X
تبلیغات
مهریان خور آسانی
 
مهریان خور آسانی
 
 
رمزگشایی اندیشه ایرانی مهری خراسانی
 

یکی از پسران گودرز، بابا اورد، اباوُرد یا ابیوُرد(اپیوُرد و اپاوُرد یک نام است در گویش خراسانی پهلوانی کهن آوَرد، آوُرد و اَرد، اُرد و کِنار، کُنار و... گفته می شود و درست این است که بگوییم اُردُوان نه اَردَوان) بوده که خاکی را از کی کاووس گرفته و آن را با یک شهر پایه آباد کرده بنام ابیوُرد پور گودرز از خویشان آرش تیر انداز خراسانی پر آوازه می کند . پاره ای از پژوهشگران ناآگاه و گمراه پنداشته اند ابیورد با فتحه ی راء ابیوَرد(خوانش بسیاری از واژه ها پس از اسلام دچار آمیختگی و تعریب و دگرگونی است حتی در خود شاهنامه واژه های دگرگون شده کم نیست الف آغاز در بسیاری واژه ها ریخته، دهگان دهقان شده و...) در دشتهای ترکمنستان کنونی نزدیک مرو یا پایین تر از آن بوده و امروزه از بین رفته واثرش بجا نمانده که اگر چنین باشد چرا در تواریخ آمده که گرمکان(جرمغان) وجاجرم و شوكان(شوقان) و سِملقان(این نام برابر گویش محلی با سمنگان پیوند ندارد بلکه کوتاه شده ی سیمرگان است و سِمرکان با سیمرغ هم پیوند است نادر پارسترک بیژن ابیوُردی این خاک را برای لشکر زدن برگزیده بود) از دیه های ابیورد می باشد و این آبادی ها اکنون در نیمروز(جنوب) بجنورد کنونی قرار گرفته و محال است که به شهری نزدیک مرو متعلق باشند.(نگاه کنید به واژه نامه ی دهخدا، جرمغان و گرمکان و... را در مرآت البلدان صنیع الدوله نام درست پسرگودرز آمده: اُورد بن گودرز) ابیورد کهن در برگیرنده ی جوین(گیوان)، جاجرم(جاگرم)، جرمغان(گرمکان، جرمق، گرمه)، بجنورد(بیژن بیوُرد)، اسپهرآیین یا اسفراین، شیروان، قوچان(استوا) و درگز و پیرامون اینها بوده است و جایگاه خود این شهر نیز میان همین کوههای بجنورد است. کسانی که می گویند ابیورد خرابه شده و در دشت ترکمنستان(دست آورد رومیان مدرن) کنونی است باید بگویند چرا در تاریخ آمده نادر افشار داماد حاکم شهر ابیورد(بابا علی) شد و سپس پیشرفت کرد و به تهماسپ صفوی پیوست و ستاره ای بزرگ شد و اگر نادر داماد حاکم این شهر شده شهری که از خاندان زن نادر بوده باید تا مرگ خود نادر و کمی پس از او نیز برجا بوده باشد و از گاهِ کشته شدن نادر اگر پنجاه سال پس از نادر هم آباد بوده باید پرسید از تاج گذاری ی آغامحمدخان قاجار تا دوران ما چه رویداد ویرانگری پیش آمده که این شهر خرابه شده و جاجرم و درگز و شهرهای کوچکتر برجای مانده اند؟ نادر بخاطر همان پیوندی که با بجنورد و پیرامون این شهر داشت لشکریان نامدارش را در دشت سیمرگان(سیمرغان،سِملقان) نشاند و از شکوه آن لشکر، جایی که برایشان غذا(آش) می پختند به آشخانه ی نادر آوازه مند  شد و امروزه مرکز خاک سِملقان شهر آشخانه است. پس از تکه تکه شدن عثمانی و ایران رومیان مدرن سرچشمه های تاریخی و نامهای ما را گل آلود کردند تا پیوندها دوباره برقرار نگردد. دیگرآنکه بیژن در شاهنامه از نوادگان گودرز است او پسر گیو است و مادرش دختر رستم، پس بیژن دختر زاده ی رستم و پسرزاده ی گودرز است(ژاله آموزگار، اساطیر ایران) واین سرزمین بنام دو پهلوان هم خانواده ی پسر و پدر یا عمو و برادرزاده آوازه داشته نخست ابیوُرد( که بزرگ تر است) سپس بیژن ابیوُرد(بیژن بیورد) که این درست تر است. اگرچه در شاهنامه نام این پسر گودرز نیامده گمان ما بر این است که 1 بیورد نام گیو است وگیو لقب اوست همچون شاپورِ نیو، نام اُرد از نامهای بزرگ مهریان و اشکانیان است و بابااُرد نام گیو بوده و گیو(گاو) صفت پهلوانی ی اوست 2 ابیورد برادر گیو است.(در شاهنامه نامی از بیوردکاتی که گویا پهلوانی تورانی است و باورد نام آبادی آمده بدون آنکه پسر گودرز باشد بهر روی گیو همچون هر پهلوان دیگری دارای یک نام و چند آوازه و صفت بوده چون زال زر، رستم دستان تهمتن، شاپورنیو، آرش شیواتیر و...) بهر روی این سرزمین بیش از هرچیز بنام ابیوُرد آوازه داشته و شهر بیژن از آبادی های این ابیوُرد بشمار می رفته شهر بیژن که بیژن گُرد بوده در پیرامون بجنورد کنونی بوده است این سرزمین سالیان سختی را گذرانده تا بوزنجُرد و بیجنورد و بجنورد شده(نام بیژن یورت در زبان عام در بخش دوم، یورت، برساخته  است). سخن دیگر در باره ی واژه ی ابیورد اینکه نام بابا(پاپا)،بابی و بابو از نامهای کهنی بوده که به فرمانروایان و پیران خاندان می داده اند و بسیاری از فرمانروایان این خاک لقب بابا داشته اند همچون پدرزن نادر که باباعلی(علی بابا) بوده در همین ابیورد. نام نخستین این شهر از اُرد(اورد) گرفته شده با اضافه شدن بابا که بابا اُرد می شود و بابا همچون کی در نام کی کاووس و کی آرش است پس اُوردبابا و بابااُورد است پس از آمدن اعراب سامی نفوذ زبان و لهجه ی عربی نامها را دگرگون می کند چنانکه گرمه جرمق می شود و اعراب که به بابا ، ابا، ابو و ابی می گفتند نام بابااورد را به ابی اورد و ابا اورد دگرگون کردند که چون نام اُرد بگونه ی اَرد هم تلفظ می شده بگونه ی ابیورد و اباورد در نوشته های مسلمانان در آمده و از آنجا که پیری خراسانی ی امیدوار گفته است:

چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن

غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید

امروز نیز ما باید این گرد و غبارهای بیگانه را از روی نامهای زیبا و مسخ شده ی مان برداریم تا دوباره بدرخشند. در خراسان پس از آمیزش با شکوه و شگفت سامیان و مهریان واژه ها و زبان ویژه ای پدید شد از جمله ویژگیهای خراسانی، نهادنِ نامهای جمع عربی بر مفردها بود که برای نمونه غدود بجای غده بکار رفت و نام جمع عابدین را بر شخص واحد می گذاشتند و نامهای ترکیبی چون حیدر، محمدعلی، محمدرضا، حسینعلی، غلامعلی و... پدید شد که خود اعراب این نامها را در سرزمینهای عربی نشین بجای نام بکار نگرفته و نمی گیرند. در اینجا و در واژه ی ابیورد نیز این دوگانگی ی تازی پهلوانی هست و نام بابا برای مهریان پدر و مادر دارِ آباشناس نامی نیک بوده بگونه ای که چون کسی در کیش مهر به خوان هفتم می رسد او را پاپا و بابا(پیر پدر) می گفتند که رستم خود یک پیر و پدر و بابای مهری است(بابارستم، رستم بابا). پدر بزرگ پدربزرگ این نگارنده نامش آبا بوده و مردم به او بابا می گفته اند(کربلایی آبا) نام خاندانی(فامیلی) بابایی هم از این است و جدا از این هنوز در شهر نگارنده و جاهایی دیگر از ابیورد کسانی هستند که نام کوچک آنان بابا است. باباسعید یا بابوسعید پسر بابو بوالخیر پیر وپدر صوفیان مهنه ای نیز چنین بوده و نامش و آوازه اش با شهر و تبارش هماهنگ بوده و هست. باری درباره ی بیژن در نام بجنورد این بیژن همان بیژن دلداده ی منیژه است که با پدرش گیو و توس و فریبرز در ناپدید(غیب) شدن کیخسرو به پند او گوش نمی کنند و در زیر برف بخواب می روند تا روزگاری دیگر بیدار شوند و ایران را بیابند و درفش کاویانی سرخ و زرد و بنفش را برافرازند...

من در خواندن برخی نبشته های صادق هدایت که یک تهرانی ی قدیم است و تهران از ویرانه های ری آباد شده به این نکته رسیدم که بسیاری از واژه های او که برخی کهنه و از دور افتاده است شباهتی با واژهای آشنا و هنوز معمول ما در خراسان دارد و روانی ی سخن او نیز چنین است.  یک شهر بنام راز در بجنورد هست و درباره ی بجنورد هم، چه بیژن را بگوییم چه  بابا اُرد (بیوُرد) را تفاوت ندارد چرا که این سرزمین از آن دو خویش نزدیک بوده است و در پایان هم بنام هردو خوانده شده و آنها خود خویشانی دوست بودند نه دشمن و روانشان رشکمند نیست که نام کدامشان بیشتر برده شود.

به هر روی کتخ درباره ی تبار آرشکیانیان خراسانی مهری گوید:

 ای مهـریان  بجنـورد، بجنورد بوده  بیـوُرد      مـرد و زنش سلحشور از ترک و تات تا کرد

 بـاوُرد پــور گـودرز از دوده ی کــــی آرش       نز کی قبـــاد  خویشِ   نوذر  سواره ی گرد

 آن آرشی که افکنــد تیــر از کمان درگــز      در جنگ زوی تهماسپ وآن آشتی به از برد

شهنامـه­گـوی ما گفت چون رفت تاج دارا         بــــار دگــر  یکــی  شیـر آن را  بچنگ  آورد

از تخمــه­ی کی آرش بود آن دلیـر مهــری        آرش کـــــــیان این  خـــاک آن آرزو بـرآورد

بیگـانه را شکستند و آن رخنــه را ببستند         مــردانه مـرد خستند  آن گـرگ را در آوُرد

مهــــر بـزرگ  بادا یار  همـــه ی دلیــــران       و ز تهمتـــن  درودی  بر مهـریان  بجنـــورد

(در این سروده درگز=دارگز= درخت گز، دار همان درخت است، دال و درخت، چون سپید دار که در خراسان سفیدال گویند همچنین گزدار و دارگز. باید دانست که گز اشویی ترین،مقدس ترین، درخت مهریان خراسانی بوده است در کنار کاج، رستم با چوبه ی گزی که از سیمرغ می گیرد پیروز می شود و شیخ اشراق در یک نبشته سیمرغ و تیر گز را تاویل کرده که درخششهایی از خورشید بوده که چشمان اسفندیار را تار می کند. تیراندازان مهری تیر و کمانشان را از دار گز می ساختند و هنوز در جاهایی از  خراسان مهری به درخت گز نخ می بندند و کمک می جویند و بر گرد آن چرخ زنان پای کوبی می کنند. خود اسپند دود کردن نیز چون سوزاندن پر سیمرغ است چرا که فرشته ی اسپند پاسبان درست تنی و دور کردن بیماری و چشم زخم اهریمن است و این گیاه که با آن فرشته پیوند دارد با بلند شدن دودش اسپند را فرا می خواند و او به پیرامونیان آن دود بی مرگی می بخشد و باید دانست آن مردمان نیکی که بدست غارتگران اروپایی تاراج شدند و سرخ پوست نامیده شدند نیایش بزرگشان با خورشید بود و به شاهین باوری شگفت داشتند آنها نیز درباره ی دود توتون و کشیدن آن اندیشه ای همچون اسپند ایرانی داشتند و دود کردن توتون برایشان کاری نیک و آیینی بوده همچنین به رنگ سرخ گرایش ویژه و منشی پاک و راست و مهری داشته اند.)

برگرفته از مثنوی زن نامه ی کیوان تهمتن خراسانی مهری

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 22:2  توسط هفتواد  | 

خراسانیان پیش از اسلام شیعی -  مهری بودند

به نــــام خــــــداوند بیـــــم و امـــــــــــید
خــــداوند تــــــــار و خـــداوند پـــــــــود
خــداوند گـــــــــــاف و خــداوند جـــــــیم
خداوند شمـــــــــشیر و قـــــــــــرآن دین
......................... سیـــــــــــمرغ  یار
دلــــیر خــــــــــراسانــی­ی پارســـــترک
ز خــاک  هـــژبران و از .................
یکــــی آتـــشی  برفــــــروزد بلـــــــــــند
وَرارود و خـــــاک  خـــــــــــــراسان پیر
کــــه این پهــــــنه از دیرتر روزگــــــــار
جـهـــــودان نامهــــــری ی دام ســـــــــاز
فکنــــدند کــــــــــینه میــــــــــان  دو یـــار
به روبــــــــــاه بازی  شکستند شیــــــــــر 
یکی  مــــــــــــــرد بـــرنــــا بباید کـــنون
مـــــــــدارای دینـــــی ی آرشــــــکــــیان
چو فــــــردوسی آن مهـــــر کیش سترگ
چـنیــــن گفت و باید کـــــــــه یاد آوریـــم
«کزین پس شکست آید از تازیان(سامیان)
چو گردد به ایران عــــــــرب چیره دست
چـــــــو با تخت منــــــــــــبر برابر شود
نـــــژادی پــــــــدید آید انـــــــــــدر میان
نه دهگـــــــــــان نه ترک و نه تازی بُوَد
گروهـــــی از ایشان بپوشد سیــــــــــــاه
ز پیـــــــــمان  بگردند و از راســـــــــتی
بدانـــــدیش گــــــــردد پـــدر بر پـــــــسر
نهان بـــــــــــدتر از آشکـــارا شــــــــود
زیان کســــــان از پـــی سود خــــــویش
برنجـــــــــد یکی دیگــــــــری بر خورد

ربایــــــد همی این از آن  آن از ایــــــــن
همه گنــــــــــــجها زیر دامـــــــــن  نهند
چنان فــــــــاش گردد غم  و رنج  و شور
هــــــــــــزار از بَرِ چــــــارســـد بگذرد
ز دام جهـــــــــودان  بد گــــــــرگ پست
همان تـــــــــرک و دهگـــان بهم در فکند
چه بس سالیان سامیـــــان(سنّیان) عــرب
به نام خلیـــــفه ی محمــــــد - ســـــــلام
بخـــــــــــوردند باج  خـــــــــــراسان ما
بسی سال  ترکــــــــــــان که ســنّی  بُدند
سپس سالیـــــــــان رفــــت تا مهـــــریان
دگرباره ترکــــــــــان که مهـــــری شدند
همان باز دیـــــــــــن  را کشـــــیدند پیش
نشد کـــــــــاین  مــــدارای مهری خــرد
دگرباره  آن  لخـــــــــت شهـــــــنامه را
«مــــدارا خــــــــرد را بـــــرادر بــــود

 

خـــداوند قفــــــــــل و خدای کــــــــلید
خداوند روشــــــــــــن خدای کـــــــبود
خـداوند رحــــــــــــمن خدای رحــــــیم
کـــــه کردی عــــلی با محــــــمد قرین
همان کــآتشش هست سوزنده مـــــــــار
چو گـــرگین گریزان از او تیره گــرک
ز  خــــون   ــــبزرگان و جنـــگاوران
بســـوزد تن دشمـــــنان چون سپـــــــند
بهــــــم  بازبنـــــدد دوباره چــو شـــیر
بـود خــــــانه ی تــرک و تــــات سوار
چــــو کــردند بر هــــــردوان دست یاز
بکـــــردند دهگــــان و هم تــرک خوار
و ز آن کـــاج  و سرو جوان گشت پیر
کـه ریزد ز گـــــــرگان بسی تیره خون
بُـــــوَد چــــاره ی درد ای مهـــــــربان
سخــــن گــفت از خـــــوی آن پیرگرگ
بـــــــر آن آتــــش  تیـــــز بـــــاد آوریم
ستـــــاره نگـــــــــردد مـــــگر بر زیان
شـــود بی بــــــها مـرد یــــزدان پرست
هــــمه  نـام بــــوبکر و عــــــــمّر شود
از ایــــران و از تـــــرک و از تـــازیان
سخنـــــها به کـــــردار بــــــازی بــــود
ز دیبــــــا نهند از بَـــــــرِ ســـــر کـــلاه
گـــــرامی شود کـــــژی و کـــــــــاستی
پسر بـــــر پدر همــــچنین چــــــاره گر
دل شاهـــــشان سنـــــــگ خارا شــــود
بجوینــــد و دیـــــــن اندر آرنـــــد پیش

بـــه داد و بـــه بخشـــــش کسی نـنگرد

ز نفــــــرین  نـــــــــدانند باز آفــــــرین
بمـــــیرند و کــــوشش  به دشمــــن دهند
کـــــه  شادی  بهــــــنگام بهــــــرام گور
کزین تخـــــمه گیــــتی کسی نــــــسپَرَد»
برادر بخـــــون برادر بیــــــــالود دست
و ز آنسو  بهـــــــر دو بـــــزد ریشــخند
ز اسلام مهـــــری(شیعی) نگـــشته ادب
فرستم  بریـــــن مهــــری ی  پاک نام
ز  دهگـــــــان ما هــــم ز ترکـــــــان ما
ز بهر عـــــــرب همچو گـــــــاری شدند
بکـــــردند روشن شب تـــــــیره جـــــان
اگــــرچه از آن ننـــــگ بیـــــرون بُـــدند
چه شیــــعی سبیلی چه ســــــنّی ی ریش
در این دشت گـــــویی ز میــــــــدان برد
بخـــــوانم مــــگر یــــــاد آرد کــــــــسا
خـــــرد بـر ســـر جـــان چو افـسر بـود

برگرفته از سرآغاز مثنوی ی زن(جان) نامه ی کیوان تهمتن خراسانی ی مهری

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 19:22  توسط هفتواد  | 

 

خردک شرری هست هنوز.

در این سرودنامه پاسخ اخوان ثالث امید مزدشتی نیز داده شده است همان پرسشی که از امام جمعه ی تهران جناب... پرسید که:

مگر میــــانه ی اسـلام با وطــن خواهی      چنان چو فضل و ادب اختلاف ماهـوی است

در نوشته های دیگر کتخ که پیامهای گسیلی به یاران مهری و نامهری است داستان کیش مهر به روشنی آمده است و در اینجا کوتاه آنکه کیش مهر آیین ذوالقرنین، فریدون و کورش، بوده و در دوران اشکانیان خورآسانی دوباره کیش شاهان می شود سپسها که مسیحیت در این دوران پدید می آید و اسلام در آغاز با کیش مسیحیت پیوند دوستانه داشت از دید تبار شناسی و خویشاوندی ی کیشها و منشها باید گفت کیش مهر از دید جهانی بودن خدا و مبارزه با خوی آزمندانه و توده فریب، پدر مسیحیت جهود ستیز و پدربزرگ اسلام مبارز سرمایه مهارکن(شیعه) بوده و پدر پدران مارکسیسم سرمایه ستیز است از آنجا که بر پژوهندگان تبارشناس روشن است مارکس از الهیات مسیحی متاثر بود و از شدت مردم دوستی و پول ستیزی او عصیانی دربرابر سرمایه داری ی غارتگر کرد که اگرچه به ظاهر دین ستیز است ولی خود یک بنیاد ایمانی و دینی دارد و با علم طبیعی هماهنگ نیست او امیدی به غارت شدگان می دهد که روزی نجات پیدا خواهند کرد و در این مبارزه و اندیشه سازی و پیامبری برخی بنیادهای آفرینشی و نابرابری های طبیعی را از خامی و جوانی نادیده می گیرد که منش او را از مهریان کهنسال جدا می کند بهر روی مزدکی که اخوان ثالث در کنار زرتشت می نهاد و نمی دانست که او مهری بوده است درپیوند با این اندیشه ی رمزی مهری ی مبارز بود. سپسها این خوی مهری در مسیحیت به گونه ی مارکسیسم سرمایه ستیز دربرابر خوی سرمایه داری و آذوقه گر جهودی نمایان شد(نگاه کنید به نبشته ی کوتاه کارل مارکس آلمانی 1843 به نام درباره ی مسئله ی یهود که گوید: پول خدای حسود اسراییل است او رهایی راستین انسانها و مسیحیت را رهایی از یهودیت، بازار و پول، می داند.) و دلیل گسترش آن نیز همین بود.(در کیش یهود و زرتشت خدا بگونه ای قومی است ولی در کیش مهر و مسیحیت و اسلام خدا همگانی و جهانی است) پس در ایران که نخستین زادگاه کیش مهر و منش مهری ی مردم دوست(ونه دموکرات بلکه شاه گرا) بود نبرد میان رستم و سهراب چندین بار روی داده و پس از این نیز اگر روشن نشوند روی خواهد داد از شمار نبرد شیعه با کمونیستها که اغلب جوانانی دلیر و پاک وبرابری طلب بودند(چنانکه خسروگلسرخی پیش از مرگش علی را امام خود می دانست و می ستود و به حسین علی در فداکاری مثل می زد) و اندیشه ی شان از یک مادر بیرون از ایران آب می خورد، درست جنگ رستم و سهراب بود و اندوهی بزرگ پدید آورد. رستم ناروشن(شیعه) بجای روشن کردن آن جوان(کمونسیم ساده اندیش برابری خواه ایده آلی) به جنگ با او پرداخت و با نیرنگ و جنگ او را بدست خویش کشت و شگفت آنکه ندانست چه کسی را کشته است و این از چرخش سنگین سرنبشت و غبارهای گمراه کننده ی تاریخی بود. (نیروی درونی کیکاووس بدسگال و نیروی بیرونی افراسیاب مدرن، انگلیس، نیز در اینکه پدر و پسر هم را نشناسند نقش و سود داشتند. چنانکه انگلیس گرگ در جریان جنگ دوم جهانی با درگیر کردن یا شدن هیتلر و روسیه که هردو باید درکنار هم می شدند هر دو سگ مهری ی جهودستیز را به شکست و ناتوانی کشاند و جهان را بکام خود سامان داد.) خامی در شناخت جهان گاهی به این گونه است که کسی بگوید: اسب جانوری چهارپا و چنین و چنان است ولی یکی از عیب هایش این است که دُم دارد. همه می دانند دم نه  هنر اسب است نه زشتی ی او بلکه از ویژگیهای اسب است به همین سادگی باید دانست نابرابری ویژگی و حقیقت جهان است و کوشش برای از بین بردن آن کوشش برای درهم ریزی ی جهان است این نابرابری و ناهمواری در انیسانها هست نیچه درست گوید که: انسانها آشکارا نابرابرند چگونه می توان انسانها را که آشکارا نابرابرند برابر دانست. ایمان پذیرش برتری ی برتران(زیبایان و راستان) آفرینشی است. پس ویژگی ی جهان باید پذیرفته شود و مارکس که از نابرابری خشماگین است را باید از زبان رودکی و ناصرخسرو، هگل های خراسانی مهری گفت:

هموار کرد خواهــی گیتی را           گیتی است کی پذیرد همواری

این نابرابری در دارایی ها با خرد خرسند و نیک مهری انسانی باید تعدیل شود و چنانچه خوی آزمندانه ی غارتگر جهودی رها گردد باز هم تباهی پدید می گردد پس اینجا پهلوانان آز ستیز مارکش مهری خراسانی به ستیز برمی خیزند تا زیبایی جهان آسیب نخورد و مهتران کهتر پرور بر سرچشمه ها فرمانروا شوند.

در کیش مهر تنها چیزی که روان مهریان را از آزار رستگار می کند راستی است نه حرکات نمادین و نذر و نیازهای تهی مایه و خودفریب، به سخن یک رستگار مهری تا می توانی راست دیوار کن:

تو چوب راست بر آتش دریغ می داری        کجا به آتش دوزخ برند مردم راست

شریعت نیز یک قالب ورزشی بوده و هست تا ناراستان بیمار در آن که افتادند راست شوند و اگر برخی هرگز راست نمی شوند از گوهر پتیاره و خواست رمز آلود ایزد آب می خورد. دینی که بازیچه ی شریعت بازان و فریبندگان باشد دیگر دین نیست. پسرعمو بروسان سراینده ی خراسانی گوید:

ما به سرانگشت تو می نگریستیم

وانگشت تو از اشاره سنگین بود.

کتخ به این مرد گفته است:

ماو تو نسلمان گفت یک اصل دارد ازعشق(مهر)    آزاد زنــده مــانی پسـرعــمو بــروســـان

با نگاه به این سرود امید مزدشتی:

مــن و تــو نسلمان به یکـــی اصل مـی رسد   یعـــنی به عشــق زنـــده بمـــانی پســرعمـــو

دیگر آنکه در اندیشه ی مهری دوگانه های آفرینشی بنیاد شناخت جهان است نری و مادگی که در زن و مرد نامهای نگفته ای دارد از آن پوشیده می شود که بیشترین حقیقت(راستی) در آنها نهفته است و اگر کتخ گوید شاهنامه به رمز با همان نامهای نری و مادگی در زن و مرد آغاز شده زیاد شگفت نباید کرد. بقا و ماندگاری گونه ها بویژه گونه ی برتر و راست(شاه و اشه) تنها راز آفرینش است و شریعتها و منشهای نیک برای نگاهبانی جهان از تباهی بدست خوهای بد درست شده و رمزی هستند. در کیش مهر هر چیز دو گونه ی آشکار و پنهان دارد از شمار گایش جسمانی(آشکارا) و گایش معنوی(پنهان). پس گایش یک مرد و زن طبیعی گایشی جسمانی است که از آن زایش طبیعی پدید می آید نطفه ی مرد یک رمز آفرینشی است که تنها دستگاه بدن زن آن را تاویل و رمز گشایی می کند و از این راه راز آفرینش به سوی گشایش پیش می رود لذتی که مردمان از گایش می برند مزدی است که در برابر یک کار آفرینشی ی سنگین دریافت می کنند و این یک گونه از سیاست آفریننده ی جهان است تا گونه ها پایدار بمانند. حال آموختن یک استاد به شاگرد گایش معنوی است که از آن زایشهای معنوی پدید می آید نسبت جان به خرد، وزیر به شاه، امام به پیغمبر، کارگر به کارفرما، شاگرد به استاد نسبت زن به مرد است و این نسبتها برابر نیست و زیبایی جهان و شگفتی ی آن در نابرابری و درک این نابرابری هاست و...

من این سرود امید مزدشتی را با کمی دگرگونی می آورم تا بگویم او تا اندازه ای ناآگاهانه و کورمال کورمال به گنج مهری نزدیک شده بود:

دو تا کفتر

نشسته اند روی شاخه ی کاج کهنسالی

که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی پیکر.

این دو کفتر نر و ماده همان جان و خرد برشاخه ی کاج هماره سبز شاهنامه است و آن کوه قوی پیکر و تشنه و بی حاصل به گفته ی استادم غلامی نژاد مردی که در دانشگاه فردوسی ادبیات می آموخت و من از او پرسیدم و گفت دوران سردرگمی ی اندیشه ی ایرانی در 1400سال تازی مآبی است که از دید من باید دوران زرتشتی گری های ساسانی را نیز برآن افزود. گرچه بزرگترین پهلوان مهری و خاندانش، روستم نیز در یک موج زرتشتی گرایی و مهر ستیزی در گاه داریوشها ریشه کن و نابود شدند و این در یاد خراسانیان مهری ماند.

برگرفته از زن(جان) نامه ی کیوان تهمتن خراسانی ی مهری.

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 17:3  توسط هفتواد  | 
 
  بالا