مهریان خور آسانی
 
 
رمزگشایی اندیشه ایرانی مهری خراسانی
 
خوش یاد کاجهای چناران شبان سرد

از رادکان به توس همه خاک خون مرد

بی درد کس مباد و مرا سوز مهر باد

آنجا که مرد خیزد خوش بوده ام بدرد


روشنگری و افزوده آنکه در این گوشه از توس باستانی نام گل مکان در اصل پیوندی با گل معروف ندارد و آنجا بدلیل بودن چند گورستان و گورگاه قدیمی به مکان گور معروف بوده که نام درست پیش از اسلام آن باید بدقت ردگیری شود لیکن پس از اسلام و تا کنون نام ترکیبی ی گورمکان در تعریبهای موجود در کتب تاریخی بگونه ی جورمکان آمده و بدلیل تبدیل ر به ل همچون دیوار به دیوال گور نیز به گول و با تخفیف مصوتهای بلند به کوتاه همچون نون به نن گول به شکل گل درآمده و گل مکان گفته شده.

همچنین بد نیست معنای نام باستانی ی توس را نیز روشن کنیم این نام یکی از شاهزادگان و پهلوانان دوران شکوه ایران که درتاریخ اروپایی به هخامنش معروف گردیده و در شاهنامه نام آن دوران کیانیان است که واژه ی کی دگرگون شده ای از نام گاو است و کیانی یعنی گاوی و منسوب به گاو(درفش کاویانی که از پوست گاو درست شده بود) چرا که برای هخامنشیان نخستین و در کیش مهری ی آنها گاو جانوری ستوده و نماد سود و بهره وری و شکوه و نیرو بوده و این جانور مقدس نامش در نام شاهان و پهلوانان بکار می رفته چنانکه در شاهنامه به پهلوان گو گفته می شود که همان گاو است و فریدون شاهنامه که همان کورش تاریخی است در کودکی با شیر گاو بزرگ شده و گرز و اسلحه ی مشخصه ی او در جنگها گرز گاوسار بوده که ستونهای  دارای سر گاو در تخت جمشید و بکار رفتن نماد گاو در معماری ی تخت جمشید بیانگر این است که گاو برای هخامنشیان مهم بوده و بی جهت نیس که فردوسی و شاهنامه به این سلسله لقب کیانیان(گاویان) را داده و این درست تر و ایرانی تر است از واژه و نام مشکوک هخام و هخامنشی. باری فردوسی به صراحت می گوید پایتخت کیانیان در استخر پارس بوده که درست همین تخت جمشید کنونی است:

در داستان کی کاووس:

نشستنگه آنگه به استخر بود

کیان را بدان جایگه فخر بود

سوی پارس لشکر برون برد کی...

نام خود کی کاووس که همان خشایار تاریخی است معنای آن گاو نر(گاو اوست) است و مجسمه های بزرگ گاوهای نر در تخت جمشید به فرمان کاووس(خشایار) ساخته شده است نام پدر این خشایار تاریخی که همان کاووس شاهنامه است در تاریخ داریوش کبیر خوانده شده و در شاهنامه کی قباد است که قباد معرب و دگرگون شده ی گو پاد( گاو پاد) است یعنی دارنده و نگهبان گاو و کی همان است که بصورت کبیر در نام داریوش کبیر بکار رفته چرا که کی که همان گاو است به معنی بزرگ و با شکوه نیز می باشد. از پهلوانان دوران هخامنش یا کیانی کسانی هستند با نام گاو که یکی گودرز است یعنی گاو دوش و نام پسر این گودرز گیو است که تلفظ دیگر نام گاو است و در خراسان جنوبی هنوز به گاو گو با کسره ی گ گفته می شود که مخفف همان گیو است. آنچه ما در شاهنامه بعنوان نام شاهان یا پهلوانان می بینیم در واقع صفت آنان است مثل رستم که رود استهم است و رود یعنی پسر و استهم یعنی کلفت و بزرگ رود استهم پسر بزرگ تن است و فریدون یعنی پسر سومین همین گیو نام تاریخی اش اُرد بوده و نام کاملش بابا اُرد که شهر او پس از اسلام در شمال خراسان به ابی ارد و ابیورد معرب می شود. باری این توس ما شاهزاده و پهلوانی از خانواده و تخمه ی فریدون و کورش تاریخی است که با گزینش بزرگان ایرانی در مجلس مهستان به شاهی انتخاب نمی شود و سپس همه جا به عنوان سپهسالار برتر از رستم در سپاه مقام دارد لقب این شاهزاده توس بوده و این بخاطر ویژگی ی خو و اخلاقش بوده که مردی تند مزاج و خشمگین و بدخو است و توس به معنی ی تند و عصبی است ونام و صفت توسن که برای اسب سرکش بکار می رود از این ریشه است. در شاهنامه به کرات آمده است که توس تند و ناهشیار است به معنی کنونی کله خر و بیفکر که به اعصاب خود کنترل ندارد و این برای شاهی و سیاست خوب نیست

همان توس تند است و هشیار نیست...

این شاهزاده ی پهلوان در خور آیان ایران حکمروایی و فدرالیته ای داشته و بنام خودش پایتخت خراسان را آوازه مند کرده است.

در همین زمان کنونی نیز از آنجا که مشت نمونه ی خروار بوده در بیشتر جاهای خراسان اخلاق مردانش به نسبت تند است و وقتی با هم معمولی هم حرف می زنند انگار دعوا دارند با هم و در مجموع مردان خراسانی کمی تند مزاجتر بوده اند که در دوران جدید تهرانیان که به هر قومی نامی و صفتی داده اند بقول شهریار شاعر خراسانی را لجوج و کله خر نامیده اند

الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من...

به رشتی کله ماهی خور به توسی کله خر گفتی

دلاور مرد آذربایجان را ترک خر گفتی

باری سوس و توس همان تند و آتشین مزاج است و البته این خوی مردان راست و بی ریا نیز هست چرا که نیچه گوید خشم و ریا کاری با هم جمع نمی شود.

نبشته ها و سروده ها از کیوان تهمتن خراسانی ی مهری است.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 21:21  توسط هفتواد  | 
هماره بوی خور آید مرا ز سوی خراسان

به خاوران ندهم خاک مشکبوی خراسان

ز خور بران و ز روم است خوی تاریکی

که نور هیچ نباشد جز آب جوی خراسان...

روشنگریها:

خاوران= خور بران: غرب

نظامی گوید:

مغرب و آن قوم سخا دشمن اند

مشرق و قومش به سخا روشن اند

سرودها از کیوان تهمتن (کتخ مهری) است.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند ۱۳۸۹ساعت 22:16  توسط هفتواد  | 

عبری و عبوری و عـــرب  دانی چیست

این هــــر سه به پارسی شد و تازی شد

تــــازی گــــذرنده دان و در حــــال گذار

عبری و عــــرب چنین عـجم سازی شد


روشنگریها:

چنانکه می دانید نژاد و قوم سامی که در برابر آریایی می باشد و یهودیان و عربان از مهمترین شاخه های آنان اند(که افسانه ها و سرگذشتهای قومیشان از نخستین آدم و پیامبرشان آغاز و به آخرین پیامبرشان می انجامد و در نزد آنان نهاد مقدس پیامبری و پیامبر زادگی و اموردینی است و کتاب مقدشان در اصل پیغمبرنامه هایشان است درحالیکه در نزد آریاییان نهاد مقدس شاهی و شاهزادگی است و سرگذشت قومیشان با نخستین انیسان که نخستین شاه است: کیومرث آغاز و به فرجامین شاهانشان می انجامد و نبشته ی مهمشان شاهنامه هایشان بوده) باری این نژاد سامی از کهن روزگاران نامی که برخود و زبانشان نهاده بودند "عبری" بوده است و این عبری بودن نیز به یکی از مهمترین سرگذشهای قومی شان برمی گردد که برابر آن گویند رهایی بخش این قوم(موسی) آنان را از بردگی نجات داده و از رودی بزرگ آنها را "عبور" داده این قوم پس از آن عبوری و عبری و سپس عربی نامیده شدند و چون شاهان بزرگ ایران نام آنها را پرسیده اند و داستان فرار و عبورشان را آن نام را به پارسی باستان وپهلوی "تازی" گفته اند

از آنجا که فرار در سرگذشت این قوم مایه ی رهایی بوده در همه ی تعبیر خوابهای عبری و اسلامی در تعبیر ترسیدن و فرار کردن در خواب آورده اند که فرار در خواب خوب است و پیروزی و بهروزی در پی دارد چرا که موسی از فرعون به تاختن(تازیدن) فرار کرد و عبور کرد و نجات یافت.


فراموش نگردد اختلاف عرب و یهود از جهت روایت داستانهای قومی یک اختلاف درون قومی بوده و به آریاییان ربطی ندارد ریشه ی زبان عربی ی امروز همان زبان عبری است کسی که درست بنگرد خواهد دانست.

 صفت تازی در شاهنامه برای همه ی نژاد سامی آمده نه تنها اعراب و این نام برای توهین نبوده ترجمه ی نام خودشان به پارسی است.

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن ۱۳۸۹ساعت 14:54  توسط هفتواد  | 

سلام من به اسیران غربت شهری
کشیده تهمت بد دینی و سگ دهری

کسان که بهره رساندند خلق را از جان
نبوده ذره ای از روزگارشان بهری

چه نهرها که روان شد ز خونشان و ز چشم
ندیده سایه ی سرو روانی و نهری

کسان که رشک شکر بود هر سخن گفتند
به حلقشان نرساندند خلق جز زهری

بجای روی گشاده که هر که را بردند
چه چهره های کریهی بدیدشان قهری

بجان کیوان امید تهمتن به شماست
درود من به شمایان غربت شهری

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۹ساعت 12:38  توسط هفتواد  | 

+++

نام خوش سیمرگان چون شد که سملقان شد

سی س شد و ر ل شد گ ک شد و کان قان شد

سیمرگ بود سیمرغ چون مرگ همان مرغ است

شهنامه سرا گوید زینگونه فراوان شد

مشگفت که بسیاری واژه شده دیگرگون

دیهگان بد و دهگان شد دهکان بد و دهقان شد

بیژن پسر ارد است بابا لقب آن ارد

وآن ارد همان گیو است آری و چنینان شد

بجنورد ز بیژن ماند چون گیو که از گودرز

بیژن پسر بابا اورد است که چونان شد

گشته است درق ، دره   ایوار شدی ایور

جاگرم بشد جاجرم چوگان بد و شوقان شد

آبتین  بشدی عابدین    گوپاد  شدی قباد

گرمک چو بشد جرمق گرگان تو جرجان شد

گرگان بود از گرگین ، گرگین پسر میلاد

میر مهر بود شد میل با داد از اینسان شد

میرداد(مهرداد) بشد میلاد چون گاو که گشتی کی

کاوه چه بدی گابه ، گویان بد و گوسان شد

کی آرش و آرش کی گشته است ارشک و اشک

و آن اشک چو گشتی عشق نام دوسه سامان شد...

روشنگریها:

مرگ بر وزن نرخ مرغ را گویند.

عشق آباد: آرش کی آباد ، کی آرش آباد، ارشک آباد، اشک آباد چندین روستا و شهر به این نام در خراسان بوده و هست.

به این روشنگریها در باره ی این سروده افزوده خواهد شد.

سروده شده در ری(تهران) مردادماه ۱۳۸۹ کتخ مهری.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم شهریور ۱۳۸۹ساعت 18:33  توسط هفتواد  | 

 یکی از پسران گودرز، بابا اورد، اباوُرد یا ابیوُرد(اپیوُرد و اپاوُرد یک نام است در گویش خراسانی پهلوانی کهن آوَرد، آوُرد و اَرد، اُرد و کِنار، کُنار و... گفته می شود و درست این است که بگوییم اُردُوان نه اَردَوان) بوده که خاکی را از کی کاووس گرفته و آن را با یک شهر پایه آباد کرده بنام ابیوُرد پور گودرز از خویشان آرش تیر انداز خراسانی پر آوازه می کند . پاره ای از پژوهشگران ناآگاه و گمراه پنداشته اند ابیورد با فتحه ی راء ابیوَرد(خوانش بسیاری از واژه ها پس از اسلام دچار آمیختگی و تعریب و دگرگونی است حتی در خود شاهنامه واژه های دگرگون شده کم نیست الف آغاز در بسیاری واژه ها ریخته، دهگان دهقان شده و...) در دشتهای ترکمنستان کنونی نزدیک مرو یا پایین تر از آن بوده و امروزه از بین رفته واثرش بجا نمانده که اگر چنین باشد چرا در تواریخ آمده که گرمکان(جرمغان) وجاجرم و شوكان(شوقان) و سِملقان(این نام برابر گویش محلی با سمنگان پیوند ندارد بلکه کوتاه شده ی سیمرگان است و سِمرکان با سیمرغ هم پیوند است نادر پارسترک بیژن ابیوُردی این خاک را برای لشکر زدن برگزیده بود) از دیه های ابیورد می باشد و این آبادی ها اکنون در نیمروز(جنوب) بجنورد کنونی قرار گرفته و محال است که به شهری نزدیک مرو متعلق باشند.(نگاه کنید به واژه نامه ی دهخدا، جرمغان و گرمکان و... را در مرآت البلدان صنیع الدوله نام درست پسرگودرز آمده: اُورد بن گودرز) ابیورد کهن در برگیرنده ی جوین(گیوان)، جاجرم(جاگرم)، جرمغان(گرمکان، جرمق، گرمه)، بجنورد(بیژن بیوُرد)، اسپهرآیین یا اسفراین، شیروان، قوچان(استوا) و درگز و پیرامون اینها بوده است و جایگاه خود این شهر نیز میان همین کوههای بجنورد است.

کسانی که می گویند ابیورد خرابه شده و در دشت ترکمنستان(دست آورد رومیان مدرن) کنونی است باید بگویند چرا در تاریخ آمده نادر افشار داماد حاکم شهر ابیورد(بابا علی) شد و سپس پیشرفت کرد و به تهماسپ صفوی پیوست و ستاره ای بزرگ شد و اگر نادر داماد حاکم این شهر شده شهری که از خاندان زن نادر بوده باید تا مرگ خود نادر و کمی پس از او نیز برجا بوده باشد و از گاهِ کشته شدن نادر اگر پنجاه سال پس از نادر هم آباد بوده باید پرسید از تاج گذاری ی آغامحمدخان قاجار تا دوران ما چه رویداد ویرانگری پیش آمده که این شهر خرابه شده و جاجرم و درگز و شهرهای کوچکتر برجای مانده اند؟ نادر بخاطر همان پیوندی که با بجنورد و پیرامون این شهر داشت لشکریان نامدارش را در دشت سیمرگان(سیمرغان،سِملقان) نشاند و از شکوه آن لشکر، جایی که برایشان غذا(آش) می پختند به آشخانه ی نادر آوازه مند  شد و امروزه مرکز خاک سِملقان شهر آشخانه است(البته در زبان كردي به آسياب نيز آش گويند و در اين سرزمين پر آب آش هاي آبي زياد بوده است كه باز هم بدرد لشكريان نادر مي خورده است). پس از تکه تکه شدن عثمانی و ایران رومیان مدرن سرچشمه های تاریخی و نامهای ما را گل آلود کردند تا پیوندها دوباره برقرار نگردد.

دیگرآنکه بیژن در شاهنامه از نوادگان گودرز است او پسر گیو است و مادرش دختر رستم، پس بیژن دختر زاده ی رستم و پسرزاده ی گودرز است(ژاله آموزگار، اساطیر ایران) واین سرزمین بنام دو پهلوان هم خانواده ی پسر و پدر  آوازه داشته نخست ابیوُرد( که بزرگ تر است) سپس بیژن ابیوُرد(بیژن بیورد) که این درست تر است. اگرچه در شاهنامه نام این پسر گودرز نیامده گمان ما بر این است که  بیورد نام گیو است وگیو لقب اوست همچون شاپورِ نیو، نام اُرد از نامهای بزرگ مهریان و اشکانیان است و بابااُرد نام گیو بوده و گیو(گاو) صفت پهلوانی ی اوست(در شاهنامه نامی از بیوردکاتی که گویا پهلوانی تورانی است و باورد نام آبادی آمده بدون آنکه پسر گودرز باشد بهر روی گیو همچون هر پهلوان دیگری دارای یک نام و چند آوازه و صفت بوده چون زال زر، رستم دستان تهمتن، شاپورنیو، آرش شیواتیر و...) باري این سرزمین بیش از هرچیز بنام ابیوُرد آوازه داشته و شهر بیژن از آبادی های این ابیوُرد بشمار می رفته شهر بیژن  در پیرامون بجنورد کنونی بوده است این سرزمین سالیان سختی را گذرانده تا بوزنجُرد و بیجنورد و بجنورد شده(نام بیژن یورت در زبان عام در بخش دوم، یورت، برساخته  است). سخن دیگر در باره ی واژه ی ابیورد اینکه نام بابا(پاپا)،بابی و بابو از نامهای کهنی بوده که مهريان كهن و بويزه اشكانيان به فرمانروایان و پیران خاندان می داده اند و بسیاری از فرمانروایان این خاک لقب بابا داشته اند همچون پدرزن نادر که باباعلی(علی بابا) بوده در همین ابیورد. نام نخستین این شهر از اُرد(اورد) گرفته شده با اضافه شدن بابا که بابا اُرد می شود و بابا همچون کی در نام کی کاووس و کی آرش است پس اُوردبابا و بابااُورد است پس از آمدن اعراب سامی نفوذ زبان و لهجه ی عربی نامها را دگرگون می کند چنانکه گرمه جرمق می شود و اعراب که به بابا ، ابا، ابو و ابی می گفتند نام بابااورد را به ابی اورد و ابا اورد دگرگون کردند که چون نام اُرد بگونه ی اَرد هم تلفظ می شده بگونه ی ابیورد و اباورد در نوشته های مسلمانان در آمده و از آنجا که پیری خراسانی ی امیدوار گفته است:

چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن

غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید

امروز نیز ما باید این گرد و غبارهای بیگانه را از روی نامهای زیبا و مسخ شده ی مان برداریم تا دوباره بدرخشند. در خراسان پس از آمیزش با شکوه و شگفت سامیان و مهریان واژه ها و زبان ویژه ای پدید شد از جمله ویژگیهای خراسانی، نهادنِ نامهای جمع عربی بر مفردها بود که برای نمونه غدود بجای غده بکار رفت و نام جمع عابدین را بر شخص واحد می گذاشتند و نامهای ترکیبی چون حیدر، محمدعلی، محمدرضا، حسینعلی، غلامعلی و... پدید شد که خود اعراب این نامها را در سرزمینهای عربی نشین بجای نام بکار نگرفته و نمی گیرند. در اینجا و در واژه ی ابیورد نیز این دوگانگی ی تازی پهلوانی هست و نام بابا برای مهریان پدر و مادر دارِ آباشناس نامی نیک بوده بگونه ای که چون کسی در کیش مهر به خوان هفتم می رسد او را پاپا و بابا(پیر پدر) می گفتند که رستم خود یک پیر و پدر و بابای مهری است(بابارستم، رستم بابا).

پدر بزرگ پدربزرگ این نگارنده نامش آبا بوده و مردم به او بابا می گفته اند(کربلایی آبا) نام خاندانی(فامیلی) بابایی هم از این است و جدا از این هنوز در شهر نگارنده و جاهایی دیگر از ابیورد کسانی هستند که نام کوچک آنان بابا است. باباسعید یا بابوسعید پسر بابو بوالخیر پیر وپدر صوفیان مهنه ای نیز چنین بوده و نامش و آوازه اش با شهر و تبارش هماهنگ بوده و هست. باری درباره ی بیژن در نام بجنورد این بیژن همان بیژن دلداده ی منیژه است که با پدرش گیو و توس و فریبرز در ناپدید(غیب) شدن کیخسرو به پند او گوش نمی کنند و در زیر برف جاودان بارنده گير كرده و بخواب می روند تا روزگاری دیگر بیدار شوند و ایران را بیابند و درفش کاویانی سرخ و زرد و بنفش را برافرازند.

من در خواندن برخی نبشته های صادق هدایت که یک تهرانی ی قدیم است و تهران از ویرانه های ری آباد شده به این نکته رسیدم که بسیاری از واژه های او که برخی کهنه و از دور افتاده است شباهتی با واژهای آشنا و هنوز معمول ما در خراسان دارد و روانی ی سخن او نیز چنین است.  یک شهر بنام راز در بجنورد هست و درباره ی بجنورد هم، چه بیژن را بگوییم چه  بابا اُرد (بیوُرد) را تفاوت ندارد چرا که این سرزمین از آن دو خویش نزدیک بوده است و در پایان هم بنام هردو خوانده شده و آنها خود خویشانی دوست بودند نه دشمن و روانشان رشکمند نیست که نام کدامشان بیشتر برده شود.

به هر روی کتخ درباره ی تبار آرشکیانیان خراسانی مهری گوید:

 ای مهـریان  بجنـــورد، بجنورد بوده  بیـوُرد      مـرد و زنش سلحشور از ترک و تات تا کرد

  بـاوُرد پــور گـودرز از دوده ی کــــی آرش       نز کی قبـــاد  خویشِ   نوذر  سواره ی گــرد

   آن آرشی که افکنــد تیــر از کمـان درگــز         در جنگ زوی تهماسپ وآن آشتی به از برد

   شهنامـه­ گـوی ما گفت چون رفت تاج دارا         بـار دگــر  یکی  شیـر آن را  بچنــگ  آورد

   از تخمــه­ ی کی آرش بود آن دلیـر مهــری        آرش کـــــــیان این  خـــاک آن آرزو بـرآورد

  بیگـانه را شکستند و آن رخنــه را ببستند         مــردانه مـرد خستند  آن گــرگ را در آوُرد

 مهــــر بـزرگ  بادا یار  همـــه ی دلیــــران        و ز تهمتـــن  درودی  بر مهـریان  بجنـــورد

(در این سروده درگز=دارگز= درخت گز، دار همان درخت است، دال و درخت، چون سپید دار که در خراسان سفیدال گویند همچنین گزدار و دارگز. باید دانست که گز اشویی ترین،مقدس ترین، درخت مهریان خراسانی بوده است در کنار کاج، رستم با چوبه ی گزی که از سیمرغ می گیرد پیروز می شود و شیخ اشراق در یک نبشته سیمرغ و تیر گز را تاویل کرده که درخششهایی از خورشید بوده که چشمان اسفندیار را تار می کند. تیراندازان مهری تیر و کمانشان را از دار گز می ساختند و هنوز در جاهایی از  خراسان مهری به درخت گز نخ می بندند و کمک می جویند و بر گرد آن چرخ زنان پای کوبی می کنند. خود اسپند دود کردن نیز چون سوزاندن پر سیمرغ است چرا که فرشته ی اسپند پاسبان درست تنی و دور کردن بیماری و چشم زخم اهریمن است و این گیاه که با آن فرشته پیوند دارد با بلند شدن دودش اسپند را فرا می خواند و او به پیرامونیان آن دود بی مرگی می بخشد و باید دانست آن مردمان نیکی که بدست غارتگران اروپایی تاراج شدند و سرخ پوست نامیده شدند نیایش بزرگشان با خورشید بود و به شاهین باوری شگفت داشتند آنها نیز درباره ی دود توتون و کشیدن آن اندیشه ای همچون اسپند ایرانی داشتند و دود کردن توتون برایشان کاری نیک و آیینی بوده همچنین به رنگ سرخ گرایش ویژه و منشی پاک و راست و مهری داشته اند.)

برگرفته از مثنوی زن نامه ی کیوان تهمتن خراسانی مهری

 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد ۱۳۸۹ساعت 3:36  توسط هفتواد  | 

سرودي درباره ي سرگذشت و زندگاني ي عارف بزرگ خراساني بايزيد طيفور بسطامي:

+++++++

رفتـم بـــسوي بَســـتان وآرامگــه دي پـور   آن پـير خـراساني كش گفت عرب طـــيفور

آن پـور كه مهـرمام افـزون ز همه بودش     زيـن روي كـسان گــــويند افتاد بجانش نور

دادش عـربي كنيه پس با به يـزيد افـزود      زين گونه بشد باري درعرف عرب مشهور

او بود يكي مهري صـوفي لقـــبش كردند      وزخـاك كـــي آرش زاد آن پـاك دل پرشور

بستان چوبشد بسطام دي پـورشدي طيفور     وزگـردش چرخ پير بس مار كه گشتي مور

زي جعفرصادق رفـت شاگردشدش ازجان     وآموخت كه دراين راه بي پيربودچون كور

وآن پـير نه پـيرسـال يا ريش سپيد و زال      بل گـــوهر نيك و حال و زايزد پاكش زور

چون خواست كه بازآيدزي مادروشهرخويش   از پيـرخودش جعـــفر يك رود بكردي دور

آورد محـمد را كـــو بد پسر صـــــــــــــادق    تا در كنـفش سازد آن سـوگ وطن را سور

گـرچه پسر جعـفر كوچك بـــد و شاگردش      ليـكن ز ره گــوهر او بود شــــه و شــاپور

چندي چوگذشت ازچرخ شهزاده محمدرفت     جانش ز ســــراي خاك بر گــنبد پرازحور

دي پورچوشاهش مردواورابه ستـودان كرد     بي مادروبي رهـــبربي چنگ شد وطنبور

چون مــرگ بشد نزديــك آن پير مجـرد را     دانست كه بايد رفت از خـانه ي ماه و هور

پس گفت به ياري هين چون من زجهان رفتم   در پاي همـين شهـرود مـا را بكني در گور

گســـتاخ شدي آن مــرد پرسـيد كه اي استاد     تو مهــتر از او بــودي اين كـار بود ناجور

پس پيرچنين فرمود او گوهـرشاهي داشت      پـيري نه به ســــن باشد اي كــوردلان بور

شهـرود بود شهــپورچون رود پـسر بــاشد      اين خاك ارشكاني است پرمهر زنـور خور

اي تهمــتن مهري هم ياد زخـــورگان كــن      و آن شير ســوار مسـت بابــوحـسن گنجور

 روشنگريها:

بستان= باستان : ده يا شهر كهنه و سالخورده.

مهري=شيعي: خراسانيان پيش از اسلام شيعي(مهري) بودند.

خاك كي آرش= خور آسان : خراسان مهرآيين.

دي پور= نامي ايراني مهري : كودكي كه در ماه دي زاده شود. ماه دي در نزد مهريان خراساني آغاز سال بوده و نام آن نيز مقدس است شب نخستين روز اين ماه را شب مهرداد يا يلدا گويند . در اين شب خورشيد دوباره به زمين نزديك مي شود. زايش مهر است و فردوسي نيز در اين شب زاده شده است.

پير= آرياييان جوان دوست هستند و پير در نزد آنان كسي است كه از نظر تخمه و گوهر پاك باشد و گرچه پير جسماني نباشد ولي ساميان سني تنها به پير جسماني ارزش مي گذاشته و مي گذارند. امامان شيعي هيچكدام در معني ي پير جسماني به امامت نرسيده اند و از سن 60 نيز بسياري بر نگذشته اند.

رود= پسر و پور . حافظ گويد:

دل بدين رود گرامي چكنم گر ندهم       مادر دهر ندارد پسري بهتر از اين

نام رستم نيز از رود استهم گرفته شده يعني پسر كلفت و سترگ بدن چنانكه در هنگام زايش چنين بوده است.

محمد بن جعفر الصادق= گورگاه بايزيد بسطامي به سفارش خودش در بيرون و پايين آرامگاه اين شهزاده ي شيعي بوده و هنوز هم هست.

ارشكاني= آرش كياني : خراسان زادگاه و سرزمين اشكانيان مهري بوده و آنان نزاد خود را به آرش تير انداز مي رسانده اند:

راستي هست تا كه ايران هست        مرز كي آرش و خراسان هست

خورگان=خرقان

بابو حسن= ابوالحسن خرقاني .

سروده از كتخ مهري اسپندماه  1388 در چناران توس پس از سفر به شاهرود.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد ۱۳۸۹ساعت 15:56  توسط هفتواد  | 

داني چراست اي يار امسال ســــال مـن        زيرا كه نـــام داده نشد برگـــزاف بــــبر

ياري ز بخت خواهم كان مهر ايزد است         تا تخــــت خود فــــرازم برتر ز تاج ابـر

خـاك خــــرد خراسان اين زادگاه مــــهر        چـــــون من هزار زاده بلي شير ببر گبر

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد ۱۳۸۹ساعت 18:11  توسط هفتواد  | 

مختصر آنكه نامهاي تركي در شاهنامه آخر آنها آب دارد همچون افراسياب، رودابه، سهراب و مهراب و ...

رودابه از نژاد تركان بايد باشد نه ضحاك تازي كه اگر از ضحاك تازي هم باشد رمز زيبايي در آن است و امروز ما مي توانيم سخت گيري ي (تعصب) تازي و كرد، كوشش ترك و روشن خردي ي پارس را داشته باشيم و برتر از زاده ي رودابه پهلواني كنيم وجهودان رومي(غربی) را گوشمالي ي درخوري دهيم و مي دهيم . از آنجا كه خاندان رستم با كيانيان گشتاسپي درگير شد در بازگويي هاي تاريخي براي آنكه رستم را بي نژاد يا از گوهر بد بدانند چنان نموده اند كه خاندان مادر او از ضحاك تازي بوده و اين درست نيست برابر گرشاسپ نامه ي اسدي ي توسي كه خراساني تر و مهري تر بوده نژاد پدر رستم از جمشيد آخرين شاه مادي (كرد) بوده و مادرش بايد ترك باشد و او دورگه است و برترين نژاد در ايران و شاهنامه نژاد دورگه بوده است. سودابه نيز چون رودابه يك نام ايراني خوراساني است و اين دختر سامي يهودي بوده است از سرزمين شام .

ايرانيان به زنان انيراني(غیر ایرانی) نام ايراني مي دادند همچون خشايار كه دختري سامي يهودي را به همسری مي گيرد و نام ايراني ي  اره به او مي دهد در گويش پهلوي استاره به استر دگرگون مي شود و مردخاي پسرعموي اين دختر بوده است و گورگاه آنان در همدان شيردوست به استر و مردخاي آوازه مند است . شهر استرآباد كهن در پيرامون گرگان نيز همان استاره آباد بوده و با استر نام گونه اي چهارپا پيوندي ند ارد چرا كه گرگان و پيرامون آن جايي بوده است كه گاهشماري و ستاره گيري ايران در آن انجام مي گرفته است و بهترين زيجها و رصدها را داشته است و ابوريحان و ديگران آن را بازگو كرده اند.

برگرفته اززن نامه .کیوان تهمتن خراسانی مهری.(کتخ)

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۸۹ساعت 10:54  توسط هفتواد  | 
جشن سدک شب خور روز شد ز بهمن ماه      چل روز برگذشت ز آغاز دی و زایش مهر

واژه ی سده سد کو چک بود که پنجاه است      پنجـاه روز به نوروز دان ابا ستایش مهر

كيوان ز ري سوي توس آي تا سـدك گيريم       وز شام تا به بام به آتش بكن نيايش مهر


شب یازده ی بهمن که فردایش روز یازده (خور روز) است جشن سده است که همان پینجه(پنجاه) به نوروز خراسانی است این روز آغاز چله ی کوچک(بیست روزه) است از ۱۱ بهمن تا ۳۰ بهمن و اسپند ماه نیز ماه عید است.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۸ساعت 20:21  توسط هفتواد  | 
مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر
  بالا