مهریان خور آسانی
 
 
رمزگشایی اندیشه ایرانی مهری خراسانی
 

...باری یاران مهری را پوشیده نمانده است که آنچه آوردیم و بی چیزی نبوده است از نبشته ی شیر خراسانی عطار نیو شاپوری، پهلوان هفت شهر مهر(عشق ) است از تذکره الاولیاء آن گرمدل آتشین سخن و بد نیست اگر بدانیم که آنجای که مولای روم گوید:

         عطار روح بود سنایی دو چشم او       ما از پی سنایی و عطار آمدیم

او پدر و مادر اثیری ی(معنوی، آتشی) خود را بازگفته است که در آن عطار را جان(روح) دانسته که مادر اثیری ی اوست و سنایی را چشم جان یا خرد شمرده که پدر اثیری ی اوست و بدین بیت رمزی ی  فردوسی ی توسی، آگاه یا نیآگاه گذر کرده که گوید:

      خرد چشم جان است چون بنگری           تو بی چشم شادان جهان نسپَری

این پیران نیک خراسانی ی مهری هریک در گذرگاهی از زمان آتش مهری را روشن نگه داشته و سپس به دیگری داده و خود به سرنوشت پیوسته اند و ویژه آنکه آنان هریک به چشمه های پیش از خود اشاره کرده و حق استادی را گزارده اند چنانکه اندیشه ی مهری ی خردومند مدارا مدار از شهید بلخی و بوشکور بلخی و رودکی به کسایی و فردوسی رسید و سپس در ناصر خسرو بگونه ای فروزان شد و پس از او سنایی آن آتش را گرفت و به وادی ي دیگر برد و سپس تر عطار هفت خوان مهری ی آن را تباری دیگر داد تا مولای روم آتشش را از شمس(مهر) تبریزی گرفت و سرود چونان نی هفت بندی:

آتش عشق(مهر) است کاندر نی فتاد...

و کتخ که از ناصرخسرو شاعر شمشیر، شیعی ی پاک و مهری ی خراسانی و نبشته های نثری و فلسفی ی او به رمز اندیشه ی جان و خرد حکیم فرزانه ی توس رسید در کمتر جایی دید که سراینده ای از همان دوره ها ناصرخسروی غریب مهجور زندانی را شناسانده باشد و به نیکی نام برده باشد جز که این پیر نیو شاپوری، عطار در یکی دو جای به گونه ای تیز بینانه به آن سیمرغ تبعیدی از تبار همان سرایندگانی که با رودکی به آشوب قرمطی کشی دچار گردیدند، اشاره کرده است و مرا تردیدی نیست که پیش از قرمطی کشی ی(قرمط باید معرب شده ی یک واژه ی پارسی باشد و آن کارمرد است، کار در پارسی جنگ را گویند وکارمرد همان مردکار، مرد جنگی و دلیر و از دید برخی دهشت آور، است. بهرروی واژه ای پارسی مهری بوده و کار در پاره ی نخستش هست) محمودغزنوی در پایان سالهای زندگی رودکی و شهید بلخی اندیشمندانی از این دسته را کور و مهجور و شکنجه کردند و نوشته ها و سروده های آنان را از دستی(به عمد) تباه کردند و این رمز آن است که چرا از آن همه سراینده ی بزرگ کمتر سرودی بر جای مانده و آنچه مانده نیز سترگ و درخشان است و آتش آن گمشده ها نیز در سرایندگان  سپسین گرفت چه گرفتنی باری اگر من ناصر خسرو را نشناخته بودم و نخوانده بودم چه می دانستم جان و خرد چیست؟ چرا که دانشومند(حکیم) فرزانه ی توس بس پوشیده و گذری گفته و رفته است و ناصرخسرو در زادالمسافرین، خوان الاخوان، جامع الحکمتین، وجه دین وگشایش و رهایش آنرا به روشنی در لابه لای واژگانی دیگر چون نفس کل و عقل کل، اساس و ناطق، بیم و امید، شمشیر و قرآن، مادر و پدر و همین جان و خرد بازگفته است و درودی صد هزاران بار جاویدان بر آن مرد نستوه و مبارز پاک اندیشه ی مهری ی خراسانی.

 اکنون بر این جایگاه کیوان تهمتن خراسانی ی مهری نیز در یک لخت سرود مانند به گونه ی مولوی و همه ی مردان آبا شناس خراسانی پدر و مادر اثیری ی خود را که او را رهگشا به این مراد شدند چنین بشناساند:

       میمِ سرشک روح  بُد  امّید چشم او        کی خنده از سرشکِ امید آمده به رو

و نیز جایی دیگر برای امید مهری ی خراسانی چنین گفته ام:

   چاوشی خــوان پادشاه  فصلهای شاعــران      کآنچه تنها او سراید خوب  باشد دوستان

   نکته اش این بود کز شاعر به معنی ی تمام      کهنه یا نو هر چه آید خوب باشد دوستان

   مـادر پیــرزمین را گـر سر زاییدن  است       تا پسر چون او بزاید خوب  باشد دوستان

و چون از ناصرخسرو وارزش نثرهای خردمندانه ی او گفتم که همچون بیشتر نوشته های اندیشه ای و فلسفی ی ایرانی به غارت جهودان رومی و دیگران رفته است این را بگویم که اگرچه تا پیش از کتخ مهری اینگونه کسی را به چشم نیامده بود لیکن جان و خرد به همین گونه ی رمزی و کلیدی در شاهنامه، در چندین چکامه ی شیوای ناصرخسرو در پیکان سخن نشسته است از شمار آنکه گوید:

     جــان و خرد از امــر خــدایند و نهـــانند      پیـــدا نتوان کـــرد مرین جفــت نهان را.

     بالای هفــــت چرخ مـــدوّر دو گـوهـرند      کز نـور هــردو،عالم و آدم منــوّرند...

     ناصرغـلام و چاکر آن کس که این بگفت     جان و خرد رونده بر این چرخ اخضرند.

و این سخن آغازین را با یک سرود مهری ی کمی سنگین و نا آشنا پایان می­دهیم:

صبح وطـن به شام غریبــان چسان دهـم        دست شهـــم چگونه به پـــای خـسان دهــم

 چـون شیرطــوس یارد فردوسی ام کند       چون خر به ارض ری نه ارز خراسان دهم

در بارگاه شاه رضـــا چــون وطـــن کنم       این بس نه جــان بگاه مرگ هــراسان  دهم

این آســتان بهشت بـــــود نقــد ای عـزیز       آدم  صفـت نیـــم کـه رضــوان  آسـان دهم

فردوسی است تهمتن جان به تـوس عقل         خـاک خــرد ســزد بلــــندی کیــوان  دهم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۸ساعت 14:2  توسط هفتواد  | 
  بالا