مهریان خور آسانی
 
 
رمزگشایی اندیشه ایرانی مهری خراسانی
 

 +++++++

اگر خواهی تو را گویم که آن شهنامه گوی راد     چه هنگامی زمادر زاد و کی گشت ازصدف آزاد

شب هرمزد روز از ماه دی زاده است فردوسی     شب چله که گاه زادن مهــــــــر است او هم زاد

یکی بنگر که در شــــاهی ی  بهرام دوم گوید      به شست وسه رسانده روزگارم چرخ بی بنیاد

همو گوید شب هـــــرمزد شد از ماه دی ای دل      بیاسا این شب فـــرخ بخور می هر چه باداباد

دگر هر جای کو از سال عمر خویش یاد آرد        همه انـــدر زمستان است و آنگه آیدش در یاد

چو سال آخر کارش که در اسپند مه بوده است        ز شست و پـنج خود یاد آرد و سازد بسی فریاد

زسال کـوچی ی ماهی گذشته چـــارسد باری        که شست و پنج سال او را گذشته بود چونان باد

شمار سال خــورشیدی و اسپندارمذ مـاهش        تـو گر پرسی که چون بوده است درانگاه ای استاد

چنین گـــویم که پـندارم زسال مهـــریا ن پیر        شمار سیسد و هشـــــتاد و هشت آن سالیان افتاد

کنون بنگر هـزار و سیـسدو هشـتاد و هشت امد        پس ازفرجام شهنامه "هزاره" گیروگوخوشباد

خراسان را خورایان دان و مهرآیان و مهر آیین       شگفتی نیست کآن استاد مـه با مهـر شد همزاد

سروده شده در جشن فرخ سامیان اسلامی عید قربان,مرداد روز از آذر ماه۱۳۸۸مهری در گرمگان بیژن بابا ارد(بجنورد)خراسان.

کیوان تهمتن خراسانی مهری

بنابر نوشته اي در شماره۱۳_۱۴كتاب پا‍ژسال ۱۳۷۳از شاه پور شهبازی درباره ی زاد روز فردوسي: گاه زادن او در شب نخستين روز دي و يلداي زمستان بوده است.نام نخستين روز هر ماه اورمزد است. فردوسي در سرايش داستان بهرام دوم ساساني چند بار به نزديك شدن شست و سه سالگي اش اشاره كرده است و بگونه اي رسيدن زاد روزش را بر شمرده است:

       شب اورمـــــــزدآمد از ماه دي             زگفتـــــن بياســـــــاد و بردار مـي...

مي لعــل پيش آور ای روزبــه              كه شد سال گوينده بر شست و سه

او از آغاز دي همان سال تا روز نخست بهمن هشتسد بيت سروده و سپس مي گويد:

چو آديـــــــنه هرمـــــزد بهمــــــن بـــــود           بر اين كــــار فرخ نشــــيمن بــــــود

مــــي لعـــــــل پيــــش آور اي هاشمــــي            زخمـــــي كه هرگــــز نگيـــــرد كمي

چو شست و سه شد سال و شد گوش كـــر            زبيـــشي چــــرا جــــويم آيــيـن و فر

و در اغاز داستان يزد گرد اول:

ايا شــــــست و سه ســــــال مرد كـــــــــهن            تو از بـــــــاده تا چند رانــــــي سخن

شب چله گاه زادن فردوسی است و پایان کار شاهنامه در زمستان ۳۸۸ خورشیدی بوده که برابر ۴۰۰ماهی و فردوسی ۶۵سال خورشیدی داشته او زاده ی ۳۲۳خورشیدی برابر۳۳۳ماهی بوده و در ۸۱سالگی در 404 خورشیدی برابر417 ماهی در گذشته است.

کتخ مهری.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۸ساعت 11:4  توسط هفتواد  | 
 

 

++

   

سرگذشت سروده ای(مثنوی) کوتاه به شیوه ی میم امید

 

 

+  دیوار بتون دور دانشگاه  + شهروند شهر دانشگاه     +

 

  

سراینده: کیوان تهمتن خراسانی

 

 

++

 

 

 

 این کار دست آورد سوزش درون جوانی هشیوار است که پشت دیوار بتون دور  دانشگاهش دلتنگ شده بود و دلش می سوخت و کاری ز دستش بر نمی آمد گویا تابستان 1379 خورشیدی در خراسان بود تیرماه در خفتنگاه(خوابگاه)دانشگاه   فردوسی مشهد توس. و ارمغان به همه ی دانشجویان آن زمان و بویژه بچه های سبزوار و  م .ایزد فر و نیز آن بزرگ اوستاد که ریشه گلی است بی اعتنا به رنگ و بو

                                                                       

+++

 

ظهر جمعه ی خسته و گرمی است

غرق پندار از اتاق خویش آمدم بیرون

نه اکنون چند گاهی پیش

روبرویم هست دیوار بتون دور دانشگاه

که نشسته سرد گویی پشت خفتنگاه

خفتنگاه دانشگاه فردوسی

آشنا با کفشهایم دیرگاهی باشد این دیوار

می روم بالا به زحمت

می پرم زین سو بدانسویش

همچنانم غرق در پندار

لیک می دانم بی گمان با خویش می گویید

بلعجب کاریست

دانشجو و بالا رفتن از دیوار!

من هواسم هست

جای طنز و طعنه هرگز نیست

خاطرجمع

خوب یا بد دیگران هم می کنند این کار

عرف ما گوید ندارد عیب

زآنکه این نزدیکتر راهیست

سوی آنجایی که ما خواهیم

وگشوده نیست در سوی مراد ما

گر تو هم بودی نبودت ره جزین ناچار

بگذر و بگذار

می روم با گامهای خسته زین رفتار

تا کجا تا انتهای جاده ی هموار

چار راهی هست مردمان درگیر

گرچه سرگرم است با خود هرکه می بینی

آشنایی نیز دارم  من در این بازار

می روم تنها بسوی دکه ی آن آشنایم لخ و لخ  آرام

می رسم آنجا

می گذارم پای را بر آستان دکه اش و آنگاه

با نوایی گرم می گویم به او

مشتی سلام

او به شوخی پاسخی گوید که تکراری است

چَش به را بودُم بپِِر توی کُلام

چون دماغم نیست چاغ و حال امروزم نباشد خوب

ناشنیده گیرم و گویم

سرخوش و سرزنده بادا روزگارت

شاد باشی در همه عمر و دلت بیدار

بسته ای می خواستم از آن…

او که می داند چه می خواهم

تا شما دانید می گویم

نیست آن جز آشنای لحظه های خسته ام از سیر در افکار

بسته ی سیگار

بعد از این انجام

با طنین خسته ی هرگام

چون ندارم هیچ جایی اندرین غربت سرا

جز همان غمگین قفس در پشت آن دیوار

باز برمی گردم این ره را

همچنان که کرده ام این کار را زین بیش چندین بار

آخرین پک بر ته یک نخ از آن سیگار

می رسم من پای این دیوار

این دیوار چونان سدافریدون(=کورش;اسکندر)

ز آهن و پولاد شاید نیز محکمتر

که جدا کرده است دانشگاه را از شهر

چون دو نامحرم

خسته و اندیشناک

با نگاهی نقش بر دیوار

می نشینم گوشه ای نزدیک

 

چشم من حیران شده از هیبت این زآهن و سنگ و بتن دیوار

وندر افکارم به پا برخاسته طوفانی از پندار

یادم آید سالهای پیش و نه چندان دور

و کتاب جامعه از سال سوم در دبیرستان

آن کتاب خوب

گفتگو می کرد از فرهنگ و تمدنها

ارتباط بین عنصرهای یک فرهنگ

پیشرفت و راه حلهایش

و هزاران نکته ی دیگر

تا نلغزد اجتماع و مردمش در ورطه ی پستی و بدبختی

ورطه ی بن بست

ورطه ای کافتاده مدتهاست

اجتماع ما

از ندانم کاری ی البته بعضیها

خوب یادم هست

که یکی از فصلهای آن کتاب خوب

سرخطش این بود

ارتباط بین دانشگاه و دانشجوی با مردم

-اجتماع و علم-

و دبیر جامعه آن مرد خوشگفتار

جوش می زد در کلاسی سرد

با لبی خشک و صدایی بم

دانش آموزان خوبم

از اهم بحث های این کتاب ما همین بحث است

روزگاری دست تقدیر ار شما را برد دانشگاه

با شما گویم گوشتان اینجاست؟

اولین و بهترین محصول نزدیکی میان اجتماع و درس و دانشگاه

که ندیدم من به عمر خویش

چیزی نیست جز یک جامعه ی آزاد ,جامعه ی آباد

شهروند شهر دانشگاه باید دردهای اجتماع و کشورش را نیک دریابد

او نباید دور باشد از میان مردمش هرگز

در عصری که ما هستیم

عصر علم و صنعت و تکنیک

دانشگاه و کارا بودنش یک حسن سرشار است

دانشگاه ناکارا

دادن عمر جوان بر باد

بردن رنجیست بیهوده

پول خود دادن بدبختی خریدن هم بدین گویند

نکته ی دیگر وظیفه ی شهروند شهر دانشگاست

آگه کردن مردم از هرآنچه باشد و باید

اتحاد بین این دو مردن جهل است

آنچه می نامیمشان ما مردم آزاد کشور آباد

 یا جهان اول دنیا

دولت دلسوزشان محصول اینکار است

جز این نیست

اتحاد بین دانشگاه و مردم

 دولت دلسوز

جامعه ی آزاد(آباد)

این مثلث یادتان باشد…

گرچه او بس بیشتر زین گفت

درکویر خاطرم گویی که خشکیده است

باقی ی فریادهای بی سرانجامش

آه اما خوب یادم هست

صفحه ی تخته سیاه ساده مان با آن کج و معوج مثلث

که یکی از بچه ها بعدا

روی آن با گچ پر رنگی نوشته بود:

این الاغ خر چه پر حرف است

من نمی خواهم بگویم ای دریغ

لیک مدتهاست

آن زمان بگذشته و اکنون

من شدم موضوع آن فریادهای بی سرانجام دبیر خویش

درسهایش خوب یادم هست

اماآنچه می بینم  آنچه می باید کنم گریه است

ناامید و سرد و غمگین دست بر زانو

نشستم پای این دیوار

که پنداری زبانش را- سیمهای خار-

برای من در آورده است

تلخ می گویم به این سنگین سنگی

گرچه می دانم که گوش کر او با من نخواهد بود

حقیقت دارد این احوال؟

کاین طرف از آن طرف فرسنگها دور است

این طرف درشهر

در دشتهای داغ

در بیابانها و جنگلها و کوهستان

مردمی با دستهای پینه بسته

همچنان با بیل همچنان با خیش

در زمین جان می کنند و دانه می کارند

آبیاری می کنند با خون دل با قطره های اشک

تا که شاید چیزکی با زحمت بسیار

آنهم به امید خدا محصولشان گردد

بگذریم از آفت بی اعتناییها که در هر سال

بس  قنات و چشمه را لب خشک می سازد

خانمانها بر می اندازد از این بیچاره ها این مردم محروم

یا روانه می کندشان سوی شهری فی امان الله

در عوض آنجا توی دانشگاه پشت این دیوار

جوان و نوجوانی چند

درکلاس با کلاس خویش

شاد و سرشار از غرور

در حضور و محضر استاد

می خوانند و می آموزند

تعریف کشاورزی

آنچنان یا اینچنین

بی که پندارند

در جهان خارج از تعریفشان چیزی

آنچنان که گفته شد هم هست

بیلی، مرد پیری، یا جوانی، بچه ای که چهره اش از آفتاب داغ صحرا سوخته

دشت خشکی، دست مردی خسته از هنجار کاری سخت

هنجاری که به آسانی درون جزوه شان تشریح می گردد…

این طرف در شهر

در سر هر چار راه

یا هرجا بینگاری

کودکانی تیره بخت از زور ناچاری

همچو خیل رهزنان کاروان دیده

حمله می آرند سوی کاروان مردمی کالایشان سردی و بدخلقی

رهزنانی تیغشان از ضجه و زاری

اسبشان بدبختی و خواری

تا که شاید چیزکی پولی پشیزی خردکی در جیب بگذارند

بو که وام زنده بودن را به زندان بان دنیا سخت

با آن دستهای ساده بگذارند

نیز بگذریم از دیگری هاشان

دیگری هایی که بسیارند وتا چل سالگی حتی

ذوق زندگی و زنده بودن را در نمی یابند

راستي را كس نداده يادشان كه زندگاني چيست

اما دندان درنیاورده

ناتوان از گفتن و کردار

خوب می دانند مرگ ناگهانی چیست!

در عوض آنجا پشت این دیوار دانشگاه

چندسد دانشجو و استاد

خانم و آقا

با کلاس و شاد

خوب می دانند

کودکان مانند گل بسیار حساسند

کودکان امید فردایند

ساختار شخصیت در هر نفر با تربیت در کودکی

ارتباطی مستمر دارد

منزوی یا اجتماعی، خوب یا بد بودن افراد

ریشه در این تربیت در کودکی دارد

همچنین بسیار دیگر حرفهای خوب و سازنده

علوم اجتماعی رو به آینده… .

 

+++

این مثنوی ی اندوهگنانه و جوان باید تا وصف ناهماهنگی ی وضع جامعه و رشته های دیگر دانشگاهی چون ورزش و حقوق و سیاست و… پیش می رفت که همانجا لنگر انداخت و سپسها نیز من خود از ناله و تاریک بینی دست شستم و به راهی دیگر رفتم بهر روی این رسوبی است از روزهای دلتنگ جوانی. باری داستان بی سامانی ی خاک ما داستان خوردن عسل و خربزه است  عومل بیرونی(بیگانگان جهانخوار) و درونی دست به دست هم داده اند تا پریشانی بالا گرفته و ایران را دوباره باید با میهن گرایی آباد کرد به بیگانه چشم نباید دوخت.

دست در دست هم دهیم به مهر            میهن خــــویش را کنیم آبـــــاد

 

در این فرجام بد نمی دانم نخستین کاری که من در شیوه ی اخوان ثالثی و در مرثیه و یاد کرد خود او در پاییز 1378 پس از دیدار از باغ آرامگاه فردوسی و امید سروده ام و یکبار در دانشگاه فردوسی در نامه ی ایران آزاد (نشریه ی دانشجویی) به کوشش دوستانم کورش صالحی و مالک عجم چاپ شد را در اینجا بیاورم:

 

 

 

 

+++

به ایران و فردوسی و اخوان

 

 

ای دلگشاتر نغمه لب بگشای

ای تو آن هر جمله اش یک آیه ی روشن

قمری ی کوکو سرای قصه های رفته از خاطر

ای سکوتت آبروی هرچه فریادست را برده

لب بگشای

ای تو آن مردی که نا امیدی اش امید بخش هر که نومید است

همچون من

ای تو آن پیغمبر چون گوهری افتاده در شهری همه کور و همه  کر

گران سنگ و گران قیمت ولی رنجور و تیپا خورده از هر کور خر

ای هزاران درد را بر جان خریده

بهر درمان یکی درد هزاران ساله ی یک قوم

 قومی بس بزرگ و جاودان اما بخاک افتاده و مظلوم

افسون شده بیچاره و بدبخت

همان قومی که می گفتی

ز اسب افتاده او نز اصل

اما اسب او مرده است و اصلش پیر و پژمرده است

ای تو آن خنجر که بدریده است قلب هرچه نادانی است

ناپاکی است لیچاری است

ای تو آن فرهاد اما تیشه زن بر کاخ تزویری

که پر زور است واز خون سیاه مردمی مفلوک

دارد گونه گون و رنگ رنگ سکه هایی مفت

که می سازد بساط عیش و عشرت و شادی

در این ویرانه آبادی

و ندارد بهر تو ای تیشه زن فرقی

کآنکه در آن کاخ می لولد چه دارد نام

 شاهی(شوخی) یا که شیخی یا که بدکاری است

ای بروی خاک تو من مرده هرچه هست مرده زندگی مرده

ای بزیر خاک در ظلمت سرای دخمه ای زنده

ای زنده

ای تو شایسته ترین موصوف بهر جمله ای موزون و حس انگیز

«زنده باد»

ای تو تنها بر کشیده در شبان تیره ی بیداد

نعره ای مستانه و بی باک بر اهریمن ناپاک

زنده یاد

ای تو آن روحی که یک قطره از او دریا و اقیانوسها را کرده شرمنده

با تو دارم گفتگو ای مست شوریده

تا که بودی پاسخت را کس نگفت

خوب می دانم ولیک

پرسشم را پاسخی ده

گر به رویت در کسی نگشود در به رویم باز کن

«بگشای در را ای مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین»

در میان زندگی

این گوژپشت شوخ چشم این پیر پتیاره این روسپی زاده

تو را آیا خدایی بود؟

 گر خدایت بود تیپایت چرا زد مست بود آیا؟

نه من نمی دانم نمی گویم که بودت یا نبود

اما من این را خوب می دانم

اگر کس را خدا باشد

نمی ریزد بجانش این همه نفرین و درد و غصه را هرگز

گر خدایش مست هم باشد نمی ریزد

آه یاوه می گویم

تو در خاکی و آن شمشیر بران آن زبان آن پاک آن پیغمبر فریاد درخاک است

حتی نیست پوسیده است

ای افسوس ای افسوس ای افسوس

من دراین ظلمتکده

این زندگی بد جای بی آغاز

بد فرجام بی پایان

ندارم هیچ آرامی و جایی

بر سر گور تو ام استاده اما راست تر گویم فتاده

بی دروغ آری

به آرامی سرم را می زنم بر سنگ

و اشگی می چکد از چشم خونش رنگ

غیر از این کاری توانم کرد

ای افسوس

سدهزاران خشم و نفرین من و تو ای امید

بر هرآنچه بود و هست و نیز خواهد بود

بی تفاوت کوردل خوکرده با پستی

زیر این سپهر تنگ

و درودی سد هزاران بار جاویدان

بر تو ای امید ای بزرگا مرد

ای تو آن دامن کشیده تا که بودی از هرآنچه بود نامش ننگ

نیز اکنون برکشیده دامن از این خیل هست آلود

و هزاران درد بادا بیش من را و دلم را

این رمیده جغد بد آهنگ

 

توس پاییز1378

 

+++

 

 

گردآوری شده در شهریورماه 1388 چناران توس

کیوان تهمتن خراسانی ی مهری

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۸۸ساعت 16:26  توسط هفتواد  | 
بهار خراسانی(ملک الشعرا) درباره ی شیراز گفته است:

هست رازی ازلی در دل این خاک نهان        خرم آن روز که کس بر سر این راز رسد

و کیوان تهمتن گوید:

شیراز شهر راز است و کیش مهر آیین رمز و راز و راز پوشی و سیاست و دانش زندگی گرایانه و زنده دل است حافظ(پاسبان) که پیر سربازی مهری است گوید:

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات        بخواست جام می و گفت راز پوشیدن

پیرمغان و میکده هفتم پله ی مهری است و باید دانست کیانیان=گاویان(هخامنشها) نخست مهری بودند و سپس زرتشتی شدند.

کیوان تهمتن به راز شیراز رسیده است چلیپاهایی(+) که در کوه مهر نزدیک استخر پارس دخمه های شاهان بوده است رمزی مهری از دوگانه های آفرینشی است. زن و مرد+ کهتر و مهتر+ وزیر و شاه+ و جان و خرد در آغاز شاهنامه همان نماد مهریان خورآسانی است.

عباس دولتخواهی درباره ی شیراز گفته است:

در سینه ی تاریخ هـزاران راز است        هر ذره ی این جهان پر از اعجاز است

بر تارک کهنه ی تمـــدن تاجی است        آن تــاج غبــــــار خاکی از شیراز است

و کیوان تهمتن خراسانی در پاسخ او و مهریان دیگر گوید:

فـــــره خواهــــی شیراز شهــــــر راز است        سرچشمه ی کیش مهــر پر سرباز است

گیهان چو تن است و سر خور آسان بزرگ        تاج سر ما خـــــــاک شهــان شیراز است

سرباز=شرباز: جنگجو

گیهان= جهان: زمین

خورآسان=شرق خراسان

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان ۱۳۸۸ساعت 13:26  توسط هفتواد  | 

مسلک پول مذهب ما نیست        خانه ی مهر جای سرما نیست

از مردنامه ی کتخ مهری ی علیار.

و اینک غزلی از همو:

خطاب کِـــی به تو ای پیر دیو سرد خمول        بلی بــــلی به تـــو ای زر پرست مار ملول

به من مگو که بیــــا زر پرست شو افعی        مگو مگو کــــه ندارم خــدای غــــــول قبول

مرا زپــــــوچ متــــرسان که روزگار ندید       چـــــو من دلــــــیری در زیـــر بار فقر حمول

کسی کــه حـــــیدر دارد بگو چه کــم دارد       کسی که شاه ندارد خری است سخت جهول

مرا که جــان و خرد داد سبز فـــــردوسی        بس است کوخ تو در کاخ شوخ خویش بلول

مراست خاک خـــراسان پیر ریشه و رگ       شناسمت به علی نیک جــــیک و پیک بجول

دریــغ و درد کــــــه تا این زمان نـدانستی        که کیــــــمیای سعادت رفـــــــیق بود نه پول

+++

کی: کیوان

بجول: چار قاپ استخوانی که از پای گوسفند در می آورند و کمی پیش تر بجول بازی در خراسان رایج بود با  آن قمار هم می کردند. جیک و پیک و خر و اسب چهار اصطلاح این بازی است.

در اندیشه ی حکیمان خراسان همانها که با نام قرمطیان(کارمردان) کوبیده می شدند و یکی از سرسخت ترین آنها حکیم فردوسی ی بزرگ است باری در آن اندیشه ی پرپیچ و خم هر انسان(انیسان) از سه بخش درست شده است ۱ـ تن ۲ـ جان ۳ـ خرد. به این پاره ی سوم که خرد است جان جان یا جان دوم نیز می گویند چنانکه رودکی پوشیده گوید:

مـــــرد مــرادی نه همانا که مـــــرد        مرگ چنان خواجه نه کاریست خرد...

قالب خاکی(تن) سوی خــــاکی فکند        جـــان و خــــــرد سوی سماوات برد...

جـــان دوم را که ندانـــــند خلـــــــــق       مصقله ای کــــــرد و به جــــانان سپرد

همانگونه که تن و جان جفت هستند جان و خرد هم جفت روحانی هستند و آنچه از انیسان می ماند جانی است که خردمند شده و خود را شناخته و رستگار گردیده است. تن فرسودنی است و خرد وظیفه دارد جان را نجات دهد ناصرخسروی قرمطی گوید:

خرد چون به جان و تنم بنگریست        از این هر دو بیچاره بر جان گریست

انسان در کل موجودی است دوگانه و نام و واژه ی انیسان پهلوانی بر این موجود نهاده شده بود این موجود دوگانه از تن(سخت افزار) و جان و خرد(نرم افزار) درست شده است. ناصرخسرو:

جان و خرد از امر خدایند و نهانند        پیدا نتوان کرد مرین جفت نهان را

کیوان تهمتن خراسانی در مثنوی ی زن(جان) نامه گوید:

تـــــن و جــان و خــرد را بشنو از کِی        یکی خـــــم دیگری می وآن دگـــــر نی

ز نــی بشنو حکـــــایت تا چــــــه گوید        چو نــــی را کی نــــــــوازد جان بموید

بود پخــــته سه و دو هست خــــــــامی        نه کیــــــوان پخته شد بی هیچ جــامی

سرور و وصل و شادی ویژه ی توست        چــــرا حیوان نمی خندد که او دو ست

بود حیوان تن و جــــان لیک بی عقـــل        نشه تا سه نشه بــــــازی بر این نــقل

باری جان و خرد که تازی شده ی آن نفس و عقل است دو اصطلاح کلیدی از اندشه ی قرمطیان هفت گرای ایرانی خراسانی بوده و هست و در یک چرخشی پس از فردوسی و کسایی و ناصرخسرو به صوفیان خراسانی رسید و از آنجا نیز دوباره در همه ی گیهان(جهان) رخنه کرد خود این اندیشه دگرگون شده ی اندیشه ای باستانی بود که آن را کیش مهر خوانده اند. ذات این اندیشه بگونه ای بوده و هست که تنها کارمردانی اندک آن را به درستی می آموزند و برای این هماره مرموز و پنهان بوده است و خلق(عام) را بدان راهی نبوده است چنانکه کسایی گوید:

درهای حکمتند حکیــــمان روزگار        وینها که چون خرند همه از پس درند

و فردوسی نیز اندوهگنانه گوید:

خــــــرد را و جان را که یارد ستود        وگــــر مــــــــــن ستایم که یارد شنود

حکیما چو کس نیست گفتن چه سود        از آن پس بگو کافـــــرینش چــــه بود

دوگانگی آغاز جنبش و بگونه ای پریشانی است انیسان تا زنده است دوگانه و ناآرام است تب و تاب دارد و چون این دوگانگی را از او گرفتند آرام خواهد شد. پس وجود و هستی محصول تفرقه است و بقا در تفرقه است وحدت و جمعیت مرگ و آرامش است  عطار گوید:

هر چیز که آن برای ما خواهد بود        آن چیز همی بــــلای ما خواهد بود

چون تفرقه در بقای ما خواهد بود        جمعیت ما فنــــــای ما خـــواهد بود

مردانی بوده اند که پیش از مرگ جسمانی به آرامش نزدیک می شده اند و این از نهاد نیک و خرد بر می آید دانایی انسان را خرسند و آرام می کند آنکه از درون آرام وخرسند نیست خردمند نیست.

در این اندیشه تن فرسودنی و افکندنی است و بازگشتی بدان نخواهد بود چرا که داوری ی بزرگ برای جان است نه تن خیام حکیم هفت گرا گوید:

ای آنکه نتیجه ی چهار و هفـــتی        وز هفــــت و چـــهار دایم اندر تفتی

می خور که هزار بار بیشت گفتم        باز آمدنت نیست چـــو رفـــتی رفتی

و در مثنوی ی زن نامه ی کتخ آمده:

تــــن ما ارزشـــی چنـــــــدان ندارد        گــــــناه جان فقـــــط درمان ندارد

گناه جـــــــان نباشد جـــــز حسودی        برو تــــــــوبه کن ای جان یهودی

ولی چون توبه ی گرگان بود مرگ       درخت تـــوبه را ظاهر مکن برگ

حسودی یا دیو رشک بزرگترین دیو است که نخستین برادر کشی ها را در کارنامه دارد. پاره ای مردم صورتان از نخست با نهاد و گوهر رشکمند و بدخواه زاده می شوند و انان را از شرارت و تباهی گریزی نیست. در برابر اینان خرسندان یا نیک نهادان هستند خرسندی همان رضا است و کتخ گوید:

در بارگاه شاه رضا چون وطن کنم        این بس نه جان بگاه مرگ هراسان دهم

این آستان بهشت بود نقد ای عزیز        آدم صفت نیـــــــم که رضوان آسان دهم

مردان مهری فریفته ی هیچ چیز نشوند جز زیبایی و نهاد نیکو پول و زر آزادگان آریایی را نباید بفریبد ما اژدها کشانیم و آز و مار و طلا دوستی یکی است. حیدر همان مارکش است:

شیر خــــــدا علی بود کز فاطمـــه بزاد        ماری که کشت پور هند جگر خوران

حیدر نبود هندی قران مخوان چو رند        ای مار دوش جنـــــدی از خاک جنیان 

جان و خرد دو شاه کلید از یک اندیشه ی پرپیچ و خم و زیباست این سخن را با یک لخت از سرودی که در پایان زن نامه آمده است به سر می رسانیم:

جان و خرد تو را ببرد برتر از بهشت       گر رمــــز مهریان نگری از ره نهان

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم مهر ۱۳۸۸ساعت 1:11  توسط هفتواد  | 

همگنان دانند در پایان شاهنامه ی سترگ(اندرگاه اسفندماه سال ۳۸۸خورشیدی٫ 1010 م و ۴۰۰کوچی ی ماهی٫ هجری قمری) چندین لخت از سروده های فرجامین در پیشگویی و برآورد رخ دادهای آینده است واز برابر کردن آن پیشگویی ها با آنچه رخ داده بود و سپس نیز روی داد به آشکارگی توان دانست که آن سخنان اندوهبار درست است:

کزین پس شکست آید از تازیان(سامیان)         ستــــــاره نگــــــــردد مگــــــر بر زیــــــــــــان

چـــــــو با تخـــــــت منــــــــــــبر برابر کنند        همــــــه نام بـــــــوبکـــــر و عــــــــــــمر کنند

زیــــــــــان کسان از پی سود خــــــــویش         بجـــــــــــــویند و دیــــن انـــــــــــــدر آرند پیـش

بد اندیش گــــــــــــــردد پدر بر پــــــــســـر         پسر بـــر پــــــــــــــــدر همچنین چـــــــــاره گر

ربــــــــــاید همی این از آن آن از ایـــــــــن        ز نفـــــــــــــــــرین ندانند باز آفــــــــــــــــــرین

چنان فـــــــــــــاش گردد غم و رنج و شور         که شاددی به هنگام بهـــــــــــــــرام گـــــــــور

این لختها به ترتیب نیست برای نمونه است. تا آنجا که از آمیزش نژادی سخن می گوید:

نــــــــــــژادی پدید آید انـــدر میـــــــــــــــــان         ز دهگـــــــــــــــان و از ترک و از تــــــــــازیان

نه دهگــــــــــــــــان نه ترک و نه تازی بود         سخنـــها به کـــــــــــــــــردار بازی بـــــــــــــــــود

به هر روی این پیشگوییها در خراسان انجام شده است و خراسان از دیر باز سرزمینی بوده است که مهریان و زرتشتیان در آن پرورش یافته و با هم در آرامش و مدارا زیسته بودند پس شاهنامه و پیشگوییهایش نه زرتشتی ی ناب است و نه مهری ی پاک بلکه اندیشه و خو و تبار زرتشتیان و مهریان و اختلاف دیدگاه هایشان نیز در آن هست آنچه مهم است این است که برابر اندیشه ی اخترشناسی و افسانه ای چه در نزد مهریان و چه زرتشتیان پیشگوییها هزاره ایست و رویدادهای بزرگ ایرانی و گیهانی(جهانی) بر سر هزاره ها فرود می آید. این باور در بسیاری از شاهان ایرانی بسیار به نیرو بوده است اکنون باید دانست در همان لختهای پیشگویانه در شاهنامه یک لخت هست که در آن از زمان ویژه ای یاد کرده و چنین است:

برین سالیــــــــــــــان چارسد بگــــــــذرد        کزین تخمـــــــــــــــه گیتی کــــسی نسپرد

بزرگانی که این لخت  را معنی کرده اند گفته اند این بیت گوید چارسد سال که از شکست ایران گذشت دیگر تخمه ی یزدگرد ساسانی به تمامی از بین می رود و فرسایش می خورد. چندتن نیز گفته اند باید چارسد سال بگذرد تا از تخمه ی شاهان ایرانی(یزدگرد و ساسانی) شاهی ایرانی به فرمانروایی برسد.

سخن ما این است که گرچه سال چارسد کوچی ی ماهی(هجری ی قمری) سال سترگ و سرنوشت سازی بوده است لیکن همانگونه که گفتیم پیشگویی های مهری و زرتشتی ی ایرانی خراسانی هزاره ای و با باورمندی به هزاره هاست نه شمارگانهایی چون چارسد و دیگر. بیشتر کسانی که پیشگویی ی فرجام شاهنامه را بررسی کرده اند درباره ی لخت پیش گفته اند آن تخمه ای که مورد پیشگویی است تخمه ی یزدگرد و ساسانیان نبوده است بلکه به درستی این پیشگویی به فرجام خاندان بزرگ سامانی برمی گردد. این خاندان بزرگ خراسانی در حدود همان سال ۴۰۰ کوچی ی ماهی آخرین شاهزاده اش را در جنگ و دسیسه های محمود غزنوی ی ترک که از خدمتگذاران درگاه سامانی بود و می خواست شاه شود از دست داد. این خاندان سامانی که پایه گذاران مدارای مذهبی و ترجمه ی قران و گسترش زبان پارسی و پدیدآورندگان شاهنامه و سرگذشتهای ایرانیان مهری زرتشتی بودند٫ نژاد خاندان خود را به ساسانیان زرتشتی نمی رساندند چرا که درست هم نبود و در پی نسب سازی هم نبودند آنان به درستی نژاد خود را به بهرام چوبین می رساندند و این بهرام از دید ساسانیان یک یاغی و شورشگر بود او که خود از شهر ری(تهران امروزی) برخاسته بود و خاندان اشرافی ی خود را می شناخت نژاد خود را به اشکانیان می رسانید. ری و پیرامون این شهر آخرین شهر و مرز خراسان بزرگ و کهن بوده و هست خراسان شرق ایران است و خاوران(عراق٬اسپاهان) غرب ایران آخرین شهر خوراسانی ایران همین شهر ری و سرزمین پیرامون آن است که بهرام چوبین از آن برخاسته بود پس بهرام نیز خود را اشکانی می دانست و اشکانیان یا همان آرش کیانیان خراسانی تبار٬ خود زرتشتی(دوازده گرا) نبودند بلکه مهری(هفت گرا) بودند.

کیانیان نخستین(هخامنشیان) نیز مهری(هفت گرا) بوده اند و سپس زرتشتی می شوند و با رسمی شدن دین زرتشتی در پایان هخامنش(کیانیان) جنگهای درونی روی می دهد و خاندان رستم و خراسان مهری از داریوشها می برند و آنها را دربرابر اسکندر یاری نمی کنند سپس اسکندریان را نیز برکنار کرده و دوباره ایران را مهری و مداراگر در مذهب می کنند. همچنین در زمان ساسانیان دوباره زرتشتیان٬ مهریان را کنار زده و ایران را زرتشتی و بدون مدارای مذهبی کرده تا آنکه بهرام چوبین از خاک ری(خراسان) برمی خیزد و شورش می کند. او یکسال در ایران فرمانروایی می کند و خسرو پرویز را فراری می دهد خسروپرویز با پذیرش تحت الحمایگی ی روم به ایران برمی گردد و با دسیسه بهرام چوبین را به خراسان پس می زند و او را که داماد شاه توران(ترک) شده بود در خراسان کارد می زند با این کار که اندکی پیش از یورش تازیان به ایران است خراسان و توران(ترک وتات) از ساسانیان جدا شده بودند و از شاهان و زرتشتیان دولتی کینه نیز داشتند. پس از تازش تازیان(سامیان) به ایران تخمه و تبار بهرام چوبین مخالفان حکومت پیشین در خراسان فرمانروای محلی می شوند تا آنکه یکی از آنان فرمانروایی سامانی را پایه گذاری می کند این سامانیان که نژاد و تبارشان اشکانی و مهری بوده است هفت گرا می باشند چرا که در کیش مهر عدد هفت جایگاه ویژه دارد و اگر یکی از شاهان آنها در اوج بزرگی و شکوه به اسماعیلیان(هفت امامی) می گراید به این هفت گرایی پیوند دارد در برابر مهریان هفت گرا زرتشتیان بیشتر به عدد ۱۲ گرایش داشته اند چرا که سامان دینی و آفرینشی ی زرتشتی بر دوازده هزاره استوار است و شمارگان ۱۲ نزد زرتشتیان جایگاه ویژه دارد این اصالت دادن به ۷ یا ۱۲ سپس در خراسان و ایران به گرایشهای مذهبی ی ویژه ای می رسد که بعدها جایگاهی می یابد. بهر روی آن پیشگویی در شاهنامه باید با هزاره پیوند داشته باشد نه ۴۰۰ .

اکنون باید دانست که از همان نخستین سالهای سرایش و گسترش شاهنامه خلیفگان بغدادی ی سامی ی ایران ستیز کوشش در از بین بردن آن داشتند و چون اینکار همچون سروده های رودکی و دیگران قابل از بین بردن نبود راهکار دیگری انتخاب شد برای آنکه شاهنامه پشتیبان اندیشه ی قرمطیان(کارمردان) نباشد با صرف هزینه ی هنگفت نسخه های اصیل آن جمع شد و نسخه های بغدادی و دستکاری شده منتشر شد. امروزه کهن ترین نسخه ی شاهنامه ۲۰۰سال با مرگ فردوسی فاصله دارد٬ بزرگترین دستکاری های شاهنامه در آغاز و مقدمه ی آن بود که دوگانه های مهری(جان و خرد٬ گاه وجای٬ گیهان وگردون سپهر٬ماه و مهر) را در آنجا مغشوش و بی سامان کردند و نام و جای٬کیوان و گردان سپهر٬ ماه و ناهید ومهر٬ که دوگانگی در آن دیده نمی شود را گذاشتند و در بیت های پیشگویی نیز دستکاریها رخ داد که:

هــــــــــــزار از بر چــــــــــــارسد بگذرد        کــــــــــــزین تخمه گیتی کسی نسپرد

دگرگون شد و بگونه ای در آمد که در بالا آورده ایم. یک نشانه ی دیگر در تعیین زمان آغاز خواری و شکوه دوباره ی ایران در شاهنامه وجود دارد یک لخت دیگر پیشگویی چنین است:

  تبـــه گــــــــــردد آن رنجهــــــــــای دراز        نشیبـــی دراز است پیش فـــــــــــــراز

می گوید پس از آن سربلندی اکنون یک نشیب یا سقوط خواهد بود ولی باید دانست بطور طبیعی این سرازیری و سقوط به اندازه ی همان سربلندی به درازا خواهد کشید نه بگونه ی همیشگی و جاودانه. دوران سربلندی و فرمانرواییهای ایرانی بر آسیا و کشور خود ما چند سال بوده است؟ آنگونه که برآورد می شود نخستین امپراتوری ی ایرانی تبار در این سرزمین که سپسها بسیاری جایها را گشود و نام ایران و ایرانی را گسترش داد در حدود 780 پیش از میلاد بوده است اوج یا آغاز مادهای ایرانی(پیش دادیان) این دوران ایران گرایی تا621 پس از میلاد  به درازا کشیده است. حتی در دوران کوتاه اسکندر نیز این ایران گرایی و اخلاق و منش و افسانه های ایرانی رایج بود و رومیان و سامیان بسیار از ما رنگ پذیرفتند. پس اگر ما 780سال پیش از میلاد را بر620 سال پس از میلاد بیفزاییم ۱۴۰۰ سال فرمانروایی و شکوه ایرانی داشته ایم این ۱۴۰۰ سال ایران گرایی پس از شکست یزدگرد و مقاومتهایی که بگونه ی فرهنگی در خراسان و ایران انجام شد اکنون دیگر با گذشت ۱۴۰۰ سال سامی گرایی یا ایران ستیزی به پایان رسیده است. اگر به کوه بروی همان اندازه که باید بالا می روی سپس باید پایین بیایی خوب مژده اینکه آن ۱۴۰۰ سال با این ۱۴۰۰ سال سربه سر شده است و اکنون دیگر باید بخت ایران گرایان بیدار شده باشد و شده چرا که این پیشگویی در شاهنامه نیز آمده و ریشه دارد. خود شمارگان ۱۴۰۰ نیز فرخنده است چرا که دو شماره ی هفت در آن دیده می شود و فروسی و مهریان خراسانی هفت گرا بوده اند. ما اکنون در میان دو سال ۱۴۰۰ هستیم یکی هجری ی قمری که گذشته است و یکی ۱۴۰۰ خورشیدی که هنوز فرانرسیده است و ستاره ی بخت ایرانیان در۱۴۰۰ قمری خواه ناخواه زاده شده است و تا به شکوه و نیرو برسد گاه و جای(زمان ومکان) می خواهد.

کتخ مهری در پاسخ به فردوسی گوید:

چـــــو بیدار شد تخمـــــه ی آرشی        ستاره نگــــــردد مگر بر خـــــوشی

اخوان ثالث میم امید مزدشتی(مهری زرتشتی) بزرگامرد خراسان که پس از فردوسی دومین کسی است که همه ی زندگانی اش را در راه بازشناسی و سراییدن افسانه ها و روایتهای قومی ی ایرانی می گذارد این بزرگ در یک سرگذشت سروده ای سترگ بنام «شهریار شهر سنگستان» همچون فردوسی به پیشگویی ی شگفتی درباره ی قوم ایرانی شکوهمند شدن او می پردازد اگرچه برخی دستهای اهریمنی این پیر روشن جان خراساتنی را در یک قدمی ی گنج ناامید می کند لیکن جان او روشن و امیدوار بوده است او در آن سرود رمزی گوید:

دوتا کفتر

نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی

که روییده غریب از همگنان

در دامن کوه قوی پیکر

باری در سرود او این دوکفتر ماده و نر(جفت) همان جان و خرد بر شاخ سرو(کاج) کهنسال و غریب شاهنامه است که بر کنار کوه کلفت دوران دراز سامی گرایی و ایران ستیزی(۱۴۰۰ ساله) روییده است کفتر نر و پخته برای آغاز بحث از کفتر ماده و خام می پرسد آیا این مرد که زیر این درخت خوابیده را می شناسی و خواهرجانش سخنانی می گوید و نشانه هایی می دهد که درست اما ناتمام و ناپخته است و کفتر نر سخنان او را کامل می کند در پایان این کفتر ماده است که ناپختگی ی خود را پذیرفته و از پرسنده ی نخستین می پرسد:

شنیدم قصه ی این پیر مسکین را

بگو آیا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید؟

کلیدی هست آیا کش طلسم بسته بگشاید؟

کفتر نر(برادر) می گوید بله او می تواند دوباره به شکوه پیشین برسد:

پس از این کوه تشنه دره ای ژرف است

در او نزدیک غاری تار و تنها

چشمه ای روشن

چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن

غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید

باری بگفته ی اخوان که ناخودآگاهی روشن و هشیار دارد پس از این کوه قوی پیکر تشنه و بی حاصل(دوران۱۴۰۰ ساله ی سامی گرایی) دره ای ژرف هست٬ گسست اندیشه و ذهن ایرانی از افسانه های سامی و خلقیات غیر ایرانی این ذهن خالی شده غار است که شاهزاده ی قوم ایرانی باید در چشمه ی روشن اندیشه های ایرانی تن خودش را بشوید نامها و نشانه های ایرانی برگزیند و اندوه و افسردگی را رها کند سپس گوید

پس از آن هفت ریگ از ریگهای چشمه بردارد...

چرا هفت ریگ بردارد چون اخوان نیز آگاه یا نیاگاه مهری و خراسانی و هفت گرا می باشد. این هفت ریگ باید با نیایش های ایرانی در دهان چاه انداخته شود این چاه همان گوش انسان و مخاطب ایرانی است که ذهنش خالی شده و بدنبال یک گرایش و اندیشه می گردد پس از آنکه در کنار این گوش آتش افروخته شود و سخنان گرم و باورمندانه و ایرانی گرا گفته شود از آن چاه آب روشنی بیرون می آید که همان گرایش به ایران و شناخت دوباره ی ایران و دوست داشتن آن است که بخت ایران و دانش ایرانی بیدار شده و چون رود و چشمه ی روشنی روان می شود.

اخوان در این سروده در قسمت پایانی بخاطر دستهای اهریمنی و ناامید کننده و نیز شتاب سخنش را بسوی ناامیدی می برد و می گوید آن کارها را خودم کردم و بجای آب از آن چاه دود بیرون آمد و سپس با ایزد مهر(میترا) از انیرانیان شکوه می کند و صدایش در غار می پیچد. باید دانست اولا عجله کار شیطان است و تا زمان یک چیز نرسد آن چیز روی نمی دهد دوم از چاهی که بیش از هزارسال کور و پرخاک و خاکستر بوده است یکباره آب روشن بیرون نمی آید اول باید یک گرد و غبار غلیظ دودناک از آن خارج شود تا پاک و صاف گردد سپس آب روشن بیرون بیاید اینجاست که می گوییم اخوان در یک قدمی ی گنج شتاب کرد و ناامید شد و کتخ مهری درپاسخ به اخوان نیز گفته است:

آتش خیــــــــــــزد ولی از پـــــــــی دود        نومـــــــــــــید به هر روی نمی باید بود

بخت ایران بیدار شده و دوران شکوه آن فرا رسیده است. 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۸۸ساعت 15:20  توسط هفتواد  | 

راستی هست تا که ایران هست       مرز کی آرش و خراسان هست

مرز پر پهنه و راز آمیز خراسان(خورآیان/خاک خرد/مهرآیین) و ورارودان سرزمین و زادگاه ترک و تات(تاجیک) با فراز و نشیبهای فراوان گرچه امروز چندپاره به چشم می آید ولیک در پیشانی اش دیده می شود که بار دیگر دهگانها و ترکها همدیگر را بیابند و اینبار دیگر از روی نادانی یا دسیسه ی سامیان(تازی) و رومیان مدرن به جنگ نپردازند و بدانند که شاهنامه عجم را زنده کرده است و عجم سه شاخه ی آریایی غیر سامی بوده و هست(کرد و پارس و ترک) و نیز در شاهنامه که پرورده ی خراسان است بزرگترین شاهان دو رگه بوده اند چون کیخسرو آب و آتش:  

 که از تخمه ی تور و ز کیقباد           چو آتش بود تیز با موج آب

این خاک با سرگذشتهای با شکوه و سوزناک سرزمین شیران مهری است که در گذرگاه زمان و تازشهای درون و برون جان قومی ی خود را نگاهبانی کرد و به امروزیان رسانید.

خاک خرد که پاک خراسان مهری است        بی مهری ی زیاد کشیده است از سپهر

 سراینده ی سرود زیر(کیوان تهمتن) را از گاه دانشجویی چند یار تاجیک و ترک در توس و ری بود و یکبار بر آن شد که در غربت این یاران دورمانده از دوستان خویش سرودی بگوید و گفت. این کار به همان یاران ترک و تات ارمغان می گردد. نذرالدین نظرعلی فیض اف عبدالطیف عبدالحییف نجف نجفلی و به سراینده ی تاجیک گلرخسار صفی آوا و همه ی سرایندگان ترک وتات خراسان بزرگ و ورارودان

احمد شاملو گوید:

می خواستم نام تو را بدانم...

+++++++

« تو »

تو را سر گذشتی است

به بی انتهایی ی تمامی ی بادها

به درازی ی تمامی ی گیسوان بر باد رفته

به ناکامی ی همیشگی ی دختران آرزوها

به سرگردانی ی ستارگان راهنما

به سوزناکی ی خورشیدی که سالهای سال

بر کودکان تبارت تابید

پیر کرد و پیر نشد

به دیرسالی ی ماهی که همچنان خواهد تافت

تا دور تا دیر

تو را سرگذشتی است

به سیاهی ی تمامی ی شبهای روزگار

به سپیدی ی چشمانت

به استواری ی ایمانت

به ناگزیری ی پرسشهای لرزانت

به بلندای شکوه آنانکه

«کارها راندند و جهان خوردند»

به بی ادعایی ی پدرانی که بی زندگانی مردند

به وحشتناکی ی تلاشهایی که از تبارت به غارت بردند

تو را سرگذشتی است

به بی زبانی ی تمامی ی گفتارها

اما مرا نیز سرگذشتی است

کوتاه و با شکوه

به بیکرانگی ی دو حرف

لبهایت را باز کن

چشمانم تشنه ی آوازند

بنگر در بدترین دقایق بی پیوند

از من برای «تو» می خوانند.

در این سروده سخنی از حسنک وزیر هست که گفت:به روزگار امیر ماضی جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است که بزرگتر از حسین علی نیم. داستان این مرد تراژدی ی جنگ ترک و تات در خراسان به سود سامیان تازی ی بغداد نشین است ترکی خراسانی سر حسنک دهگان خراسانی را برای خلیفه ی تازی می فرستد و همه ی کوشش فردوسی این بود که محمود نیروی تازه برخاسته ی ترک خراسانی در راه خلیفه ی بغداد ایران ستیز بیگاری و دهگان کشی نکند که کرد و این همان تراژدی ی جنگ ترک و تات در خراسان است که از نادانی ی بزرگ آب می خورد و دیگر نباید به سود رومیان مدرن و سامیان اینان را با هم جنگی باشد.

سروده شده در تابستان۷۹ در گرمگان بیژن ابیوُرد(بجنورد) خراسان بزرگ.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۸ساعت 2:50  توسط هفتواد  | 

...خراسان بیشه ی شیران مهـری است 
به کیش مهــــر مستی شــــــد پرســتش
ولی این جـــان من بی صبر گشته اسـت
نبـــــندم حــــافظانه پــــــرده بر اشــک
بود اشکــــم زُمُــــــــرُّد رشک افـــــعی
همان خیّــــــام هم رازی بــــه دل داشت
تمام شــــــــعر ما رمز است و راز است
بود وصـــــف محمد وصــــــف زرتشت 
چــــــو آن خفاشها نــــــــــورش ندیدند
اگر زرتــــشت را تــــــازی نه بشناخت
چرا بعد از هـــــزار و سیــــــصد و اند
حـــــدیث هدهد و جــــــغدان شوم است
تو گر خـــــواهی به جهــــل خود بمانی
ولی از بهــــــر من آن به که در نــــور
خدایا جهـــــــل را حکــــــمت ندانــــــم
تو جـــــــانم را چنــــــین آگــــاه کردی
اگــــــر جـــــــان مرا باشد کـــــمی ارز
مرا با جاهـــــــلان بحث و سخن نیست
ز تفتیشش بجـــــــز تشویش نــــــــاید
نگشتم مـــــــن دولا در پیــــــــش مُلاه
تو دانـــــی آریـــــــــــایی را ریا نیست
به چـــــــشم آریا دیــــــو آتشین نیست
حکایت نـــــــــامه ی سامی چنین است
دو ضـــــــدّند این دو اندر حــــــدّ ظاهر
ز ریش و سبــــــلت ار آغـــــــاز سازم
نشان آریـــــــــا مردان سبـــــــیل است
بــــــرون از یک گـــــــروه ویژه بـاقی
زچــــــــهره پهـــــــلوانان اینچـنین اند
شــــــــهان و موبدان از ریش و سبلت
ولی اغــــــلب شهان بی ریــــش باشند
عمو هیــــــتلر که یک ذره سبیل داشت
چــــــو بود استاد او نیچــــه ی سبیلی
از آن سو قـــــوم سامی ریش دار است
تو گــــــــــویی ریش داداش نفاق است
ندارد ریــــــــــــش پیش آریــــــــا ارز
به مــــــردی مهری ی و پیمان نگهدار
بگـــفتم در پیــــــــــامی دوستــــــــانه
نـــــــژدات بیگانم آریــــــــــــایی است
بیــــــــــا و نــــــام خود بردار مــهری
تــــــو شیر سرخی و خـــورشید واری
چــــــــو کـــــیوان تهمتن پوست بنداز
چــــــو دیگر مهـــــریان از من بیاموز
ندارد کــــــــوه ما شاهیـــــــــن مهری 
بلی شاهین مهــــــری مهدی ی ماست
بهشت مــــــــا بود گــــــــــرما و آتش
جهنم بهـــــــــر ما سرما و برف است
هـــــــــــمان ما مرده درکوهان گذاریم
ولی آنهــــــــا کنند در خـــــــاک چاله
بدان این رسم خـــــــاک و چاله قابیل
بسی فــــــــرق است بین سام و آرین
به پیش سامیان دیـــــــو آتشین است
همان شیطان از این جنس است باری
تو گویی این دو بس اســــــرار دارند
همی دانم پس ازشهکارکورش(ذوالقرن)
چـــو جمعی شان در ایران کرد موطن
کمی ز اخــلاق بدشان ریخت بر خاک
سبــــــیل ما در آنها کـــــــــــرد تاثیر
یهــــــــود چون گبر شد باری سبیلی
همان تا بــــــود ایران را دلـــــــیران
سپس اسلام چـــــون آن مرز انداخت
تو حافظ را ببین جانش دو گـانه است
ز یکسو آن شــــــــراب آریــــــــایی
و ز آنسو گــر خورد باشد نجس خوار
در آخــــــــر کرد او مــی را نــــمازی 
ولی شک نیست او مـی نوش می کرد
ز سر تا پای حافـــــــــظ آشکار است
بلی او بُـــــد دو گـــــــانه ما سه گانه
اگر او بُــــــد دو موجی ما سه موجیم
ز ایرانی و اسلامی و غــربی(رومی)
هر­­ از گـــــــاهی یکی زآنها کند شور
هدایت مـــــــوج ایرانش قــــوی بود
جــــــلال آل احمــــــــــد بود اســـلام
نگویم شامـــــــلو غربی ترین بـــود
اگر منـــــــــها و جمع و ضرب گویم
چه زایـــــد یارب از سه موج پویان
نشه تا سه نشــــه بازی عـــــــزیزم
جهان را ما فــــــــــراز و ما نشیبیم   
به ظــــــاهر گر بود ما را سه رنگی 
اگرسرخست وزردست وبنفش است
اهـــــورایی بود این اســــــــتواری
سیاست های دوران اینچـــنین است
بیا گــــــر اقتصاد خــــــوب خواهی
به دست آز مالت را فـــــــــزون کن
گرسنه گـــــــر بمیرد گـــــــو بمیرد
بگو گــــــر وام خواهی بهره رد کن
اگر ایران بخــــــــاک پست بنشست
هــــــــر آنکو با بدان نیــکو سگالد
سیاست خر سواری نیست هین هان
شبانی کـــــــــار سهلی نیست هرگز
بِمگذر از چــــــــراغ سرخ چون بز
مده گـــــــوزی که حلـــــقت بند آیو
چـــــو بابا طاهر عـــــــریان کنندت 
بترس از تیــــــــغ و شلاق سیاست
اگر باشی مهــــــندس یا چُهــــندس
بدون درد ســــر گیری حقـــــــوقی
ولی چــــــوپان همیشه خـــــار بیند
سر او در جـــــــوانی پــــــیر گردد
بود مــــــــرد سیاست سخت پـر دل
تو را گر از جگر گِــــــل بود دل دار
تو را من دوست دارم بی خــم و چم
بترس از پلپل چُـون سوز این دشت
وگرچه ایـــــــرج آن خر گرگ قاجار
ز ترس چیز به عـــــارف داد پندی
«تو این کــرم سیاست چیست داری
اعـــــالی را کنی با خـــــــود اعادی
هزار و سیصد و هشتاد وهفت است
 به پایان آورد این نــــــــامه را کی
به نام آفـــــــریننده ی زن و مــــرد
به نام آنکه بـــــیم آورد و امـــــــید
همان شمشیر و قــــــــرآن یار کرده
عــــــلی را با محمد اخت کرده است
خــــرد بر گاه جان چون شاه بنشاند
سیاووش خـــــــرد سودابه ی جــان
چـــو انگوریم ما وین دهر چرخُشت
می ناب خـــــــــرد از مـــــــا بسازد
ایا کیـــــــوان تو را جانیست روشن
چو این جـــان نامه را آری به پایان

از مثنوی ی زن نامه ی کیوان تهمتن خراسانی (چاپ یلدای۱۳۸۷ مهری)

 

چـــو فردوسی کجا پر مهر پیری است
بنازم جــــــان آن پـــیران می کـــــش
برای گریه چشمــــــــم ابر گشته است
بترکانم ز دیــــــو آن چشـــم پر رشک
نبیند دیـــــــو از آن جز مــــرگ نفعی
که جــــــانش را به آتش متصل داشت
ز چـــــشم دیو پنـهان در نمــــاز است
همین اشـــــــراق شیخ شرق را کشت
ســــگ زرتشت را گـــــــرگان دریدند
چرا سلـــمان ز اهل البیت خود ساخت
همـــین ایران به نسل اوست پابــــــند
که حیله اش روزکوری پیش بوم است
بمان زیرا خــــــری را قــــــــهرمانی
شوم کشته نمـــــــانم چون تو شبکور
یکی ز اسرار کـــــــارت را نـــــــدانم
ز گـــــــمراهی مرا در راه کـــــــردی
به لطف خـــــود نگهبانی کن این مرز
که ماری صعب تر زاو بهر من نیست
چو گـــــــــرگان جز که بهر میش ناید
رهـــــــا کردم ریــــا از بهــــــــر الله
وَرا جـــــــز واحد یکتا خـــــدا نیست
که حامی ای به از او بـهر دین نیست
عزیزان فــــــرق ما با او همین است
ز باطـــــن هردوشان مقـــــهور قاهر
در این راز بر تــــــو باز ســــــــازم
که چون نیچه سبیلش دسته بیل است
تراشـــــند ریش را از بی نفـــــــاقی
ولی مـــــــردان دینی غیر از این اند
تو گویی چــــــهره شان دارد علامت
سبیل خــــــویش را در پـــیش باشند
به چــــــهره داغ قــــــوم آریا کاشت
سبیلی بود گـــــــر نه دســــــته بیلی
به ظاهر میش وباطن همچو ماراست
زدست ریش پــــای جان چلاق است
سگ سبلت به گـــرگ ریش دهد لرز
که بودی نام او آب و خــــــودش نار
حقی را لیــــــک سر انــــــدر فسانه
سبیل تو نه بیهـــــوده طـــلایی است
رها کــــــن آب سهراب سپـــــــهری
چرا چون آب گـــــــرگان سرد ساری
ز نو یک نام آرین بهــــــر خود ساز
بدست خویش نـــــــام پیش می سوز
بیـــــنداز آب را باری به نهـــــــری
که او را کوه مــــهر دوست جاگاست
بهشت سامیان سرمــــــــا کند خَوش
ولیکن سام را آتش به ظـــرف است
که خـــــــاک پاک را آلــــــوده ناریم
کنند پر خـــــــاک چشم آن پیـــــــاله
بیامخت از کـــــــــلاغ و قتل هابـــیل
ز کار دنیــــوی تا دیـــــــــن و آیین
که آتش سرکش و دژخیــم دین است
ولــــی زرتشت ز آتش دیـــــد یاری
ز خـــــــوی یکدیگر آزار دارنــــــد
یهـــــــودی گرم شد از نـــار کورش
توگویی همــــــچو ما گشتند مـــومن
بلی از همنشین خــــوش شوی پاک
تراشیدند ریش خــود چـــــو هر ایر
رهــــــــــا کردند آن ریش جلیــــلی
جدا بُد کـــــوه گرگ از دشت شیران
یکی جان پریشان زین دو تا ساخت
چـــــرا چون تحت تاثیر زمانه است
کنـــــد وی را رها از هــــــر ریایی
بدینسان گشت کــــــــار جان او زار
بسان مـــــهریان شــــــــــهر رازی
و هم حرف خـــــدا را گوش می کرد
که مـــــــــرد آریایی باده خوار است
همـــــــه از گردش چــــــــرخ زمانه
گهی اندر حضیض گــــاهی به اوجیم
یکی سقف است ما را همچو ضربی
که سازد آن دو را از خــویشتن دور
تو گویی کـــــــل جانش کسروی بود
عـــــلی هم از شریعت بود خــوشنام
به منها جمـــــع او ضربی ترین بود
ز بدرود و سلام و حـــــــــرب گویم
به جمـــــهوری ی اسلامی ی ایران
دگر زیــــــن بیشتر گوهــر نــــریزم
چه غـــــــم گر چند روزی با نشیبیم
ندارد جـــــــــان ما با خویش جنگی
ز کاوه ی رنج دیده این درفش است
کهـــــــن تر نیست ز ایران یادگاری
بلندی سخــــــت با پستی قرین است
یهـــــــودی کن منش شو مار ماهی
بدست بخـــــــل آن را گونه گون کن
به تخمــــــــم قلب  من هرگز نگیرد
نگویم من کــــــه کار نیک و بـد کن
ز نیکو کردن با بـــــــد سگال است
بخون غلــــــــتان سرش از او بنالد
شبانی مــــــردم است و زحمت جان
سر سبزش بود پر خـــــــــون قرمز
کمربندت کــــــــجا  و کـــــوت ترمز
پلیس و باتـــــــوم و دستبند آیــــــو
ز خایه لخت و چُون جــــایان کنندت
مکش سر در ریـــــــاست یا کیاست
ز چـــــــــــوپانی ی مردم بهترندِس
شوی پس بُزنشست و عهــــد بوقی
جوانمـــــــرگی بسی از مـــــار بیند
سپس مــــــــرغ دل او شیر گـــردد
سرشته گشته او را از جگـــــــر گل
و گـــــرنه سر مده خود گوز هِل دار
نکــــردم با زبان پشت کسی نــــــم
برو با بچه خوشگل هــا به گلگشت
که چیز می داد و چیز می کرد ناچار
ولی بشنو از او یک بیت چــــــندی
چــــــــــرا پا بر دم افــــــعی گذاری
نبینی در جــــــــــهان جز نامرادی»
خوشت آمــــد ولی هنگام رفت است
به نام دوست بهــــــــتر گر کند طی
همــــــان دارو ده و بخشنده ی درد
همان کو قـــــــــــفل را آورد و کلّید
تـــــــــن وجـــان را بهم تیمار کرده
پسر را دوستدار دخــــت کرده است
ز چــاه تن چو یوسف جانت برهاند
در ایـــــن افراسیاب تن گــــــدازان
همـان آتش محک تا کیست زرتشت
براه معــــــرفت جــــــــان را بتـازد
خدایت از خــــــــــــرد سازد تهمتن
خــــــــرد را نامه ای کن بهر یاران

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۸ساعت 15:52  توسط هفتواد  | 

 کورش در پهلوی ی کهن پسرخورشید را گویند.

(روز در شاهنامه به جای خورشید آمده است:

در جنگ بهمن نادان با فرامرز پور رستم:

سه روز و سه شب هم برین رزمگاه                  به رخشنـــده روز و به تابنده ماه

کُر و کور = پسر، روژ و روز=خورشید و مهر. چنانکه: خراسان= خورآسان= خورآیان= مهرآیان= مهرآیین. و زاگروس که با مهر پیوند دارد. گل رز همان گل روژ و گل سرخ و گل آتشی است.)

 او یک مهری ی آزاده مرام و بخشنده بود که بعدها دشمنانش از بخشندگی ی او و توده اش بهره بردند و توده اش را به بند کشیدند. دو شاخ کلاه او که تازیان و دیگر سامیان نامش را از آن گرفتند رمزی مهری از دوگانگی ی آفرینشی و اندیشه ی استوار(جان و خرد) او بود. باید دانست همانگونه که فردوسی گوید:

تک روزگار از درازی که هست                        همی بگذراند سخن ها ز دست

بیماری ی قشنگی که نامش گذشت زمان است و چون جغدی نشسته تا همگان از عبور تنهایی ی مغرورش بگذرند(برگرفته از نام سرود نبشته های حسن موذن زاده: چه بیماری ی قشنگی است جغد، مشهدالرضای توس، بنگاه محقق 78.) و بسیاری گذشته اند و سپس از این نیز خواهند گذشت باری این جغد جادو که زمان (زر) است کاری کرده است که بسیاری سخنان و نامها و واژه ها دگرگون شده و پاره ای نیز به تمامی فراموش گشته اند ولی به گفته ی پسرعمو نیچه: تاریخ که غبارهای سنگینی بر روی تبارها و ریشه ها(حقایق) می ریزد و درگمراه کردن پژوهندگان روزگار نخست هنر فراوانی نشان می دهد همین پدیده(تاریخ و جغد و گذرزمان) در برابر کاوشگران سخت کوش و سگجان، آسیب پذیر می گردد و شاهینان تیز چشم مهری را فریب نتواند داد. بدینسان مردمان آریایی نیز در گذر زمان سرگذشتها و گمگشتگی ها داشته و نامها و سخنانشان دگرگون شده گرچه بدخواهی ی دشمنان رشکمند نیز بوده و امروز دورانی از سرگشتگی ی آنها رو به پایان بوده و شب تارشان رو به روشنایی ی ایزد مهر است و این رویدادی آسمانی و از گردش اختران است و کسی  با آن نتواند آویخت.

واژه ی کورش که نام یکی از شاهان بزرگ ما بوده نیز دارای رمز های ناگشوده ایست و ذوالقرنین عبری عربی که نامی دیگر از او بوده نیز ریشه در اندیشه ی ایرانی و داوری ی دیگر مردمان بویژه سامی یهودی در باره ی ما داشته و دارد و کوتاه آنکه اسلام که خود شاخه ای در پیوند با یهودیت و سامیان و اسطوره های سامی است با ایران مهری داد و ستد هایی داشته است. در کیش سامیان و شاخه های کهن آنها یک رسم نواختن شیپوری که از شاخ قوچ درست می شود دیده می شود و در ایران نیز یک وسیله ی آهنگ نواختن نای است که در گویش خورآسانی و پهلوانی واج آ در بیشتر واژه ها شکسته می شود(در تازی نیز که گونه ای از عبری است این ویژگی هست) چنانکه پیغامبر، پیغمبر گفته می شود و بار، بر می شود و... نیز چنین است که نای در این گویش نی گفته می گردد(معنای نای و نی چیزی درون تهی می باشد چنانکه اپرنای و برنای جوانی را گویند که نی کمرش پر شده و بر چپه ی این نیز گفته اند.) و گونه ای از نی برای جنگ نواخته می شده که جنگ در زبان پهلوانی همان کار می باشد و کار و پیکار همان جنگ است پس آن نایی که در جنگ نواخته می شود همان کارنای است که کرنای در شاهنامه همان است و ایرانیان نیز این کارنای را یا از همان شاخ قوچ(گاو سپند یا همان گاو) می ساخته اند یا به شکل آن بهر روی باید دانست قوچ و میش در نزد مهریان نمادی از فره ی ایزدی بوده و قربانی کردن آن در کیش مهر شرط بزرگی است گاو سپند که گو سپند و گوسفند گردیده نشانگر ایزدی بودن این گونه چهارپا است و شگفت آنکه برای بنی اسراییل نیز این چهارپا نمادین و مقدس است. باری کورش در کلاه جنگی خود و سپاهیانش از این نماد ایزدی و زور آور بهره می برده است و او در نزد سامیان به دارنده ی دو کار نای که ذوالقرنین باشد آوازه مند بوده است. در پیشگویی های دانیال و رؤیا های او آمده که او خواب می بیند نخست قوچی با دو شاخ و بسیار با شکوه می آید و به دو سوی خود یورش برده آنچه در برابرش بوده را شکست می دهد سپس بزی تک شاخ می آید و این قوچ را به سختی می کشد و در تعبیر آن گفته اند که آن قوچ دو شاخ شاهی ایرانی می باشد که نیکخو و ایزدی بوده و همین کورش است و به یهودیان نیز کمک می کند و آن بز تک شاخ که سپس می آید همان اسکندر مقدونی ی رومی است که نیروی نیکی نیست و این قوچ دو شاخ را هلاک می سازد که همان فرمانروایی کورش و فرزندانش است و چنین نیز می شود و این یهودیان و سامیان سالیان سال از ایران نیکی و برادری دیدند و سپس مدتها از رومیان خواری و شکنجه یافتند و باید هنوز ذره ای از آن نیک اندیشی ها در خاطر خود داشته باشند، گرچه ایران از شاخه های سامی بجای آن نیکی ها آسیبهای فراوانی دید(در همان آغاز ورود جهودان به ایران آنان غش و نیرنگ در معاملات و اجناس را هم پدید آوردند که برای ایرانیان راست کردار شناخته شده نبود از شمار در سکه های ایرانی دست بردند و بازارگانان ایرانی پس از مدتی دانستند برخی دریکهای طلایی سکه ی ایرانی سبک و کم اندازه است و جستجو کردند تا دانستند که مردی جهودی با تراشیدن ده سکه بگونه ای بسیار زیرکانه از هر ده سکه یک سکه ی دیگر درست می کند و پس از آن ناگزیر شدند هشیوارتر شده و هر یازده سکه ی جهودی را ده تا بگیرند و نام این سکه ها را نیز سکه ی یهودی گذاشتند چنین خوهای یهودی بود که آنان را به خشم خدا و پیامبران و شاهان و مردمان دیگر دچار می ساخت و آنان با استادی ی تمام به موش مردگی و مظلومیت می زدند در یکی از مثنوی های ناصرخسرو بجای مظلوم واژه  ی جهود آمده و جهود به مظلومان می گفته اند اما همین ایرانیان دانستند که باید از مظلوم ترسید.) در این دوران کنونی  نیز یهودیان و سامیان با رومیان مدرن که نابرادرانی آریایی هستند دست به یکی کرده اند تا فرجامین آسیبها را به تبار کورش مهری پسر خورشید وارد آورند و آن بز تک شاخ مدرن را یاری گرشده اند.(جهودی در این نبشته یک خوی پست است نه یک دین و قوم معروف انکه برای بدست آوردن پول هر کاری بکند و خدایش پول باشد پس این جهودان در ایران آمیخته ی امروز کم نیستند)

کورش در برابر کردن با شاهنامه و نشانه های پیوند میان این نامها از هخامنشیان و کیانیان شاهنامه بیش از هر چیز به فریدون همانندی دارد و باید دانست که فریدون یک فرمانروایی ی ایرانی را که بدست سامیان( بابلیان و آشوریان، ضحاک) ناتوان شده بود که همان پایان مادها بوده است را سرنگون می کند او برای کشتن ضحاک به بیت المقدس که خانه ی ضحاک بوده می رود و نام بیت المقدس در شاهنامه به  عنوان کاخ ضحاک آمده است و آنجا را می گشاید و بسیاری کسان را از آن شاه سامی ماردوش آزاد می کند که دسته ای از آنها یهودیان بوده اند. نام ماردوش که ایرانیان به ضحاک دادند دور نیست از دگرگونی های واژه ها و افسانه گرایی و رمز دوستی آب بخورد چرا که شین در بسیاری از واژگان به سین دیگرگشته و برچپه ی این نیز روی داده از شمار واژه ی سرباز همان شرباز است که در زبان کردی که از کهن ترین زبانهای ایرانی و پهلوانی است شر به معنی ی جنگ است و شرباز یعنی جنگجو نه آنچه امروزه از آن می شناسند باری در افسانه های کردان که در شاهنامه هم نژاد آنان با بیداد ضحاک تازی پیوند دارد، همین کردان خود افسانه ای مردمی درباره ی ضحاک دارند که او را مردی ماردوست، ماردوس و مارباز، همچون سگ دوست و سگ باز  می شناسند و او برخی زندانیان و دشمنانش را که از مردان مبارز بوده اند به هنگام مرگ و شکنجه، خوراک مارهایش می کرده است، در شاهنامه نهنگ همان تمساح است و دریا به رودهای بزرگ گفته شده که نیز برخی ستمگران آزادگان را به چنگ نهنگان مردم کشان می انداخته اند ناصرخسرو در افشای حقیقت فقیهان ریاکار علما نام گوید:

هر یکی همچو نهنگی و ز بس جهل و طمع      دهـــن علــم فــراز و دهن رشــــوت باز.

گـــــر فقـــه بود حیلت و محتــال فقیه است       ابلیس فقیـــه است گــــر اینها فقـــها اند.

از شــاه زی فقــیه شـــــدنم بـــود آنچنانک        کز بیـــم مور در دهـــن اژدهـــــا شـدم

و اقوام سامی که بابلیان آشوری و بخت النصرها از آنان بوده اند با مار پیوند شگفتی دارند کورش که همان فریدون است مادهای ناتوان شده بدست بابلیها، ماردوستان سامی ی آزمند را سرنگون می کند. و از همه آشکارتر آنکه فریدون بنیان گذار یک خاندان شاهنشاهی نو و با شکوه بوده است نیز آنکه کورش دو سوی جهان را می گیرد و چون سرزمینش گسترده بوده آن را بین پسران و خاندانش بخش می کند و در این میان یکی از پسران او کشته می شود که پسر کوچکش بوده و خودش نیز با تورانیان در آنسوی خور آسان جنگیده و گویا در آنجا کشته شده است و اینها همه از ویژگیهای فریدون است دیگر آنکه او شاهی نیک و فرشته خو و ستایش شده بوده و چنانکه بنی اسراییل به ابراهیم می بالند ایرانیان نیز به فریدون مهری می بالند که همان کورش باید باشد. او نخستین شاهین مهری ی گشاینده ی خراسان(شرق) و خاوران(غرب) هر دو سوی جهان بود جنگ های او گسترش دهنده ی آزادی و دین و دانش و زیبایی بود نه غارت و تباهی و تیرگی. زیبایی گشاینده است.

فـریدون فـــرّخ فرشتـه نبـود            ز مشک و ز عنبر ســرشته نبـود

به داد و دهش یافت آن نیکویی             تو داد و دهش کن فریدون تویی

 باری چند شاه از پی فریدون، کی کاووس است که او بسیار بدخو است و برای سخن یکی از زنانش که دختری سامی یهودی است(استاره، استر خشایار و سودابه ی کیکاووس، کورش یا فریدون نیز به دلایل ناروشن برای پسرانش دخترانی از نژاد دشمنان و سامیان برمی گزیند و رد پای زنان آنان در جنگ بین برادران نباید نادیده گرفته شود.) کارهایی می کند که رستم او را بشدت می نکوهد:

          ز اندیشه ی خُرد و شاه بـزرگ      بیامد به مــا بــر زیانی بـزرگ

                      کسی کــو بـــود مهتر انجمن         کفـن بهتــر او را ز گفتــار زن

                      سیاوش بگفتار زن شد به بـاد         خجــسته زنی کو ز مـادر نـزاد

و آنگونه که می دانیم خشایار(همانکه فیلم ۳۰۰را برای نکوهش او درست کرده اند و تا حدی درست است) دارای زنی بوده است یهودی و او را دوست داشته و اروپاییان نیز درباره ی او که به خواست زنش کسانی را زنده بگور می کرده چیزهایی گفته اند و من باور دارم:

تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.

کیکاووس جنگهای نیمه تمامی در خاوران ،مصر و بربر و شام و مدیترانه، و نیز در هند داشته است ولی جنگ بزرگ و فرساینده ی آنها در آنسوی خراسان بوده است او حتی درباره ی رستم جنگاور جان برکف خودش بسیار بد اندیش و بی مهر بوده و فردوسی ی بزرگ در آغاز سرگذشت او، او را نکوهیده و شاخی بد از یک ریشه ی نیک خوانده اش که هستی اش دارای رمزی بوده تا شاهان نیکی چون کی خسرو از او در آیند. تنها کیخسرو می تواند شاه توران و چین را بشکند و جنگ با تورانیان را ایرانیان آغاز نمی کنند و به زیان هردو سو بوده و خواست فریدون، کورش، همدلی و پشتیبانی بوده است که نیروی خاورانی(سلم) رومیان و سامیان در بر انگیختن جنگجویان آن سوی خراسان دست داشته اند و باید دانست جنگ ایران با مرزهای خورآسانی(شرقی) هماره به سود روم بوده در کهن روزگاران و امروز همین گونه بوده و خواهد بود. سپس ها نیز که کیخسرو در شاهنامه خود از شاهی کناره می گیرد و خویشاوندی را بجای خود می گذارد نشانگر جابجایی فرمانروایی در هخامنش بوده که به پدر داریوشها می رسد و زرتشت در گاه آنها پیدا شده چرا که نخستین شاهان هخامنش مهری و مداراگر در امر دین هستند بویژه فریدون و کیخسرو و نه خشایارشاه که با کیکاووس همانند است و سپس گشتاسپ و فرزندانش تا آخرین داریوشها. رستم نیز یکی از پهلوانان پر شکوه هخامنش در خورآسان(شرق) بوده که وقتی در پیری نابود می شود دیگر خوراسانیان از هخامنش و دارایان بر می گردند و او را بدست اسکندر می سپارند و سپس به شمار اسکندر رومی نیز می رسند. این سخن دشمنانه و تنگ چشمانه که شاهنامه از دید تاریخی کم ارزش است و دروغهای دشمنان سامی و رومی درست است را باید به دور انداخت. برای پژوهشهای میهنی هیچ سرچشمه ای سودمند تر از شاهنامه نیست که با آگاهی بر ناآگاهی ی پیشینیان باید کاستی ها برکنار شود.

شاهان بزرگ ایرانی خود سرایندگان بزرگ و میهنی بوده اند و سرایندگان خاک دوست را می پروراندند از شمار کورش برای لشکریان خود سرودهایی داشته که کتخ مهری چکیده ی بلندترین آن چکامه ها را می سراید:

وطـــن دین است مـرد آریا را              چه خونها داده در این ره خدا را

خونی که در راه آزادی و شکوه میهن و نگاهبانی و آبادی ی خاک پدری و خانه ی مادری ریخته نشود بی ارزش ترین خونهاست.

ای خـراسان تو خـاک یزدانی                خــون این شیر بر تو ارزانی

آریاییان دلیران با نژاد و مهری ی هر قومی را ستایشگر بوده و هستند یکی از آن دلیران مهری علی پسر ابوطالب بود مردی جنگاور بی ریا و فریب و نیک اندیش کسایی شیعه ی او گفته است:

مرتضی(مصطفی) و آل او با ما چه کردند از جفا؟         یــا چــه دیدستیم مـــا از معتصم وز مستعین؟

این شیرمرد پاک نژاد خود از تبار سرایندگان مهری جان بوده است و سخنان منظوم و منثور بلندی در برانگیختن یارانش داشته که در ایران نهج البلاغه و شاهنامه هر دو در سال فرخنده ی چهارسد کوچی فرجام گرفته و گرد آمده است اینک سخنی از او:

شمشیر(زور،جنگ)درمان نیکی است بیماری ی بیداد(باطل) گرایی را.

نیز آنکه ایرانیان همیشه افسانه ها و بازگویی های دینی همه ی شاخه های سامیان را با ارزش دانسته اند و بر آنها نتاخته اند مدارایی در پذیرش و هم زیستی داشته اند لیکن گونه ای از شاخه های سامی چوب تکفیر و تنجیس را به روی ما کشیده اند و این دین خرد نیست گذشته آن را گواهی می دهد.

آری اینچنین بود برادر.

برگرفته از سخنان و سرودهای کتخ مهری در زن نامه یا جان نامه.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۸ساعت 23:10  توسط هفتواد  | 

+++++++

در پایان سرودی را که در دهم (آبان روز) از اسپندارمذ ماه ۱۳۸۷ مهری در ری(تهران) خوانگاه یاری مهری سروده ام به پیوست این مردنامه می آورم بیداری ی مهریان را

بنــــام خداوند خـــــورشید و مــــاه       که کس را سوی هستی اش نیست راه

خـــــداوند سخت و خـــداوند نــــرم        پدیـــد آور هرچه سرد است و گـــــرم

خــــداوند جـــــای و خـداوند گــــاه        همان گوهــــرش برتر است از نگـــاه

همه چیز جفت است او جفت نیست        نه چیز است او وین سخن مفت نیست

نه چــــیز و نه ناچیز گفتش حکـیم        یکی چشمه ای پر امیـــد است و بـــیم

گـــهی زندگــــانی دهد گاه مـــــرگ        همان خواستش باد و مـــا همچو برگ

چــــو باشد تو را چــــاره بیچارگی        مکــــن خویش را دیـــــو یکبــــارگی

مکن بنــــدگی جز کــــه آن پاک را        چــــرا بنـــده ای زاده ی خــــــاک را

خـــــدا بندگی به ز خــــــــر بندگی        گــــــریزند دیـــــــــوان ز تابنـــــدگی

خـــرد چشم جان است آن را مدوز        مــرو بر پی آز(مار) و جان را مسوز

بــــدرانی ار چــــون علی حیٌه را        شــــوی پهلوان آنگـــــه و حیـــــــدرا

شود دستگیــــرت علی در بهشت        نبینی دگـــــر دوزخ و جـــــــای زشت

مبادا بـــــترسی ز مرگ ای رفیق        نگردند مــــــردان مهری عتـــــــــیق

تو از پــــــور حیدر نه ای پاکتــر        اگـــــــر مــــــرگ آمد مبـــــرتاب سر

کسی راکه خون تهـی دست خورد        ببیند ز مـــــــردان یکی دست بــــرد

مـــرا مرگ سدبار بهتـــر ز ننگ        چـــو شد دیــو مهــــتر بسازیم جنگ

اگر جنگ گنــــج آورد بار و برگ        وگــــرنی مرا نیست بــــاکی ز مرگ

چــــو سامان امـروز غارتگریست        بر این زنـــــدگانی بباید گـــــریست

دموکــراسی ی انگلیسی بس است        نه این راه مرد است راه خس است

بود پایه اش بر دروغ و فــــــریب        فــــریب و سپس غارت هرچه جیب

نه سرمایه دار است غارتـگر است        دموکراسی افسار و مردم خر است

حقـــــوق بشر بر سر چــــــوب او        ره آب دزدی است در جــــــوب او

یکی عمروعاص است قران بدست        فـریب ورا خورده یک مشت مست

ندانند بــــــاری که ایــن راه نیست        حقــوق بشر جز که یک چاه نیست

دموکـــــراسی و رای سنی گریست        نه شیعیست این شیوه ی عمریست

دموکراسی و بــــت پرستی یکیست        خـــدا از چنین شیوه خرسند نیست

نه سرمایه داری که غارتگری است        چنین شیوه ای از شرافت بری است

نمـــــاز علی چیست مـــــــــردانگی        تو شیـــــــعی نه ای مرغک خانگی

کجا شیه با رای و شوراست جفــــت        امـــــامان شیعـــی نبودند مفـــــــت

تو خــــود کیستی تا دهی رای و پس        یکی جای مهـــدی نشیند چو خـــس

علــــــی را اگر رای و صندوق بود        خــــــــدا در میانه یکی بــــــوق بود

برو جـــــان بابا تو شیعــــی نه ای        تو چــــــــون مرغ گسنه پی دانه ای

علی راه سرمایه داری نـــــــرفت        معــــــاویه زان رو سرش را شکفت

نه شیعی بود ضــــــــد سرمایه دار        نه سرمـــــــــایه دار است مانند مار

محــــــــمد یکی مـرد آزاده بــــــود        نه از صنـــــدق رای تــــو زاده بود

ربــــا را کنـــد مجلس تو حـــــــلال        بنوشد یـــــزید تو خون بـــــــــلال

 مرا شــــــرم بادا ز خونم حسیــــن        که سرمـــــــایه گردد مرا نور عین

مـــــــرا هست سرمایه لیکن شرف        مرا هست مجلس ولــــــی در نجف

نه سرمـــــــــایه و مجلس انگلیس        که باشد ســـــــزاوار تو کاسه لیس

من آن مرد مـــــــهری خراسانی ام        یکی شیر شیـــــعی چه ترسانی ام

ز فردوسی  ی مهری آرم دو لخت        همان شیعی ی شاد با تـــاج و تخت

"چنین دان که خـــــــاک پی حیدرم        برین زادم و هــــــــم برین بـــگذرم

گرت زین بــــــد آید گناه من است        چنین است و این راه راه مــن است"

حیدر نامی از تازی و پهلوانی است در مثنوی ی زن نامه گفته ام حیدر همان مارکش را گویند و پهلوانان مهری چون رستم همه مار،اژدها،آز کش اند نه آزمند و پول دوست.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 1:23  توسط هفتواد  | 
 
+++

مرا خاکی زاده است

که مردانش زادن کودکان را

با آتش تیر جشن می گیرند

از مادرانی که بر کمرگاه داماد و عروس

خنجر و نان می بندند

اسپند شان گلوله و دود تفنگ

خونشان روشن و سرخ

چونان خورشید سپیده دمان

سرودشان ستایش مهر بزرگ بلند

شتران بردباری که کینه  و خشمشان سنگین است

مرگشان چونان درختان کاج هماره سبز

« ایستاده با ریشه های فرو رفته در خاک .»

خاک فردا

گنج و جنگی دیگر را

پاسداشت خون پهلوانان کی آرشی را

من از تخمه ی آرش شیواتیر، پهلو بزرگ خراسانم

بلندای خمیده ی مادرم کمان اوست

بالای بلند من تیر آن

پدرم رهاننده ی بی مرگ

آرزوی پروازی بلند

بر فراز کوههای خاک خرد و ورارود

بی تابم کرده است
 
بی تاب مهریان.

سروده شده در خاک کهن استوا(قوچان) از سرزمین ابیوُردگیوِ گودرز به همراه پیری شاهرودی(رود= پسر و پور، شاهرود=شاپور این خاک نیز تا ری از خراسان مهری ی آرش کیانی است.)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 20:42  توسط هفتواد  | 
مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر
  بالا