مهریان خور آسانی
 
 
رمزگشایی اندیشه ایرانی مهری خراسانی
 

 

بر تبارشناسان و پژوهشگران ژرف کاو پوشیده نیست گذشت زمان غبارهای سنگینی بر روی ریشه ها و نامها می ریزد و بیگانگی ها و دشمنی ها را پدید می آورد فردوسی در شاهنامه گوید:

تک روزگار از درازی که هست              همی بگذراند سخنها ز دست

در همین شاهنامه واژه های دگرگون شده کم نیست از شمار دهگان دهقان شده و  خاور که خوربران و غرب است بجای خورآسان شرق بکار رفته و این گمگشتگی ها در پارسی ی دری یکبار در کودتای قرمطی کشی ی سامانیان با دسیسه ی خلیفه ی بغداد که به از بین رفتن  سروده های رودکی و بوشکور و شهید بلخی( مهجور و کور شدن خود رودکی در سال ۳۲۵) انجامید بیشتر شد رودکی خاور را درست و بجای خود بکار برده:

از خراسان می زند طاووس وش             سوی خاور می خرامد شاد و کش

 و فردوسی در پایان دادن شاهنامه گوید:

نبیند کسی نامه ی پارسی             نبشته به ابیات سدبار سی

نه اینکه تا آن زمان دیوان پارسی ی سه هزار بیتی سروده نشده بود بلکه از میان برده بودند در قرمطی ستیزی(قرمط=کارمرد). یک بار دیگر نیز در سال ۴۰۰ به بعد خلیفه ی بغداد به دست ترکان سنی محمود غزنوی قرمطی کشی و ستیزی کرد و دیوانهایی از بین رفت از شمار دیوان کسایی مروزی. پس باید دانست این نبردهای سیاسی و فرهنگی رد پایی بر همه چیز می گذارد یکی از این جنگها میان مهریان و زرتشتیان بوده است اشکانیان و ساسانیان . و از آنجا که برابر کینه ی شتری ی ساسانیان دین بهانه کن خراسانی ستیز تاریخ اشکانی بی شاخ و بن شده پس امروز تنها به نوشته های کهن نباید نگاه کرد و فرهنگ و زبان زنده ی خراسان و ری رمز گشای بسیاری نگفته هاست درباره ی تبار اشکانیان مهری در نوشته های کیوان تهمتن خراسانی چنین آمده است:

باری دو شهر پایه ای اشکانیان پیش از آنکه بسوی خاوران(غرب) روند نامشان ابیوُرد(بابا اُرد) و انیسان بوده و چنین است که انیسان واژه ی درست همان نسا است که در تواریخ اسلامی آمده(آساک را باید از آن گرفته باشند) و انیسان به موجود دوگانه دارای تن و جان  یا جان و خرد گویند و زیبا ترین آفریده همین موجود متضاد(دوگانه) انسان است.(نگ به فرهنگ ایران زمین ایرج افشار جلد ۲۴ نوشته ای از عبدالرحمن عمادی آموزگار دیلمی درباره ی انیسان و سرود بوشکور بلخی) از آنجا که زرتشتیان دولتی کینه ی خاصی با مهریان داشتند زیبا ترین نام مهری را به مرده و جسد بی روح دادند که در متون زرتشتی نسا مردار است که پلیدترین چیزها ست اصولا از  آنجا که میان زرتشتیان و مهریان دشمنی بوده باید به برخی نامهای بد در فرهنگ زرتشتی بد بین بود از شمار واژه ی کج و کوج و کژ که نام کوز گوژ کوزه و کاسه که به چیز منحنی و ناراست گفته شده. دور نیست که از نام کاج گرفته شده باشد که برای مهریان نامی نیک بوده واژه ی  زیبا و پرکاربرد کاش نیز بگونه ی کاج بکار رفته و ای کاش گفتن گونه ی دعا و گفتن خواسته ی درونی برای به حقیقت پیوستن است ای کاش( ای خدا ای کاج) چنین می شد یعنی براستی چنین می شد و یا چنین باد . در قصیده ی غلامرضا صدیق به اخوان چنین آمده

ای کاش(کاج) مشتهای گـــره کـــرده                 سودی دهند مردم کــــوشا را

ای کاش(کاج) در عمل نکنند این قوم                  مایـــوس از این قیام برایا را

ای کـــاش(کاج)روزگار کـــند روزی                  پیـــــدا ز پشت پرده خبــــایا را

از آنجا که درخت مقدس مهریان کاج بوده نیایش آنان با کاج است که خواستشان را به او می گویند چنانکه گویند ای خدا و... خود نخ بستن بر درخت گز وکاج و سرو و بر گرد آنها چرخیدن و(طواف) که هنوز در برخی جاهای خراسان هست و در بیشتر نیایشگاههای امروزی درختان کهن این گونه ای دارای سپند گونگی می باشند. درخت کاج کهن تر از سرو است سرو زرتشتی است و کاج مهری این دو درخت از یک خانواده است و با سرزمینهای سرد آریایی پیوند دارد.

رودکی در یک سرود بجای کج واژه ی اُریب را بکار برده

 توانی بر او کاربستن فریب                    که نادان همه کار بیند اریب

گرچه این سخن را دور از باور بدانند باید مو شکافی کرد مگر نه این است که نام دیو به معنی ی بزرگ بوده و برای برخی مردمان مقدس بوده و پنداری نام دی همان دیو بوده و آغاز سال مهری با دی است بر چپه ی این نیز رخ داده است از شمار واژه ی نیرنگ که برای زرتشتیان بگونه ای ورد و دعای مقدس گفته می شد(چون آیه و حدیث امروزه) و در نزد مهریان با آگاهی از ریاکاری و فریب نیرنگ خوانان زرتشتی  دگرگون شده و معنای فریب گرفته است. باری شهر انیسان که بصورت کوتاه نسا تا پیش از مغول و کمی پس از آن پا برجا بود بعدها ویران تر شد و یک نام کهن تر که از آبادی های پیرامونش بود جایش را گرفت و آن اشک آباد بود که عشق آباد کنونی است و اشک کوتاه شده ی کی آرش آرش کی ارشکی ارشک و سپس اشک بوده که معرب آن عشق شود.

وازه ی گز نیز برای شاخه ای از مهریان خراسانی مقدس بوده و درخت گز همچون کاج سپند می باشد چنانکه رستم تیر گز دارد و شگفت آنکه گزیدن و گزند در زرتشتیان نامی اهریمنی و بد می باشد و از ریشه ی گز مهری است.

چنانکه می دانیم انگلیس گرگ در دو سده ی اخیر پاره ای از خراسان بزرگ را جدا کرد و نام برساخته ی افغانستان را بر آن نهاد و کار بجایی رسید که کابلیان وهراتیان پارسی و دیگر مردمان ازبک و ترکمن و هزاره های مهری شدند افغان در حالیکه افغان نام پشتون هاست و مردمان ساده ی امروزی نیز در ایران به همه ی ساکنان آن دیار بگونه ی بیگانه و افغانی نگاه می کنند(در وطن خویش غریب) و این رد پای سیاست بر فرهنگ هاست که باید میهن شناسان خراسانی ایرانی فریب تاریخ و دگرگون کنندگان و دشمنان را نخورند. این پندار که گویش تهرانی بی ریشه و نوین است از ریشه نادرست است و از گمگشتگی های تاریخی ی ایران است آیا این واژه ی کاج در گویش خراسانی ی ری (تهرانی) از کجا آمده است آیا از بیرون وام شده؟ و اگرچه نام ناژو در خراسان مرکزی هست ولی پاره ای جاها از همان دیر و دورها به این درخت کاج می گفته اند و می گویند.

نیز در پاسخ به مهرداد خراسانی ژرف کاو ریشه شناس ارجمند:

نبشته اید واج  ش  به  ج  دگر نمی شود و خود در نمونه هایی که از ادب کهن اوردید می بینید همه بجای ای کاش ای کاج گفته اند و امروز ما ای کاش می گوییم و برخی گویشها ای کاج می گویند. کیش مسیحیت در میانه ی فرمانروایی اشکانیان خراسانی پدید آمد و بشدت دارای رنگ مهری است گرچه هم رومیان مسیحی  هم ساسانیان زرتشتی مهریان را خوار کرده اند و نادیده گرفته اند. اگر بتوانید سخنان کتخ مهری را در روشنگری های زن(جان) نامه که نبشته ی رایانه ای اش گسیل شده بخوانید و دیدگاه های خود را بفرستید سپاسگذار خواهیم بود.

به کوشش بلاش پیروز و هفتواد.

 |+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 15:13  توسط هفتواد  | 

پاسخ به مهردادخراسانی ی ارجمند و دیگر یاران مهری


با درودی سدهزاران بار جاویدان

گمانها بیشتر بر این است که گویش خراسانی و تهرانی با هم بسیار فاصله دارند و این درست نیست تبارشناسی ی گویشهای پهلوانی نشان می دهد مرز خراسان بزرگ از سوی خاوران(غرب) تا اسپاهان کهن بوده است و بدینگونه ری و پیرامون آن از خراسان بشمار می رفته است و می رود قم و کاشان و ری سه شهر هم پیوند با زبان و فرهنگ خراسان بوده و هست پس زبان کنونی تهران که از ری کهن گرفته شده است یکی از زیباترین گویشهای پهلوی در پایان دوران اشکانیان همان آرش کیانیان خراسانی است.

اما چرا و گوش کن اما را:


اشکانیان خراسانی پس از گسترش فرمانروایی خود بسوی خاوران(غرب) ایران به ناگزیر پایتختهایی دور از خراسان برگزیدند و نزدیک ترین خاک خراسان به خاوران ایران همین ری(تهران و پیرامونش) بوده است گرچه گاهشماری ی اشکانیان مهری بدست ساسانیان دین بهانه کن نیرنگباز نادیده گرفته شد و از بین رفت لیکن روشن است که فرجامین شاه اشکانی اُردُوان پنجم و اشک بیست و نهم نشستنگاهش شهر ری بوده است این شاه زیبا سرشت و دوستدار ری و خراسان بزرگ در اثر خیانت یک زن و دسیسه های بزرگان دینی زرتشتی فرمانروایی را به اردشیر زرتشتی موبد شاه واگذار کرده و کشته می شود پس از آن در همه ی دوران ساسانی خراسان بزرگ مورد خشم و کینه قرار می گیرد و زادگاه اشکانیان خراسانی کوبیده و بی شکوه می شود این داستان پایدار می ماند تا آنکه دلیری خراسانی و اشکانی بنام بهرام چوبین بر ساسانیان می شورد و به خسرو پرویز می گوید:


بزرگی مر اشکانیان را سزاست

و


بزرگی من از پارس آرم به ری


او که خود از دیار ری(تهران امروزی) است دوباره کمر به برتری دادن خراسان و کیش و منش مهری خراسانی می بندد و خسرو پرویز را از ایران فراری می دهد سپس خسرو پرویز با دسیسه و نیروی بیرونی (روم) بهرام را به خراسان پس می زند و او را در خراسان ترور می کند و نیز دوباره شهر ری زادگاه خراسانی اشکانی را درهم می کوبد این داستان درست برابر شاهنامه گزارش می شود. در این زمان خراسانیان ناخرسند و دوستدار بهرام چوبین و اشکانیان مهری در پی براندازی ساسانی کوشش فراوان می کنند تا با نیروی تازیان هماهنگ شده و ایران و خراسان را از ساسانیان رها می کنند سپس دربرابر تازیان (چون اسکندر)نیز قد افراشته و منش مهری خراسانی را نگهبانی می کنند و شاهنامه را می آفرینند. امروزه شباهت گویش ری و توس بگونه ایست که باکمی ریز نگری آشکار می گردد در واژه های کلیدی و مصوتهای بلند او که در خراسان با تخفیف بکار می رود مثلا خراسانیان پیرامون توس به نان می گویند نُن و این همان کوتاه شده ی نون است که تهران آن را درست و تمام ادا می کند جان= جُن و تهرانی = جون و دیگر موارد فراوان گرچه ویژگیهای آمیخته شدگی این گویش نادیده گرفته نمی شود ولی روانی و زیبایی این زبان در نوشته های صادق هدایت که نزدیکتر به زبان ری راگا و تهران است ما را بیاد زبان خراسانی می اندازد . کوتاه آنکه ری و پیرامونش از مرز خراسان آرش کیانی است و زبان و فرهنگش نیز خراسانی بوده و گمگشتگی ی امروزین آن برطرف خواهد شد چرا که این خاک مهری و اشکانی است داغ بودن کانونهای شیعی در این خاک(ری و قم و کاشان) با خراسان توس و سبزوار پیوند دارد و به فرهنگ مهریان بر می گردد این سخن سترگ را فراموش نباید کرد:


 خراسانیان پیش از اسلام شیعی(مهری) بودند.


به شاهنامه بنگرید یزد گرد در فرار به خراسان می داند خراسانیان از خاندان او ناخرسند هستند و می ترسد از این کار ولی راه دیگری ندارد هرمز پسر انوشیروان  گفته بود:


ز راه خراسان بود رنج ما         که ویران کند لشکر و گنج ما


خراسان کمان خداوند است چون بر گروهی خشم گیرد از آن بسویشان تیر گشاید.
ری و تهران زادگاه دلیران خراسانی است و کارها خواهد کرد من خود از سرزمین نخستین اشکانیان هستم شهر بابا اُرد(ابیورد=گیو) خراسان کهن( بجنورد شهر بیژن پسر بابا اُرد)

در مثنوی زن نامه ی کیوان تهمتن خراسانی درباره ی چگونگی ی جنگ بهرام چوبین و خسروپرویز و دشمنی ی مهریان و زرتشتیان سخنانی سترگ آمده و در همین تارنما نیز اگر نگاه کنید آن سخن هست. جوینده یابنده است.

کیوان تهمتن خود نخست ری را درسرودی خراسانی خوارکرده بود و سپس با روشن شدن تبار ری راگا شهر خراسان آن را درست کرده و چنین شد:

صبح وطـن به شام غریبــان چسان دهـم        دست شهـــم چگونه به پـــای خـسان دهــم

 چـون شیرطــوس یارد فردوسی ام کند       چون خر به  خاوران  نه ارز خراسان دهم

در بارگاه شاه رضـــا چــون وطـــن کنم       این بس نه جــان بگاه مرگ هــراسان  دهم

این آســتان بهشت بـــــود نقــد ای عـزیز       آدم  صفـت نیـــم کـه رضــوان  آسـان دهم

فردوسی است تهمتن جان به تـوس عقل         خـاک خــرد ســزد بلــــندی کیــوان  دهم

لخت دوم این سروده چنین بود:

چـون شیرطــوس یارد فردوسی ام کند       چون خر به ارض ری  نه ارز خراسان دهم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 16:54  توسط هفتواد  | 

اینک سرودی دیگر از کتخ درباره ی خراسان و نام شهری دیگر از آن:

دانید نام کــاشمِــر از چیست مهــــــریان          زآن رو کــه کشت ایزد آن جای کاج مهـــر

خاک خرد که پاک خراسان مهری است           بی مهـــری ی زیاد کشیده است از سپهــر

کشمیر و کاشمر و کــــاج میهر و میــتر          زر مهر و کاج درخت سپس سرو شادمهـر

کـاج مسیح و روز مقدسش روز مهـــــر        ای مهــــریان خاک مهان هست کیش مهــر

کاج درخت و زر مهر و شاد مهر سه آبادی است نرسیده به کاشمِر اکنونی و بازگو کننده ی پیوند مهر و کاج در آن سرزمین است. اینکه واژه ی مهر چگونه مِر می شود بسیار ساده است چرا که همین اکنون مردم بومی آن خاک به زر مهر، زِرمیر گویند و با کوتاه شدن ای ، زر مِر می شود واژه ی مهر در گونه های زیاد دیده شده و میتر و متر نیز همان است همین متِرِ اندازه گیری از نام آن ایزد گرفته شده است چرا که ایزد رسیدگی به کردار ها و اندازه گیری ی درستی آنهاست همچنانکه نام مهر ایرانی در تازی به گونه ی المیزان در آمده است و نماد قسط و دادگری است. مسیحیت در دوران اشکانیان سانسور شده ی مهری پیدا شد و بشدت دارای نمادهای مهری است روز آفتاب که یک شنبه است را گرامی می دارند و کاج را در جشن زادن مسیح می آرایند. هرودوت گوید در ایران روزی که یک مرد بیش از همه ارجمند می شود روز زادنش است و این وصف شاهان و ایران مهری است نه زرتشتی که جشن بزرگشان شب زادن مهر بوده درشب نخست دی ماه که شب مهرداد و یلدای است و نام مهرداد که میلاد نیز خوانده شود از آن است. باید دانست حلقه ی زرین زناشویی که امروزه در همه جا میان کدبانو و کدخدا دادو ستد می شود نیز ازبازمانده های آیین مهری است و نگاره های ایزد مهر که حلقه ی پیمان را به شاهان و پهلوانان می دهد در نگاره های ایرانی نشانگر آن است همچنین وقتی روز زادن هر انیسان فرخنده باشد روز زناشویی که درآمدی بر آن زادنهاست نیز فرخنده و آیینی بوده است، در کیش مهر مردان و زنان آنچه را که از ازدواج می جویند همین زادن کودکان توانا و زیباست و جز این در پی چیزی دیگر نبوده اند که آن دور شدن از راه راستین آفرینشی است و در آموزه های زرتشت آمده است که به خانه ی زنی که فرزند نمی زاید گام مگذار. اخوان ثالث نیز اینگونه است که در قطعه ی دختر به شرط چاقو به پسرش و همه ی پسران گوید:

عقد موقــــــت اول یک سال بعـــد دایـــــم            زایا و خوب اگر بود پایش به روی دیده

یک بچه نقلی ی خوب در او بکار و بردار           وز جان و دل بپـایش چون شوهر فریده

اگرچه امید در همین سرود سخنانی در باره ی پسرعمو نیچه گفته است که از ناشناسی و بد شناسی ی او آب می خورد و نیچه نیز در آرزوی زاده شدن ابر انسان از همین زنان و مردان است و زرتشت او همان مردی مهری آریایی است. مسیح آشکارا با منش آزمند و آذوقه کننده و پست و خسیس یهودی دشمن است(مارکس بر این ویژگی دست نهاده است) و مبارزی مهری ی آمیخته  با شاخه ی هندی است چرا که کیش مهر دارای دو شاخه ی ایرانی-خراسانی و نیز هندی است نخستین مثبت و جنگنده است و کشتن را به ذات خود بد نمی داند و گوسپند قربانی می کند و... دومی دارای مبارزه ای منفی است و گریز از پاره ای خوشی ها و آشتی دوست که البته خراسانیان در برابر بیداد این راه را که گریز از جنگ و خونریزی است نپذیرفته اند و اسلام نیز منشی خراسانی ایرانی مهری دارد. باری سرو و کاج یک گونه و یک نماد اند که ایرانی مهری و نماد آزادگی و نه سودگرایی و آزمندی اند چرا که این درختان و گز که درختان اشویی ی آریایی اند هیچکدام میوه ندارند و هماره سبز و راست قامتند و پایدار و درختان مقدس سامیان چون زیتون و نخل و انجیر دارای سود و بار و بهره است ولی زرتشت برخلاف هر باغبانِ (باغ واژه ای ریشه دار وایرانی است و نباید پارک انگلیسی را گرچه از یک ریشه اند بجای آن بر باغهای مردم،پارک ملت، نهاد) سودگرایی، سرو می کارد و از این روشن تر چه باید بگوید به همه ی آزمندان زندگی تباه کن جذامی ی سرمایه پرست. در نزد ایرانی ها هفت روز هفته هر کدام به نام یک ستاره ی آسمانی از هفت پدران آسمانی خوانده می شده است و از یک شنبه آغاز شده به شنبه می رسیده که مسعود سعد سلمان این هفت روز را به نظم کشیده است:

یکشنبه است و دارد نسبت به آفتاب...

برگرفته از سخنان و سرودهای کتخ مهری در زن نامه یا جان نامه.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 16:34  توسط هفتواد  | 

+++

در روشنگری ی پاره ای از لختهای مثنوی ی زن نامه ی کیوان تهمتن خراسانی چنین آمده است

(به نام آنکه جان آورد گاهی           به پیش تخت او تن کرد چاهی...)

1) در نخستین لخت دو واژه ی گاهی و چاهی از واژگان کلیدی ی اندیشه ی مهری ی خراسانی– ایرانی بوده و در نخستین سرایندگان پارسی دیده می شود از شمار رودکی استاد شاعران جهان گوید:

مهتر نشود گرچه قوی گردد کهتر            گاهی نشود گر چه هنر دارد چاهی

واین دوگانگی و آگاهی به دوگانگی ی آفرینش، نه آفریننده، در آغاز شاهنامه بگونه ی رمزی بوده و هست که بدست برخی بازنویسان(کاتبان) آگاه و نیآگاه دگرگون شده  از شمار لخت دوم شاهنامه که در آن گاه(زمان) و جای(مکان) به نام و جای دگر شده و بسیار ناهماهنگ است

خداوند گاه و خداوند جای                خداوند روزی ده و رهنمای

(خداوند نام و خداوند جای               خداوند روزی ده و رهنمای)

 و کتخ را کوچکترین نااستواری در این لخت نیست که درست آن گاه و جای بوده نيز درباره ی لخت سوم شاهنامه گويد گونه ی درست و مهری ی آن بدون پرداختن به زیبایی های رویه ای(ظاهری) چنین بوده است(افزودن کیوان و ناهید تنها برای هماهنگی ی هنری بوده و از اندیشه و معنا گذر کرده اند، ناموس اندیشه ی مهری فدای قافیه ی زیبا گردیده در حالی که لخت سیوم باید برابر لخت دویم باشد و بوده):

 خــداوند مــاه و خــداونـد مـهر              خـــداوند گیهان و گــردون سپهر

[خـداوند گیهـان و گردون سپهر             فروزنـده ی مــاه از نــور مـهر[

واژه گيهان به معناي زمين و مادر است در برابر گردون سپهر و پدر، گونه‌ي‌ ديگر اين واژه به صورت گيان در معني چهار آخشيج همان چهار گوهر پایه ای(عنصر اصلي) زمين و ماده كه مادران چهارگانه(امهات اربعه) ناميده مي‌شده است، آمده دربرابر پدران آسمانی(آباي علوّي) هفت جرم بزرگ همان كه خيام در رباعي ی خود از آنان سخن گفته است:                                      

اي آنكه نتيجه‌ي چهار و هفتي           و ز هفت و چهار دائم اندر تفتي ...

و فردوسی ی بزرگ پس از بازگفتن آفرینش یزدان که از ناچیز، چیز(چهارگوهر) می آفریند تا توانایی ی خود را به نمایش بگذارد، می گوید:

ابر ده و دو، هفت شد کدخدای             گــرفتند هــــر یک سـزاوار جــای

و نیز ناصرخسرو گوید:

سلام کــن ز مــن ای بـاد مر خـــراسان را        مـــر اهل فضل و خرد را نه عــــام نـادان را

بگویشان که جـهان سرو من چـو چنبر کرد      به مکر خویش و خود این است کار گیهان را

زمان همان آسمان است(زمین و زمان) چرا که در اندیشه ی مهری زمان از حرکت فلک،چرخ،آسمان پدید آمده، ایزد که خواست خود را روان می کند این فرمان خود را با یک میانجی گرانی که کاریگران نیک او هستند روان می کند.

تو را از دو گیتی برآورده اند                 به چندین میانجی بپرورده اند

و کسی که نوشته های ناصرخسرو را در آغاز جامع الحکمتین خوانده باشد که گوید فرزانگان(حکیمان) گفته اند:

اول الفکر آخرالعمل... نخست چیزی که در اندیشه آید پسین از همه در شمار (وجود) آید.

دیگر این لخت کلیدی ی شاهنامه را ازدستی(به عمد) یا از ناآگاهی نادرست نمی خواند و درستش این است همانگونه که در نخست بوده، عبیدزاکانی بهمین گونه این یک لخت را در رساله ی اخلاق الاشراف خود آورده:

نخستین فکرت پسین شمار                 تویی خویشتن را به بازی مدار

 و یکی از آن کاریگران بزرگ چرخ بلند یا آسمان است(چرخ مدوّر=گردون سپهر). بنگرید که او پیش از ستایش علی و محمد، نخست آفرینش چرخ سپس آفتاب و ماه را گفته است و از آن است که گوید:

نبی آفتاب و وصی همچو ماه                    بهم بسته ی یکدگر راست راه

از این روی بود که گفت:

خرد را و جان را که یارد ستود                 وگر مــن ستایم که یارد شنود

که یارد یعنی چه کسی می خواهد و می تواند؟ خواستن و توانستن. امروز گاه و جای آن یارستن رسیده است.

روش ایرانی تبار و پسند مهری در فرمانروایی مردم و رهنمایی آنها که بگونه ی وزیر و شاه، کهتر و مهتر، جنگجو و شاهزاده زاینده ی نخستین کشورداری ها و جهان گشایی ها بوده و بسیاری از پیشرفتهای دانشی ی کهن برخاسته از این منش و روش بود در اسلام نیز که برداشت و روایتی جاندار و تازه و پرتپش دیگر از حقیقت و قدرت بر پایه ی داستان های سامیان و تورات،کمتر انجیلی، بوده وهست و در همان قوم سامی هم برتری ها و جانشینی ها ریشه ی نژادی داشته، باری این روایت قرانی در ایران با حفظ آن سامان کهتری و مهتری و وزیر و شاهی به گونه ی صراط مستقیم راه امام و پیغمبر، مادر و پدر دین اسلام، شهر علم و بابش راز شیعه درآمد وفردوسی از زبان مهریان هفت امامی ی مرموز و هم پیوند با کیش مهریان خراسانی بانگ برداشت:

گواهی دهم کاین سخن راز اوست              تو گویی دو گوشم پرآواز اوست

و کتخ مهری از زبان خود فردوسي گوید:

همـه تــــا در راز رفـــته فــراز               به کـــس بر نشد این در راز باز

آری اینچنین بود برادر.

درباره ی دستکاری و دگرگونی ی شاهنامه باید بگویم از هنگام نخستین قرمطی کشی در پایان عمر رودکی بدستیاری ی سامان خلیفه گری ی سامی عربی ی ایران ستیز بسیاری از دیوانها و نبشته های شیعی قرمطی که رگه ی اندیشه های ایرانی مهری را در خود نگهداری کرده بود از بین رفت از شمار دیوان و سرودهای رودکی، آفرین نامه و دیگر سرودهای فلسفی ی بوشکور بلخی، آثار شهید بلخی و...، در موج دوم قرمطی کشی در دوران محمود نیز دوباره با دستیاری ی خلیفه ی عباسی و سامان شیخوخیّت گرای سامی ی سنّی ی ایران ستیز پاره ای از نوشته ها و سرودها از بین رفت، دیوان کسایی مروزی و شاهنامه ی منثور ابومنصوری و... . فردوسی بهنگام پایان دادن شاهنامه گفته است در این زمان کتابی که بیش از سه هزار بیت پارسی داشته باشد وجود ندارد:

نبیند کسی نامه ی پارسی                  نوشته به ابیات سد بار سی

واین بدلیل کتاب سوزی ها بوده نه اینکه کسی دیوان سه هزار بیتی نسروده بود. باری سامان خلیفه گری ی عربی در برخورد با شاهنامه نتوانست آن شاهکار را از میان ببرد تنها توانست با جمع کردن نسخه های درست و پایه ای آن را دگرگون و دستکاری کند تا پشتیبان اندیشه ی قرمطیان نباشد و بزرگترین دستکاری در سرچشمه و آغاز شاهنامه بود که طرح دوگانگی ی فلسفی شیعی(مهری) آن را آشفته کرد و هزار سال در پوشیده کردن آن رمزجاویدان گذشت تا اکنون که پرده از رمز جان و خرد برگرفته شد. واین سخن را نباید خوار مایه داشت. از اندکی درست نگری در شاهنامه بر می آید که نام و جای درست نیست و گاه و جای بوده است و نیز دیگر موارد و با آوردن چند شاهد از دوگانگی های شاهنامه این سخن روشن می گردد. از آنجا که دو واژه ی جان و خرد رمزی از وزیر و شاه می باشند و از دید ایرانیان زیباترین آفریده همان آفریده ی برتر و راست تر است و نامش شاه است و شاه همان خرد است، پس باید دانست شاه واژه ای اشویی و سپند(مقدس) است و مردمی که شاه ندارند خرد ندارند پس شاهنامه همان خرد نامه است و اسماعیلیان می گفتند نخست چیزی که آفریده شد خرد بود که همانند ترین چیز به آفریننده می باشد و خرد یا شاه مردی است برتر و زیبا که رمز و راز و مغز آفرینش برای هست شدن و پایداری ی این گونه است پس شاه گرایی در کیش مهر و نزد ایرانیان هسته ی منش و دین آنان بوده و شاه پرستی نیایش جاویدان آنان بوده و هست. این شاه در نزد سامیان و توراتیان همان پیامبران اسراییل و تخمه و تبارشان(از شمار امامزادگان شیعی اسلامی) بوده است پس آنجا که فردوسی گوید:

کسی کـــو خرد را نــدارد ز پیش                  دلش گردد از کرده ی خویش ریش

و نیز آنجا که گوید:

بــه گفـــتار پیغمبرت راه جـــوی                 دل از تیـــرگی ها بــدین آب شوی

بی هیچ گمانی او خرد را به جای شاه و پیغمبر و نیز پیغمبر را به جای خرد و شاه بکار می برد و این آن نقطه ی پرشکوه برخورد دو اندیشه ی افسانه ای و دینی ی سامی و آریایی است همچون زبان و واژه های امروزین ما که تازی(سامی) پهلوانی است و یکی از آنان حیدر است که مارکش می باشد. ایرانیان هرگز به داستانهای دینی ی توراتی و قرانی ناسزا گویی نکردند و آنچه را که با خرد و نژاد پاک برابر بود پذیرفتند کینه ای دینی میان ایرانیان مهری و سامیان نیک نبوده و نخواهد بود آنچه بیشتر به چشم آمده بهره های بدمنشانه ای بوده است که نادانان و بدنهادان سامی و گاهی آریایی برده اند و سودشان در این جنگهای پوچ و بی ریشه بوده است و پس از این نیز خواهد بود. اگر این خود آگاهی بین سامیان و مهریان ایران پیدا شود مردم فریبان از میان خواهند رفت اخوان ثالث پیر خراسانی امید مزدشتی فرمود:

با گندمینه رنگ نو اللهیان بجوش                    اغلب اگرچـــه پارسیان معــربند

اکنون نمونه هایی از شاهنامه در آوردن دوگانه های آفرینشی در آغاز نامه ها:

از نامه ی سیاووش به کی کاووس در گزارش آشتی با افراسیاب:

نخست آفرین کرد بر دادگــر               کـز او دید نیروی و فر و هنـر

خداوند هوش و زمان و مکان              خــرد پروراند همـی با روان

نامه ی افراسیاب به سیاووش و پذیرفتن پناهندگی اش:

جهان آفـــرین را ستایش گرفــت           بـزرگی و دانش نمایش گرفت

 کجا برتر است از زمان و مکـان          بدو کـــی رسد بنـــدگان را گمان

  ولیکن به گیتی بجز تـــاج و تخت           چـه جوید خــــردمند بیدار مغـز

در رفتن گیو به توران برای آوردن کیخسرو:

تـوانا و دانا و دارنده اوسـت               خرد را و جان را نگارنده اوست

جهان آفرید و زمان و مکان                پــی پشه ی خــــرد و پیل گران

پس از آنکه بیژن در جنگ دوازده رخ هومان را می کشند نیایش کنان گوید:

که ای برتر از جایگاه و زمان               ز جان سخنگوی و روشن روان

گاه و جای گاه، جایگاه، دو واژ ه ی درست مهری پهلوانی است و جفت هم اند که جای بدون گاه(نه جایگاه) نیز در برابر و جفتِ گاه است. فردوسی در همان سرآغاز گفته است: ...که او برتر از گاه و از جایِ گاه

در رفتن اسپندیار به دژ رویین و سخن با خواهرانش:

پدر آسمان باد و مادر زمین             نخوانم بر این روزگار آفرین

در پایان هفت خوان اسپندیار:

که او داد بر نیک و بد دستگاه              خداوند خورشید و تابنده ماه.

اسپندیار به رستم گوید:

به دانای پیشین نگر تا چه گفت            بدانگه که جان با خرد کرد جفت

که پیـــر فططـریبنده کــــانا بود            اگـــــر چند پیـــروز و دانا بود

در رزم خاقان چین و هیتالیان:

همه دست برداشتند بآسمان                 که ای کردگار مکان و زمان

در جایی دیگر گوید:

ده اند اهرمن هم به نیروی شیر            که آرند جـان و خــرد را به زیر

آز(مار) ‍‍‍‍‍‍‍‍، نیاز، خشم، رشک، ننگ، کین، خبرچین، دوروی، ناپاک دین و ناسپاس.

در نالش از چرخ پیش از گاه اشکانیان گوید:

از آن خــــواه راهت که راه آفرید                   شب و روز و خورشید و ماه آفرید

در محاکمه ی مانی به او گویند:

کسی کــــو بلند آسمــــان آفــرید               بــــدو در زمــــان و مـکان آفـرید

کجـــا نور و ظلمــت بدو اندر است            ز هـــر گوهری گوهرش بـرتر است

شـــب و روز و گـــردان سپهر بلند            کــــزویت پناه است و زویـت گزند

همه جفــت و همتا و یزدان یکیست           جــــز از بندگی کردنت رای نیست

اگـــر اهــــرمن جفــــت یزدان بدی            شب تیــــره چون روز رخشان بدی

همــه ساله بودی شب و روز راست          بگـــــردش فزونی نبودی نه کاست

    نگنجــــد جهان آفـــرین در گمـــان             که او برتـر است از زمـان و مکـان

باید دانست که اهرمن و یزدان، نیکی و بدی همچون جان و خرد جفت نیستند.

از نامه ی قیصر به خسرو پرویز در پیروزی ی خسرو بر بهرام چوبین:

    نخست آفـــرین کــرد بر کــردگـار         تــــوانا و داننـــــده ی روزگـــــار

که چـرخ و زمــان و مــکان آفریـد        تـــوانـایی و نـاتــــوان آفـــریـــد

  بدان آفـــرین کو جـــهان آفــــــرید         زمیـــــن و بلنـــد آسمــــان آفریــد

    تــوانا و دانــــا ودارنـــده اوســت         سپهـــر و زمیــن را نگـارنده اوست

      بچــــرخ انــدرون آفتـــاب آفـــــرید        شـب و روز و خــورشید و ماه آفرید

اینکه چرا ایرانیان برای بیان اندیشه و تاریخشان از چهارچوب مثنوی(جفتی و دوگانه) در سرودن بهره بردند خود بازگو کننده ی این پیوند مهری است چرا که در هر مثنوی هر لخت دوپاره است یا هر پاره دو لخت است چپ و راست و لخت نخست جان و دودیگر خرد است که هم را گرد(کامل) می کنند. تازیان سنّی این چهارچوب را در سرودهایشان بکار نگرفته اند.

این لخت شاهنامه هم که بسیار آوازه منداست بازگو کننده ی همان دوگانگی ی مهری است:

تـــوانا بود هــــر که دانـــا بود                 ز دانــش دل پیـــر، بــرنـــا بود

توانایی ی(سخت افزار) خوب به داشتن نرم افزار خوب بسته است و میشل فوکو در سخنانی قدرت شناسانه پایه ی دیدگاهش را بر این سخن نهاده که: دانش تولید قدرت می کند و قدرت دانش تولید می کند و بگونه ی کوتاه این همان چرخه ی قدرت و دانش است که در سالیانی از تاریخ ما این چرخه برچپه بوده است نادانی، ناتوانی زاده و ناتوانی، نادانی را بیش کرده است و این داستان سوگواری ی فردوسی و بویژه ناصرخسرو درباره ی سرنوشت ایران است در جامع الحکمتین آن را پیش بینی کرده است. پس کسانی بوده اند که در ایران آگاهانه به انحطاط و ریشه های آن پرداخته اند و کم و بی یاور بوده اند...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور ۱۳۸۸ساعت 21:51  توسط هفتواد  | 

یکی از پسران گودرز، بابا اورد، اباوُرد یا ابیوُرد(اپیوُرد و اپاوُرد یک نام است در گویش خراسانی پهلوانی کهن آوَرد، آوُرد و اَرد، اُرد و کِنار، کُنار و... گفته می شود و درست این است که بگوییم اُردُوان نه اَردَوان) بوده که خاکی را از کی کاووس گرفته و آن را با یک شهر پایه آباد کرده بنام ابیوُرد پور گودرز از خویشان آرش تیر انداز خراسانی پر آوازه می کند . پاره ای از پژوهشگران ناآگاه و گمراه پنداشته اند ابیورد با فتحه ی راء ابیوَرد(خوانش بسیاری از واژه ها پس از اسلام دچار آمیختگی و تعریب و دگرگونی است حتی در خود شاهنامه واژه های دگرگون شده کم نیست الف آغاز در بسیاری واژه ها ریخته، دهگان دهقان شده و...) در دشتهای ترکمنستان کنونی نزدیک مرو یا پایین تر از آن بوده و امروزه از بین رفته واثرش بجا نمانده که اگر چنین باشد چرا در تواریخ آمده که گرمکان(جرمغان) وجاجرم و شوكان(شوقان) و سِملقان(این نام برابر گویش محلی با سمنگان پیوند ندارد بلکه کوتاه شده ی سیمرگان است و سِمرکان با سیمرغ هم پیوند است نادر پارسترک بیژن ابیوُردی این خاک را برای لشکر زدن برگزیده بود) از دیه های ابیورد می باشد و این آبادی ها اکنون در نیمروز(جنوب) بجنورد کنونی قرار گرفته و محال است که به شهری نزدیک مرو متعلق باشند.(نگاه کنید به واژه نامه ی دهخدا، جرمغان و گرمکان و... را در مرآت البلدان صنیع الدوله نام درست پسرگودرز آمده: اُورد بن گودرز) ابیورد کهن در برگیرنده ی جوین(گیوان)، جاجرم(جاگرم)، جرمغان(گرمکان، جرمق، گرمه)، بجنورد(بیژن بیوُرد)، اسپهرآیین یا اسفراین، شیروان، قوچان(استوا) و درگز و پیرامون اینها بوده است و جایگاه خود این شهر نیز میان همین کوههای بجنورد است. کسانی که می گویند ابیورد خرابه شده و در دشت ترکمنستان(دست آورد رومیان مدرن) کنونی است باید بگویند چرا در تاریخ آمده نادر افشار داماد حاکم شهر ابیورد(بابا علی) شد و سپس پیشرفت کرد و به تهماسپ صفوی پیوست و ستاره ای بزرگ شد و اگر نادر داماد حاکم این شهر شده شهری که از خاندان زن نادر بوده باید تا مرگ خود نادر و کمی پس از او نیز برجا بوده باشد و از گاهِ کشته شدن نادر اگر پنجاه سال پس از نادر هم آباد بوده باید پرسید از تاج گذاری ی آغامحمدخان قاجار تا دوران ما چه رویداد ویرانگری پیش آمده که این شهر خرابه شده و جاجرم و درگز و شهرهای کوچکتر برجای مانده اند؟ نادر بخاطر همان پیوندی که با بجنورد و پیرامون این شهر داشت لشکریان نامدارش را در دشت سیمرگان(سیمرغان،سِملقان) نشاند و از شکوه آن لشکر، جایی که برایشان غذا(آش) می پختند به آشخانه ی نادر آوازه مند  شد و امروزه مرکز خاک سِملقان شهر آشخانه است. پس از تکه تکه شدن عثمانی و ایران رومیان مدرن سرچشمه های تاریخی و نامهای ما را گل آلود کردند تا پیوندها دوباره برقرار نگردد. دیگرآنکه بیژن در شاهنامه از نوادگان گودرز است او پسر گیو است و مادرش دختر رستم، پس بیژن دختر زاده ی رستم و پسرزاده ی گودرز است(ژاله آموزگار، اساطیر ایران) واین سرزمین بنام دو پهلوان هم خانواده ی پسر و پدر یا عمو و برادرزاده آوازه داشته نخست ابیوُرد( که بزرگ تر است) سپس بیژن ابیوُرد(بیژن بیورد) که این درست تر است. اگرچه در شاهنامه نام این پسر گودرز نیامده گمان ما بر این است که 1 بیورد نام گیو است وگیو لقب اوست همچون شاپورِ نیو، نام اُرد از نامهای بزرگ مهریان و اشکانیان است و بابااُرد نام گیو بوده و گیو(گاو) صفت پهلوانی ی اوست 2 ابیورد برادر گیو است.(در شاهنامه نامی از بیوردکاتی که گویا پهلوانی تورانی است و باورد نام آبادی آمده بدون آنکه پسر گودرز باشد بهر روی گیو همچون هر پهلوان دیگری دارای یک نام و چند آوازه و صفت بوده چون زال زر، رستم دستان تهمتن، شاپورنیو، آرش شیواتیر و...) بهر روی این سرزمین بیش از هرچیز بنام ابیوُرد آوازه داشته و شهر بیژن از آبادی های این ابیوُرد بشمار می رفته شهر بیژن که بیژن گُرد بوده در پیرامون بجنورد کنونی بوده است این سرزمین سالیان سختی را گذرانده تا بوزنجُرد و بیجنورد و بجنورد شده(نام بیژن یورت در زبان عام در بخش دوم، یورت، برساخته  است). سخن دیگر در باره ی واژه ی ابیورد اینکه نام بابا(پاپا)،بابی و بابو از نامهای کهنی بوده که به فرمانروایان و پیران خاندان می داده اند و بسیاری از فرمانروایان این خاک لقب بابا داشته اند همچون پدرزن نادر که باباعلی(علی بابا) بوده در همین ابیورد. نام نخستین این شهر از اُرد(اورد) گرفته شده با اضافه شدن بابا که بابا اُرد می شود و بابا همچون کی در نام کی کاووس و کی آرش است پس اُوردبابا و بابااُورد است پس از آمدن اعراب سامی نفوذ زبان و لهجه ی عربی نامها را دگرگون می کند چنانکه گرمه جرمق می شود و اعراب که به بابا ، ابا، ابو و ابی می گفتند نام بابااورد را به ابی اورد و ابا اورد دگرگون کردند که چون نام اُرد بگونه ی اَرد هم تلفظ می شده بگونه ی ابیورد و اباورد در نوشته های مسلمانان در آمده و از آنجا که پیری خراسانی ی امیدوار گفته است:

چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن

غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید

امروز نیز ما باید این گرد و غبارهای بیگانه را از روی نامهای زیبا و مسخ شده ی مان برداریم تا دوباره بدرخشند. در خراسان پس از آمیزش با شکوه و شگفت سامیان و مهریان واژه ها و زبان ویژه ای پدید شد از جمله ویژگیهای خراسانی، نهادنِ نامهای جمع عربی بر مفردها بود که برای نمونه غدود بجای غده بکار رفت و نام جمع عابدین را بر شخص واحد می گذاشتند و نامهای ترکیبی چون حیدر، محمدعلی، محمدرضا، حسینعلی، غلامعلی و... پدید شد که خود اعراب این نامها را در سرزمینهای عربی نشین بجای نام بکار نگرفته و نمی گیرند. در اینجا و در واژه ی ابیورد نیز این دوگانگی ی تازی پهلوانی هست و نام بابا برای مهریان پدر و مادر دارِ آباشناس نامی نیک بوده بگونه ای که چون کسی در کیش مهر به خوان هفتم می رسد او را پاپا و بابا(پیر پدر) می گفتند که رستم خود یک پیر و پدر و بابای مهری است(بابارستم، رستم بابا). پدر بزرگ پدربزرگ این نگارنده نامش آبا بوده و مردم به او بابا می گفته اند(کربلایی آبا) نام خاندانی(فامیلی) بابایی هم از این است و جدا از این هنوز در شهر نگارنده و جاهایی دیگر از ابیورد کسانی هستند که نام کوچک آنان بابا است. باباسعید یا بابوسعید پسر بابو بوالخیر پیر وپدر صوفیان مهنه ای نیز چنین بوده و نامش و آوازه اش با شهر و تبارش هماهنگ بوده و هست. باری درباره ی بیژن در نام بجنورد این بیژن همان بیژن دلداده ی منیژه است که با پدرش گیو و توس و فریبرز در ناپدید(غیب) شدن کیخسرو به پند او گوش نمی کنند و در زیر برف بخواب می روند تا روزگاری دیگر بیدار شوند و ایران را بیابند و درفش کاویانی سرخ و زرد و بنفش را برافرازند...

من در خواندن برخی نبشته های صادق هدایت که یک تهرانی ی قدیم است و تهران از ویرانه های ری آباد شده به این نکته رسیدم که بسیاری از واژه های او که برخی کهنه و از دور افتاده است شباهتی با واژهای آشنا و هنوز معمول ما در خراسان دارد و روانی ی سخن او نیز چنین است.  یک شهر بنام راز در بجنورد هست و درباره ی بجنورد هم، چه بیژن را بگوییم چه  بابا اُرد (بیوُرد) را تفاوت ندارد چرا که این سرزمین از آن دو خویش نزدیک بوده است و در پایان هم بنام هردو خوانده شده و آنها خود خویشانی دوست بودند نه دشمن و روانشان رشکمند نیست که نام کدامشان بیشتر برده شود.

به هر روی کتخ درباره ی تبار آرشکیانیان خراسانی مهری گوید:

 ای مهـریان  بجنـورد، بجنورد بوده  بیـوُرد      مـرد و زنش سلحشور از ترک و تات تا کرد

 بـاوُرد پــور گـودرز از دوده ی کــــی آرش       نز کی قبـــاد  خویشِ   نوذر  سواره ی گرد

 آن آرشی که افکنــد تیــر از کمان درگــز      در جنگ زوی تهماسپ وآن آشتی به از برد

شهنامـه­گـوی ما گفت چون رفت تاج دارا         بــــار دگــر  یکــی  شیـر آن را  بچنگ  آورد

از تخمــه­ی کی آرش بود آن دلیـر مهــری        آرش کـــــــیان این  خـــاک آن آرزو بـرآورد

بیگـانه را شکستند و آن رخنــه را ببستند         مــردانه مـرد خستند  آن گـرگ را در آوُرد

مهــــر بـزرگ  بادا یار  همـــه ی دلیــــران       و ز تهمتـــن  درودی  بر مهـریان  بجنـــورد

(در این سروده درگز=دارگز= درخت گز، دار همان درخت است، دال و درخت، چون سپید دار که در خراسان سفیدال گویند همچنین گزدار و دارگز. باید دانست که گز اشویی ترین،مقدس ترین، درخت مهریان خراسانی بوده است در کنار کاج، رستم با چوبه ی گزی که از سیمرغ می گیرد پیروز می شود و شیخ اشراق در یک نبشته سیمرغ و تیر گز را تاویل کرده که درخششهایی از خورشید بوده که چشمان اسفندیار را تار می کند. تیراندازان مهری تیر و کمانشان را از دار گز می ساختند و هنوز در جاهایی از  خراسان مهری به درخت گز نخ می بندند و کمک می جویند و بر گرد آن چرخ زنان پای کوبی می کنند. خود اسپند دود کردن نیز چون سوزاندن پر سیمرغ است چرا که فرشته ی اسپند پاسبان درست تنی و دور کردن بیماری و چشم زخم اهریمن است و این گیاه که با آن فرشته پیوند دارد با بلند شدن دودش اسپند را فرا می خواند و او به پیرامونیان آن دود بی مرگی می بخشد و باید دانست آن مردمان نیکی که بدست غارتگران اروپایی تاراج شدند و سرخ پوست نامیده شدند نیایش بزرگشان با خورشید بود و به شاهین باوری شگفت داشتند آنها نیز درباره ی دود توتون و کشیدن آن اندیشه ای همچون اسپند ایرانی داشتند و دود کردن توتون برایشان کاری نیک و آیینی بوده همچنین به رنگ سرخ گرایش ویژه و منشی پاک و راست و مهری داشته اند.)

برگرفته از مثنوی زن نامه ی کیوان تهمتن خراسانی مهری

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 22:2  توسط هفتواد  | 

خراسانیان پیش از اسلام شیعی -  مهری بودند

به نــــام خــــــداوند بیـــــم و امـــــــــــید
خــــداوند تــــــــار و خـــداوند پـــــــــود
خــداوند گـــــــــــاف و خــداوند جـــــــیم
خداوند شمـــــــــشیر و قـــــــــــرآن دین
......................... سیـــــــــــمرغ  یار
دلــــیر خــــــــــراسانــی­ی پارســـــترک
ز خــاک  هـــژبران و از .................
یکــــی آتـــشی  برفــــــروزد بلـــــــــــند
وَرارود و خـــــاک  خـــــــــــــراسان پیر
کــــه این پهــــــنه از دیرتر روزگــــــــار
جـهـــــودان نامهــــــری ی دام ســـــــــاز
فکنــــدند کــــــــــینه میــــــــــان  دو یـــار
به روبــــــــــاه بازی  شکستند شیــــــــــر 
یکی  مــــــــــــــرد بـــرنــــا بباید کـــنون
مـــــــــدارای دینـــــی ی آرشــــــکــــیان
چو فــــــردوسی آن مهـــــر کیش سترگ
چـنیــــن گفت و باید کـــــــــه یاد آوریـــم
«کزین پس شکست آید از تازیان(سامیان)
چو گردد به ایران عــــــــرب چیره دست
چـــــــو با تخت منــــــــــــبر برابر شود
نـــــژادی پــــــــدید آید انـــــــــــدر میان
نه دهگـــــــــــان نه ترک و نه تازی بُوَد
گروهـــــی از ایشان بپوشد سیــــــــــــاه
ز پیـــــــــمان  بگردند و از راســـــــــتی
بدانـــــدیش گــــــــردد پـــدر بر پـــــــسر
نهان بـــــــــــدتر از آشکـــارا شــــــــود
زیان کســــــان از پـــی سود خــــــویش
برنجـــــــــد یکی دیگــــــــری بر خورد

ربایــــــد همی این از آن  آن از ایــــــــن
همه گنــــــــــــجها زیر دامـــــــــن  نهند
چنان فــــــــاش گردد غم  و رنج  و شور
هــــــــــــزار از بَرِ چــــــارســـد بگذرد
ز دام جهـــــــــودان  بد گــــــــرگ پست
همان تـــــــــرک و دهگـــان بهم در فکند
چه بس سالیان سامیـــــان(سنّیان) عــرب
به نام خلیـــــفه ی محمــــــد - ســـــــلام
بخـــــــــــوردند باج  خـــــــــــراسان ما
بسی سال  ترکــــــــــــان که ســنّی  بُدند
سپس سالیـــــــــان رفــــت تا مهـــــریان
دگرباره ترکــــــــــان که مهـــــری شدند
همان باز دیـــــــــــن  را کشـــــیدند پیش
نشد کـــــــــاین  مــــدارای مهری خــرد
دگرباره  آن  لخـــــــــت شهـــــــنامه را
«مــــدارا خــــــــرد را بـــــرادر بــــود

 

خـــداوند قفــــــــــل و خدای کــــــــلید
خداوند روشــــــــــــن خدای کـــــــبود
خـداوند رحــــــــــــمن خدای رحــــــیم
کـــــه کردی عــــلی با محــــــمد قرین
همان کــآتشش هست سوزنده مـــــــــار
چو گـــرگین گریزان از او تیره گــرک
ز  خــــون   ــــبزرگان و جنـــگاوران
بســـوزد تن دشمـــــنان چون سپـــــــند
بهــــــم  بازبنـــــدد دوباره چــو شـــیر
بـود خــــــانه ی تــرک و تــــات سوار
چــــو کــردند بر هــــــردوان دست یاز
بکـــــردند دهگــــان و هم تــرک خوار
و ز آن کـــاج  و سرو جوان گشت پیر
کـه ریزد ز گـــــــرگان بسی تیره خون
بُـــــوَد چــــاره ی درد ای مهـــــــربان
سخــــن گــفت از خـــــوی آن پیرگرگ
بـــــــر آن آتــــش  تیـــــز بـــــاد آوریم
ستـــــاره نگـــــــــردد مـــــگر بر زیان
شـــود بی بــــــها مـرد یــــزدان پرست
هــــمه  نـام بــــوبکر و عــــــــمّر شود
از ایــــران و از تـــــرک و از تـــازیان
سخنـــــها به کـــــردار بــــــازی بــــود
ز دیبــــــا نهند از بَـــــــرِ ســـــر کـــلاه
گـــــرامی شود کـــــژی و کـــــــــاستی
پسر بـــــر پدر همــــچنین چــــــاره گر
دل شاهـــــشان سنـــــــگ خارا شــــود
بجوینــــد و دیـــــــن اندر آرنـــــد پیش

بـــه داد و بـــه بخشـــــش کسی نـنگرد

ز نفــــــرین  نـــــــــدانند باز آفــــــرین
بمـــــیرند و کــــوشش  به دشمــــن دهند
کـــــه  شادی  بهــــــنگام بهــــــرام گور
کزین تخـــــمه گیــــتی کسی نــــــسپَرَد»
برادر بخـــــون برادر بیــــــــالود دست
و ز آنسو  بهـــــــر دو بـــــزد ریشــخند
ز اسلام مهـــــری(شیعی) نگـــشته ادب
فرستم  بریـــــن مهــــری ی  پاک نام –
ز  دهگـــــــان ما هــــم ز ترکـــــــان ما
ز بهر عـــــــرب همچو گـــــــاری شدند
بکـــــردند روشن شب تـــــــیره جـــــان
اگــــرچه از آن ننـــــگ بیـــــرون بُـــدند
چه شیــــعی سبیلی چه ســــــنّی ی ریش
در این دشت گـــــویی ز میــــــــدان برد
بخـــــوانم مــــگر یــــــاد آرد کــــــــسا
خـــــرد بـر ســـر جـــان چو افـسر بـود

برگرفته از سرآغاز مثنوی ی زن(جان) نامه ی کیوان تهمتن خراسانی ی مهری

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۸ساعت 19:22  توسط هفتواد  | 

 

خردک شرری هست هنوز.

در این سرودنامه پاسخ اخوان ثالث امید مزدشتی نیز داده شده است همان پرسشی که از امام جمعه ی تهران جناب... پرسید که:

مگر میــــانه ی اسـلام با وطــن خواهی      چنان چو فضل و ادب اختلاف ماهـوی است

در نوشته های دیگر کتخ که پیامهای گسیلی به یاران مهری و نامهری است داستان کیش مهر به روشنی آمده است و در اینجا کوتاه آنکه کیش مهر آیین ذوالقرنین، فریدون و کورش، بوده و در دوران اشکانیان خورآسانی دوباره کیش شاهان می شود سپسها که مسیحیت در این دوران پدید می آید و اسلام در آغاز با کیش مسیحیت پیوند دوستانه داشت از دید تبار شناسی و خویشاوندی ی کیشها و منشها باید گفت کیش مهر از دید جهانی بودن خدا و مبارزه با خوی آزمندانه و توده فریب، پدر مسیحیت جهود ستیز و پدربزرگ اسلام مبارز سرمایه مهارکن(شیعه) بوده و پدر پدران مارکسیسم سرمایه ستیز است از آنجا که بر پژوهندگان تبارشناس روشن است مارکس از الهیات مسیحی متاثر بود و از شدت مردم دوستی و پول ستیزی او عصیانی دربرابر سرمایه داری ی غارتگر کرد که اگرچه به ظاهر دین ستیز است ولی خود یک بنیاد ایمانی و دینی دارد و با علم طبیعی هماهنگ نیست او امیدی به غارت شدگان می دهد که روزی نجات پیدا خواهند کرد و در این مبارزه و اندیشه سازی و پیامبری برخی بنیادهای آفرینشی و نابرابری های طبیعی را از خامی و جوانی نادیده می گیرد که منش او را از مهریان کهنسال جدا می کند بهر روی مزدکی که اخوان ثالث در کنار زرتشت می نهاد و نمی دانست که او مهری بوده است درپیوند با این اندیشه ی رمزی مهری ی مبارز بود. سپسها این خوی مهری در مسیحیت به گونه ی مارکسیسم سرمایه ستیز دربرابر خوی سرمایه داری و آذوقه گر جهودی نمایان شد(نگاه کنید به نبشته ی کوتاه کارل مارکس آلمانی 1843 به نام درباره ی مسئله ی یهود که گوید: پول خدای حسود اسراییل است او رهایی راستین انسانها و مسیحیت را رهایی از یهودیت، بازار و پول، می داند.) و دلیل گسترش آن نیز همین بود.(در کیش یهود و زرتشت خدا بگونه ای قومی است ولی در کیش مهر و مسیحیت و اسلام خدا همگانی و جهانی است) پس در ایران که نخستین زادگاه کیش مهر و منش مهری ی مردم دوست(ونه دموکرات بلکه شاه گرا) بود نبرد میان رستم و سهراب چندین بار روی داده و پس از این نیز اگر روشن نشوند روی خواهد داد از شمار نبرد شیعه با کمونیستها که اغلب جوانانی دلیر و پاک وبرابری طلب بودند(چنانکه خسروگلسرخی پیش از مرگش علی را امام خود می دانست و می ستود و به حسین علی در فداکاری مثل می زد) و اندیشه ی شان از یک مادر بیرون از ایران آب می خورد، درست جنگ رستم و سهراب بود و اندوهی بزرگ پدید آورد. رستم ناروشن(شیعه) بجای روشن کردن آن جوان(کمونسیم ساده اندیش برابری خواه ایده آلی) به جنگ با او پرداخت و با نیرنگ و جنگ او را بدست خویش کشت و شگفت آنکه ندانست چه کسی را کشته است و این از چرخش سنگین سرنبشت و غبارهای گمراه کننده ی تاریخی بود. (نیروی درونی کیکاووس بدسگال و نیروی بیرونی افراسیاب مدرن، انگلیس، نیز در اینکه پدر و پسر هم را نشناسند نقش و سود داشتند. چنانکه انگلیس گرگ در جریان جنگ دوم جهانی با درگیر کردن یا شدن هیتلر و روسیه که هردو باید درکنار هم می شدند هر دو سگ مهری ی جهودستیز را به شکست و ناتوانی کشاند و جهان را بکام خود سامان داد.) خامی در شناخت جهان گاهی به این گونه است که کسی بگوید: اسب جانوری چهارپا و چنین و چنان است ولی یکی از عیب هایش این است که دُم دارد. همه می دانند دم نه  هنر اسب است نه زشتی ی او بلکه از ویژگیهای اسب است به همین سادگی باید دانست نابرابری ویژگی و حقیقت جهان است و کوشش برای از بین بردن آن کوشش برای درهم ریزی ی جهان است این نابرابری و ناهمواری در انیسانها هست نیچه درست گوید که: انسانها آشکارا نابرابرند چگونه می توان انسانها را که آشکارا نابرابرند برابر دانست. ایمان پذیرش برتری ی برتران(زیبایان و راستان) آفرینشی است. پس ویژگی ی جهان باید پذیرفته شود و مارکس که از نابرابری خشماگین است را باید از زبان رودکی و ناصرخسرو، هگل های خراسانی مهری گفت:

هموار کرد خواهــی گیتی را           گیتی است کی پذیرد همواری

این نابرابری در دارایی ها با خرد خرسند و نیک مهری انسانی باید تعدیل شود و چنانچه خوی آزمندانه ی غارتگر جهودی رها گردد باز هم تباهی پدید می گردد پس اینجا پهلوانان آز ستیز مارکش مهری خراسانی به ستیز برمی خیزند تا زیبایی جهان آسیب نخورد و مهتران کهتر پرور بر سرچشمه ها فرمانروا شوند.

در کیش مهر تنها چیزی که روان مهریان را از آزار رستگار می کند راستی است نه حرکات نمادین و نذر و نیازهای تهی مایه و خودفریب، به سخن یک رستگار مهری تا می توانی راست دیوار کن:

تو چوب راست بر آتش دریغ می داری        کجا به آتش دوزخ برند مردم راست

شریعت نیز یک قالب ورزشی بوده و هست تا ناراستان بیمار در آن که افتادند راست شوند و اگر برخی هرگز راست نمی شوند از گوهر پتیاره و خواست رمز آلود ایزد آب می خورد. دینی که بازیچه ی شریعت بازان و فریبندگان باشد دیگر دین نیست. پسرعمو بروسان سراینده ی خراسانی گوید:

ما به سرانگشت تو می نگریستیم

وانگشت تو از اشاره سنگین بود.

کتخ به این مرد گفته است:

ماو تو نسلمان گفت یک اصل دارد ازعشق(مهر)    آزاد زنــده مــانی پسـرعــمو بــروســـان

با نگاه به این سرود امید مزدشتی:

مــن و تــو نسلمان به یکـــی اصل مـی رسد   یعـــنی به عشــق زنـــده بمـــانی پســرعمـــو

دیگر آنکه در اندیشه ی مهری دوگانه های آفرینشی بنیاد شناخت جهان است نری و مادگی که در زن و مرد نامهای نگفته ای دارد از آن پوشیده می شود که بیشترین حقیقت(راستی) در آنها نهفته است و اگر کتخ گوید شاهنامه به رمز با همان نامهای نری و مادگی در زن و مرد آغاز شده زیاد شگفت نباید کرد. بقا و ماندگاری گونه ها بویژه گونه ی برتر و راست(شاه و اشه) تنها راز آفرینش است و شریعتها و منشهای نیک برای نگاهبانی جهان از تباهی بدست خوهای بد درست شده و رمزی هستند. در کیش مهر هر چیز دو گونه ی آشکار و پنهان دارد از شمار گایش جسمانی(آشکارا) و گایش معنوی(پنهان). پس گایش یک مرد و زن طبیعی گایشی جسمانی است که از آن زایش طبیعی پدید می آید نطفه ی مرد یک رمز آفرینشی است که تنها دستگاه بدن زن آن را تاویل و رمز گشایی می کند و از این راه راز آفرینش به سوی گشایش پیش می رود لذتی که مردمان از گایش می برند مزدی است که در برابر یک کار آفرینشی ی سنگین دریافت می کنند و این یک گونه از سیاست آفریننده ی جهان است تا گونه ها پایدار بمانند. حال آموختن یک استاد به شاگرد گایش معنوی است که از آن زایشهای معنوی پدید می آید نسبت جان به خرد، وزیر به شاه، امام به پیغمبر، کارگر به کارفرما، شاگرد به استاد نسبت زن به مرد است و این نسبتها برابر نیست و زیبایی جهان و شگفتی ی آن در نابرابری و درک این نابرابری هاست و...

من این سرود امید مزدشتی را با کمی دگرگونی می آورم تا بگویم او تا اندازه ای ناآگاهانه و کورمال کورمال به گنج مهری نزدیک شده بود:

دو تا کفتر

نشسته اند روی شاخه ی کاج کهنسالی

که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی پیکر.

این دو کفتر نر و ماده همان جان و خرد برشاخه ی کاج هماره سبز شاهنامه است و آن کوه قوی پیکر و تشنه و بی حاصل به گفته ی استادم غلامی نژاد مردی که در دانشگاه فردوسی ادبیات می آموخت و من از او پرسیدم و گفت دوران سردرگمی ی اندیشه ی ایرانی در 1400سال تازی مآبی است که از دید من باید دوران زرتشتی گری های ساسانی را نیز برآن افزود. گرچه بزرگترین پهلوان مهری و خاندانش، روستم نیز در یک موج زرتشتی گرایی و مهر ستیزی در گاه داریوشها ریشه کن و نابود شدند و این در یاد خراسانیان مهری ماند.

برگرفته از زن(جان) نامه ی کیوان تهمتن خراسانی ی مهری.

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم مرداد ۱۳۸۸ساعت 17:3  توسط هفتواد  | 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۸۸ساعت 12:19  توسط هفتواد  | 

...باری یاران مهری را پوشیده نمانده است که آنچه آوردیم و بی چیزی نبوده است از نبشته ی شیر خراسانی عطار نیو شاپوری، پهلوان هفت شهر مهر(عشق ) است از تذکره الاولیاء آن گرمدل آتشین سخن و بد نیست اگر بدانیم که آنجای که مولای روم گوید:

         عطار روح بود سنایی دو چشم او       ما از پی سنایی و عطار آمدیم

او پدر و مادر اثیری ی(معنوی، آتشی) خود را بازگفته است که در آن عطار را جان(روح) دانسته که مادر اثیری ی اوست و سنایی را چشم جان یا خرد شمرده که پدر اثیری ی اوست و بدین بیت رمزی ی  فردوسی ی توسی، آگاه یا نیآگاه گذر کرده که گوید:

      خرد چشم جان است چون بنگری           تو بی چشم شادان جهان نسپَری

این پیران نیک خراسانی ی مهری هریک در گذرگاهی از زمان آتش مهری را روشن نگه داشته و سپس به دیگری داده و خود به سرنوشت پیوسته اند و ویژه آنکه آنان هریک به چشمه های پیش از خود اشاره کرده و حق استادی را گزارده اند چنانکه اندیشه ی مهری ی خردومند مدارا مدار از شهید بلخی و بوشکور بلخی و رودکی به کسایی و فردوسی رسید و سپس در ناصر خسرو بگونه ای فروزان شد و پس از او سنایی آن آتش را گرفت و به وادی ي دیگر برد و سپس تر عطار هفت خوان مهری ی آن را تباری دیگر داد تا مولای روم آتشش را از شمس(مهر) تبریزی گرفت و سرود چونان نی هفت بندی:

آتش عشق(مهر) است کاندر نی فتاد...

و کتخ که از ناصرخسرو شاعر شمشیر، شیعی ی پاک و مهری ی خراسانی و نبشته های نثری و فلسفی ی او به رمز اندیشه ی جان و خرد حکیم فرزانه ی توس رسید در کمتر جایی دید که سراینده ای از همان دوره ها ناصرخسروی غریب مهجور زندانی را شناسانده باشد و به نیکی نام برده باشد جز که این پیر نیو شاپوری، عطار در یکی دو جای به گونه ای تیز بینانه به آن سیمرغ تبعیدی از تبار همان سرایندگانی که با رودکی به آشوب قرمطی کشی دچار گردیدند، اشاره کرده است و مرا تردیدی نیست که پیش از قرمطی کشی ی(قرمط باید معرب شده ی یک واژه ی پارسی باشد و آن کارمرد است، کار در پارسی جنگ را گویند وکارمرد همان مردکار، مرد جنگی و دلیر و از دید برخی دهشت آور، است. بهرروی واژه ای پارسی مهری بوده و کار در پاره ی نخستش هست) محمودغزنوی در پایان سالهای زندگی رودکی و شهید بلخی اندیشمندانی از این دسته را کور و مهجور و شکنجه کردند و نوشته ها و سروده های آنان را از دستی(به عمد) تباه کردند و این رمز آن است که چرا از آن همه سراینده ی بزرگ کمتر سرودی بر جای مانده و آنچه مانده نیز سترگ و درخشان است و آتش آن گمشده ها نیز در سرایندگان  سپسین گرفت چه گرفتنی باری اگر من ناصر خسرو را نشناخته بودم و نخوانده بودم چه می دانستم جان و خرد چیست؟ چرا که دانشومند(حکیم) فرزانه ی توس بس پوشیده و گذری گفته و رفته است و ناصرخسرو در زادالمسافرین، خوان الاخوان، جامع الحکمتین، وجه دین وگشایش و رهایش آنرا به روشنی در لابه لای واژگانی دیگر چون نفس کل و عقل کل، اساس و ناطق، بیم و امید، شمشیر و قرآن، مادر و پدر و همین جان و خرد بازگفته است و درودی صد هزاران بار جاویدان بر آن مرد نستوه و مبارز پاک اندیشه ی مهری ی خراسانی.

 اکنون بر این جایگاه کیوان تهمتن خراسانی ی مهری نیز در یک لخت سرود مانند به گونه ی مولوی و همه ی مردان آبا شناس خراسانی پدر و مادر اثیری ی خود را که او را رهگشا به این مراد شدند چنین بشناساند:

       میمِ سرشک روح  بُد  امّید چشم او        کی خنده از سرشکِ امید آمده به رو

و نیز جایی دیگر برای امید مهری ی خراسانی چنین گفته ام:

   چاوشی خــوان پادشاه  فصلهای شاعــران      کآنچه تنها او سراید خوب  باشد دوستان

   نکته اش این بود کز شاعر به معنی ی تمام      کهنه یا نو هر چه آید خوب باشد دوستان

   مـادر پیــرزمین را گـر سر زاییدن  است       تا پسر چون او بزاید خوب  باشد دوستان

و چون از ناصرخسرو وارزش نثرهای خردمندانه ی او گفتم که همچون بیشتر نوشته های اندیشه ای و فلسفی ی ایرانی به غارت جهودان رومی و دیگران رفته است این را بگویم که اگرچه تا پیش از کتخ مهری اینگونه کسی را به چشم نیامده بود لیکن جان و خرد به همین گونه ی رمزی و کلیدی در شاهنامه، در چندین چکامه ی شیوای ناصرخسرو در پیکان سخن نشسته است از شمار آنکه گوید:

     جــان و خرد از امــر خــدایند و نهـــانند      پیـــدا نتوان کـــرد مرین جفــت نهان را.

     بالای هفــــت چرخ مـــدوّر دو گـوهـرند      کز نـور هــردو،عالم و آدم منــوّرند...

     ناصرغـلام و چاکر آن کس که این بگفت     جان و خرد رونده بر این چرخ اخضرند.

و این سخن آغازین را با یک سرود مهری ی کمی سنگین و نا آشنا پایان می­دهیم:

صبح وطـن به شام غریبــان چسان دهـم        دست شهـــم چگونه به پـــای خـسان دهــم

 چـون شیرطــوس یارد فردوسی ام کند       چون خر به ارض ری نه ارز خراسان دهم

در بارگاه شاه رضـــا چــون وطـــن کنم       این بس نه جــان بگاه مرگ هــراسان  دهم

این آســتان بهشت بـــــود نقــد ای عـزیز       آدم  صفـت نیـــم کـه رضــوان  آسـان دهم

فردوسی است تهمتن جان به تـوس عقل         خـاک خــرد ســزد بلــــندی کیــوان  دهم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۸ساعت 14:2  توسط هفتواد  | 

امروز در خاک ایران در اثر آمیزش کهن بیشتر ترک و پارس و نیز کرد دیگر نمی توان زبان را بر خون دلیل گرفت و احمدکسروی نیز درباره ­ی کرد و پارسهای ترک زبان شده، ترک و کردان پارس شده، دیگرترک شدگان زبانی و چپه ی آن و حتی عرب شدگان زبانی و چپه ی آن بویژه سیّدان ترک وپارس چیزهایی گفته است و دیگران از جمله فردوسی :

نـژادی پـــدید آید انـــدر میــان           ز دهگــان و  از تـــرک و از تازیان

نـه دهگان نه تـرک و نه تازی بود        سـخـنها  بکـــردار بــــازی بــود

این سخن فردوسی برای همان هزار سال خودش صدق می کرد و خود او پیش بینی کرده است که:

هـــزار از بَـرِ چارصـــد بگذرد                   کـزین تخمه گیتـی کسی نَسپَرَد

و امروز ما از آن بن بست تاریخی فردوسی بیرون آمده ایم که هزار از بر چارصد گذشته است. واژ ه ی سپَردَن را با سپُردن نباید جابجا گرفت و خواند سِپَردَن همان درنوردیدن و زیر گام گذاشتن است، لگدکردن و عبور کردن، فردوسی گوید:

بیا تا جهان را به بدنسپَریم به                بکوشش همه دست نیکی بریم

و حافظ مهری نیز دارد:

حشمت مبین و سلطنت گل که بسپَرَد              فـــرّاش باد هــر ورقش را به زیر پی

پیش بینی های مهری و زرتشتی در نبشته های ایرانی همیشه از باور به هزاره ها آب می خورد رویدادها بر سر هزاره ها روی می دهد نه چهارسد و دیگر شمارها. درباره ی عمر شاهنامه فردوسی یک جا در داستان دقیقی و سرودوار شدن این داستانها گوید سرگذشتهایی بود که در نزد بخردان پراکنده بود و شش هزار سال از عمر آن می گذشت تا دوباره گردآوری شد و دراین زمان نخست دقیقی و سپس من آن را سرودوار کردم و اگر تا زمان فردوسی آن نوشته شش هزار سال داشته در این روزگار ما و پس از گذشت هزارسال از گاه سرایش فردوسی اکنون هفت هزار سال از عمر شاهنامه گذشته است و هزاره ای دیگر آغاز شده.

برگرفته ازاندیشه ها و واکاوی (کتخ مهری)

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر ۱۳۸۸ساعت 16:21  توسط هفتواد  | 
مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر
  بالا