|
مهریان خور آسانی
|
||
|
رمزگشایی اندیشه ایرانی مهری خراسانی |
مسلک پول مذهب ما نیست خانه ی مهر جای سرما نیست
از مردنامه ی کتخ مهری ی علیار.
و اینک غزلی از همو:
خطاب کِـــی به تو ای پیر دیو سرد خمول بلی بــــلی به تـــو ای زر پرست مار ملول
به من مگو که بیــــا زر پرست شو افعی مگو مگو کــــه ندارم خــدای غــــــول قبول
مرا زپــــــوچ متــــرسان که روزگار ندید چـــــو من دلــــــیری در زیـــر بار فقر حمول
کسی کــه حـــــیدر دارد بگو چه کــم دارد کسی که شاه ندارد خری است سخت جهول
مرا که جــان و خرد داد سبز فـــــردوسی بس است کوخ تو در کاخ شوخ خویش بلول
مراست خاک خـــراسان پیر ریشه و رگ شناسمت به علی نیک جــــیک و پیک بجول
دریــغ و درد کــــــه تا این زمان نـدانستی که کیــــــمیای سعادت رفـــــــیق بود نه پول
+++
کی: کیوان
بجول: چار قاپ استخوانی که از پای گوسفند در می آورند و کمی پیش تر بجول بازی در خراسان رایج بود با آن قمار هم می کردند. جیک و پیک و خر و اسب چهار اصطلاح این بازی است.
در اندیشه ی حکیمان خراسان همانها که با نام قرمطیان(کارمردان) کوبیده می شدند و یکی از سرسخت ترین آنها حکیم فردوسی ی بزرگ است باری در آن اندیشه ی پرپیچ و خم هر انسان(انیسان) از سه بخش درست شده است ۱ـ تن ۲ـ جان ۳ـ خرد. به این پاره ی سوم که خرد است جان جان یا جان دوم نیز می گویند چنانکه رودکی پوشیده گوید:
مـــــرد مــرادی نه همانا که مـــــرد مرگ چنان خواجه نه کاریست خرد...
قالب خاکی(تن) سوی خــــاکی فکند جـــان و خــــــرد سوی سماوات برد...
جـــان دوم را که ندانـــــند خلـــــــــق مصقله ای کــــــرد و به جــــانان سپرد
همانگونه که تن و جان جفت هستند جان و خرد هم جفت روحانی هستند و آنچه از انیسان می ماند جانی است که خردمند شده و خود را شناخته و رستگار گردیده است. تن فرسودنی است و خرد وظیفه دارد جان را نجات دهد ناصرخسروی قرمطی گوید:
خرد چون به جان و تنم بنگریست از این هر دو بیچاره بر جان گریست
انسان در کل موجودی است دوگانه و نام و واژه ی انیسان پهلوانی بر این موجود نهاده شده بود این موجود دوگانه از تن(سخت افزار) و جان و خرد(نرم افزار) درست شده است. ناصرخسرو:
جان و خرد از امر خدایند و نهانند پیدا نتوان کرد مرین جفت نهان را
کیوان تهمتن خراسانی در مثنوی ی زن(جان) نامه گوید:
تـــــن و جــان و خــرد را بشنو از کِی یکی خـــــم دیگری می وآن دگـــــر نی
ز نــی بشنو حکـــــایت تا چــــــه گوید چو نــــی را کی نــــــــوازد جان بموید
بود پخــــته سه و دو هست خــــــــامی نه کیــــــوان پخته شد بی هیچ جــامی
سرور و وصل و شادی ویژه ی توست چــــرا حیوان نمی خندد که او دو ست
بود حیوان تن و جــــان لیک بی عقـــل نشه تا سه نشه بــــــازی بر این نــقل
باری جان و خرد که تازی شده ی آن نفس و عقل است دو اصطلاح کلیدی از اندشه ی قرمطیان هفت گرای ایرانی خراسانی بوده و هست و در یک چرخشی پس از فردوسی و کسایی و ناصرخسرو به صوفیان خراسانی رسید و از آنجا نیز دوباره در همه ی گیهان(جهان) رخنه کرد خود این اندیشه دگرگون شده ی اندیشه ای باستانی بود که آن را کیش مهر خوانده اند. ذات این اندیشه بگونه ای بوده و هست که تنها کارمردانی اندک آن را به درستی می آموزند و برای این هماره مرموز و پنهان بوده است و خلق(عام) را بدان راهی نبوده است چنانکه کسایی گوید:
درهای حکمتند حکیــــمان روزگار وینها که چون خرند همه از پس درند
و فردوسی نیز اندوهگنانه گوید:
خــــــرد را و جان را که یارد ستود وگــــر مــــــــــن ستایم که یارد شنود
حکیما چو کس نیست گفتن چه سود از آن پس بگو کافـــــرینش چــــه بود
دوگانگی آغاز جنبش و بگونه ای پریشانی است انیسان تا زنده است دوگانه و ناآرام است تب و تاب دارد و چون این دوگانگی را از او گرفتند آرام خواهد شد. پس وجود و هستی محصول تفرقه است و بقا در تفرقه است وحدت و جمعیت مرگ و آرامش است عطار گوید:
هر چیز که آن برای ما خواهد بود آن چیز همی بــــلای ما خواهد بود
چون تفرقه در بقای ما خواهد بود جمعیت ما فنــــــای ما خـــواهد بود
مردانی بوده اند که پیش از مرگ جسمانی به آرامش نزدیک می شده اند و این از نهاد نیک و خرد بر می آید دانایی انسان را خرسند و آرام می کند آنکه از درون آرام وخرسند نیست خردمند نیست.
در این اندیشه تن فرسودنی و افکندنی است و بازگشتی بدان نخواهد بود چرا که داوری ی بزرگ برای جان است نه تن خیام حکیم هفت گرا گوید:
ای آنکه نتیجه ی چهار و هفـــتی وز هفــــت و چـــهار دایم اندر تفتی
می خور که هزار بار بیشت گفتم باز آمدنت نیست چـــو رفـــتی رفتی
و در مثنوی ی زن نامه ی کتخ آمده:
تــــن ما ارزشـــی چنـــــــدان ندارد گــــــناه جان فقـــــط درمان ندارد
گناه جـــــــان نباشد جـــــز حسودی برو تــــــــوبه کن ای جان یهودی
ولی چون توبه ی گرگان بود مرگ درخت تـــوبه را ظاهر مکن برگ
حسودی یا دیو رشک بزرگترین دیو است که نخستین برادر کشی ها را در کارنامه دارد. پاره ای مردم صورتان از نخست با نهاد و گوهر رشکمند و بدخواه زاده می شوند و انان را از شرارت و تباهی گریزی نیست. در برابر اینان خرسندان یا نیک نهادان هستند خرسندی همان رضا است و کتخ گوید:
در بارگاه شاه رضا چون وطن کنم این بس نه جان بگاه مرگ هراسان دهم
این آستان بهشت بود نقد ای عزیز آدم صفت نیـــــــم که رضوان آسان دهم
مردان مهری فریفته ی هیچ چیز نشوند جز زیبایی و نهاد نیکو پول و زر آزادگان آریایی را نباید بفریبد ما اژدها کشانیم و آز و مار و طلا دوستی یکی است. حیدر همان مارکش است:
شیر خــــــدا علی بود کز فاطمـــه بزاد ماری که کشت پور هند جگر خوران
حیدر نبود هندی قران مخوان چو رند ای مار دوش جنـــــدی از خاک جنیان
جان و خرد دو شاه کلید از یک اندیشه ی پرپیچ و خم و زیباست این سخن را با یک لخت از سرودی که در پایان زن نامه آمده است به سر می رسانیم:
جان و خرد تو را ببرد برتر از بهشت گر رمــــز مهریان نگری از ره نهان
|
|