ی وزیر و شاه، کهتر و مهتر، جنگجو و شاهزاده زاینده ی نخستین کشورداری ها و جهان گشایی ها بوده و بسیاری از پیشرفتهای دانشی ی کهن برخاسته از این منش و روش بود در اسلام نیز که برداشت و روایتی جاندار و تازه و پرتپش دیگر از حقیقت و قدرت بر پایه ی داستان های سامیان و تورات،کمتر انجیلی، بوده وهست و در همان قوم سامی هم برتری ها و جانشینی ها ریشه ی نژادی داشته، باری این روایت قرانی در ایران با حفظ آن سامان کهتری و مهتری و وزیر و شاهی به گونه ی صراط مستقیم راه امام و پیغمبر، مادر و پدر دین اسلام، شهر علم و بابش راز شیعه درآمد وفردوسی از زبان مهریان هفت امامی ی مرموز و هم پیوند با کیش مهریان خراسانی بانگ برداشت:

گواهی دهم کاین سخن راز اوست              تو گویی دو گوشم پرآواز اوست

و کتخ مهری از زبان خود فردوسي گوید:

همـه تــــا در راز رفـــته فــراز               به کـــس بر نشد این در راز باز

آری اینچنین بود برادر.

درباره ی دستکاری و دگرگونی ی شاهنامه باید بگویم از هنگام نخستین قرمطی کشی در پایان عمر رودکی بدستیاری ی سامان خلیفه گری ی سامی عربی ی ایران ستیز بسیاری از دیوانها و نبشته های شیعی قرمطی که رگه ی اندیشه های ایرانی مهری را در خود نگهداری کرده بود از بین رفت از شمار دیوان و سرودهای رودکی، آفرین نامه و دیگر سرودهای فلسفی ی بوشکور بلخی، آثار شهید بلخی و...، در موج دوم قرمطی کشی در دوران محمود نیز دوباره با دستیاری ی خلیفه ی عباسی و سامان شیخوخیّت گرای سامی ی سنّی ی ایران ستیز پاره ای از نوشته ها و سرودها از بین رفت، دیوان کسایی مروزی و شاهنامه ی منثور ابومنصوری و... . فردوسی بهنگام پایان دادن شاهنامه گفته است در این زمان کتابی که بیش از سه هزار بیت پارسی داشته باشد وجود ندارد:

نبیند کسی نامه ی پارسی                  نوشته به ابیات سد بار سی

واین بدلیل کتاب سوزی ها بوده نه اینکه کسی دیوان سه هزار بیتی نسروده بود. باری سامان خلیفه گری ی عربی در برخورد با شاهنامه نتوانست آن شاهکار را از میان ببرد تنها توانست با جمع کردن نسخه های درست و پایه ای آن را دگرگون و دستکاری کند تا پشتیبان اندیشه ی قرمطیان نباشد و بزرگترین دستکاری در سرچشمه و آغاز شاهنامه بود که طرح دوگانگی ی فلسفی شیعی(مهری) آن را آشفته کرد و هزار سال در پوشیده کردن آن رمزجاویدان گذشت تا اکنون که پرده از رمز جان و خرد برگرفته شد. واین سخن را نباید خوار مایه داشت. از اندکی درست نگری در شاهنامه بر می آید که نام و جای درست نیست و گاه و جای بوده است و نیز دیگر موارد و با آوردن چند شاهد از دوگانگی های شاهنامه این سخن روشن می گردد. از آنجا که دو واژه ی جان و خرد رمزی از وزیر و شاه می باشند و از دید ایرانیان زیباترین آفریده همان آفریده ی برتر و راست تر است و نامش شاه است و شاه همان خرد است، پس باید دانست شاه واژه ای اشویی و سپند(مقدس) است و مردمی که شاه ندارند خرد ندارند پس شاهنامه همان خرد نامه است و اسماعیلیان می گفتند نخست چیزی که آفریده شد خرد بود که همانند ترین چیز به آفریننده می باشد و خرد یا شاه مردی است برتر و زیبا که رمز و راز و مغز آفرینش برای هست شدن و پایداری ی این گونه است پس شاه گرایی در کیش مهر و نزد ایرانیان هسته ی منش و دین آنان بوده و شاه پرستی نیایش جاویدان آنان بوده و هست. این شاه در نزد سامیان و توراتیان همان پیامبران اسراییل و تخمه و تبارشان(از شمار امامزادگان شیعی اسلامی) بوده است پس آنجا که فردوسی گوید:

کسی کـــو خرد را نــدارد ز پیش                  دلش گردد از کرده ی خویش ریش

و نیز آنجا که گوید:

بــه گفـــتار پیغمبرت راه جـــوی                 دل از تیـــرگی ها بــدین آب شوی

بی هیچ گمانی او خرد را به جای شاه و پیغمبر و نیز پیغمبر را به جای خرد و شاه بکار می برد و این آن نقطه ی پرشکوه برخورد دو اندیشه ی افسانه ای و دینی ی سامی و آریایی است همچون زبان و واژه های امروزین ما که تازی(سامی) پهلوانی است و یکی از آنان حیدر است که مارکش می باشد. ایرانیان هرگز به داستانهای دینی ی توراتی و قرانی ناسزا گویی نکردند و آنچه را که با خرد و نژاد پاک برابر بود پذیرفتند کینه ای دینی میان ایرانیان مهری و سامیان نیک نبوده و نخواهد بود آنچه بیشتر به چشم آمده بهره های بدمنشانه ای بوده است که نادانان و بدنهادان سامی و گاهی آریایی برده اند و سودشان در این جنگهای پوچ و بی ریشه بوده است و پس از این نیز خواهد بود. اگر این خود آگاهی بین سامیان و مهریان ایران پیدا شود مردم فریبان از میان خواهند رفت اخوان ثالث پیر خراسانی امید مزدشتی فرمود:

با گندمینه رنگ نو اللهیان بجوش                    اغلب اگرچـــه پارسیان معــربند

اکنون نمونه هایی از شاهنامه در آوردن دوگانه های آفرینشی در آغاز نامه ها:

از نامه ی سیاووش به کی کاووس در گزارش آشتی با افراسیاب:

نخست آفرین کرد بر دادگــر               کـز او دید نیروی و فر و هنـر

خداوند هوش و زمان و مکان              خــرد پروراند همـی با روان

نامه ی افراسیاب به سیاووش و پذیرفتن پناهندگی اش:

جهان آفـــرین را ستایش گرفــت           بـزرگی و دانش نمایش گرفت

 کجا برتر است از زمان و مکـان          بدو کـــی رسد بنـــدگان را گمان

  ولیکن به گیتی بجز تـــاج و تخت           چـه جوید خــــردمند بیدار مغـز

در رفتن گیو به توران برای آوردن کیخسرو:

تـوانا و دانا و دارنده اوسـت               خرد را و جان را نگارنده اوست

جهان آفرید و زمان و مکان                پــی پشه ی خــــرد و پیل گران

پس از آنکه بیژن در جنگ دوازده رخ هومان را می کشند نیایش کنان گوید:

که ای برتر از جایگاه و زمان               ز جان سخنگوی و روشن روان

گاه و جای گاه، جایگاه، دو واژ ه ی درست مهری پهلوانی است و جفت هم اند که جای بدون گاه(نه جایگاه) نیز در برابر و جفتِ گاه است. فردوسی در همان سرآغاز گفته است: ...که او برتر از گاه و از جایِ گاه

در رفتن اسپندیار به دژ رویین و سخن با خواهرانش:

پدر آسمان باد و مادر زمین             نخوانم بر این روزگار آفرین

در پایان هفت خوان اسپندیار:

که او داد بر نیک و بد دستگاه              خداوند خورشید و تابنده ماه.

اسپندیار به رستم گوید:

به دانای پیشین نگر تا چه گفت            بدانگه که جان با خرد کرد جفت

که پیـــر فططـریبنده کــــانا بود            اگـــــر چند پیـــروز و دانا بود

در رزم خاقان چین و هیتالیان:

همه دست برداشتند بآسمان                 که ای کردگار مکان و زمان

در جایی دیگر گوید:

ده اند اهرمن هم به نیروی شیر            که آرند جـان و خــرد را به زیر

آز(مار) ‍‍‍‍‍‍‍‍، نیاز، خشم، رشک، ننگ، کین، خبرچین، دوروی، ناپاک دین و ناسپاس.

در نالش از چرخ پیش از گاه اشکانیان گوید:

از آن خــــواه راهت که راه آفرید                   شب و روز و خورشید و ماه آفرید

در محاکمه ی مانی به او گویند:

کسی کــــو بلند آسمــــان آفــرید               بــــدو در زمــــان و مـکان آفـرید

کجـــا نور و ظلمــت بدو اندر است            ز هـــر گوهری گوهرش بـرتر است

شـــب و روز و گـــردان سپهر بلند            کــــزویت پناه است و زویـت گزند

همه جفــت و همتا و یزدان یکیست           جــــز از بندگی کردنت رای نیست

اگـــر اهــــرمن جفــــت یزدان بدی            شب تیــــره چون روز رخشان بدی

همــه ساله بودی شب و روز راست          بگـــــردش فزونی نبودی نه کاست

    نگنجــــد جهان آفـــرین در گمـــان             که او برتـر است از زمـان و مکـان

باید دانست که اهرمن و یزدان، نیکی و بدی همچون جان و خرد جفت نیستند.

از نامه ی قیصر به خسرو پرویز در پیروزی ی خسرو بر بهرام چوبین:

    نخست آفـــرین کــرد بر کــردگـار         تــــوانا و داننـــــده ی روزگـــــار

که چـرخ و زمــان و مــکان آفریـد        تـــوانـایی و نـاتــــوان آفـــریـــد

  بدان آفـــرین کو جـــهان آفــــــرید         زمیـــــن و بلنـــد آسمــــان آفریــد

    تــوانا و دانــــا ودارنـــده اوســت         سپهـــر و زمیــن را نگـارنده اوست

      بچــــرخ انــدرون آفتـــاب آفـــــرید        شـب و روز و خــورشید و ماه آفرید

اینکه چرا ایرانیان برای بیان اندیشه و تاریخشان از چهارچوب مثنوی(جفتی و دوگانه) در سرودن بهره بردند خود بازگو کننده ی این پیوند مهری است چرا که در هر مثنوی هر لخت دوپاره است یا هر پاره دو لخت است چپ و راست و لخت نخست جان و دودیگر خرد است که هم را گرد(کامل) می کنند. تازیان سنّی این چهارچوب را در سرودهایشان بکار نگرفته اند.

این لخت شاهنامه هم که بسیار آوازه منداست بازگو کننده ی همان دوگانگی ی مهری است:

تـــوانا بود هــــر که دانـــا بود                 ز دانــش دل پیـــر، بــرنـــا بود

توانایی ی(سخت افزار) خوب به داشتن نرم افزار خوب بسته است و میشل فوکو در سخنانی قدرت شناسانه پایه ی دیدگاهش را بر این سخن نهاده که: دانش تولید قدرت می کند و قدرت دانش تولید می کند و بگونه ی کوتاه این همان چرخه ی قدرت و دانش است که در سالیانی از تاریخ ما این چرخه برچپه بوده است نادانی، ناتوانی زاده و ناتوانی، نادانی را بیش کرده است و این داستان سوگواری ی فردوسی و بویژه ناصرخسرو درباره ی سرنوشت ایران است در جامع الحکمتین آن را پیش بینی کرده است. پس کسانی بوده اند که در ایران آگاهانه به انحطاط و ریشه های آن پرداخته اند و کم و بی یاور بوده اند...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور ۱۳۸۸ساعت 21:51  توسط هفتواد  | 
  بالا